eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.6هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین و آخرین خواستگاری که بابام اجازه دادن به خونمون بیان، اولین جلسه رو خود مامان پسره تنها اومده بود. خیلی به روز و شیک و مهربون اینا. منم خدایی قیافه و اخلاقم عالیه بین هم سنام. حرف زدیم و اوکی بود. جلسه دوم که اومد مامانم برگشت گفت فکر نمیکردم دوباره بیاین. مامانش گفت چرا؟ مامانم گفت اخه فکر نمیکردم دخترمو بپسندید من اینجوری بودم که مامااانننن😭 حتی تو جلسه خواستگاری هم تخریب؟ تا آخر جلسه روم نشد تو روی مادرشوهرم🐸 نگاه کنم من معمولا قبل راه دادن خواستگار به منزل اول کامل صحبت می‌کردم با طرف و کدملیشو میگرفتم، تا ته تحقیقات هم انجام می‌دادم✌️ بعد با خانواده مطرح می‌کردم و راه می‌دادم خونه😅 این آخری که حاجیمون باشه موقع آمدن بهش تاکید کردم حتما ملبس بیا حالا بماند که انقد هول کرده بودن دیر نرسن عبای روی لَبّاده‌شو تو منزلی که گرفته بودن جا گذاشته بود مجبور شد عبای دامادشو بگیره بپوشه😐 عاقد بنده‌خدا اومد تو بدون عبا بگذریم فرداییش یکی از اقوام از خواهرزاده ۴ساله‌ام پرسیده بود حاج‌آقارو دیدی؟ خوب بود؟ اونم گفته بود آررره دیدم. کلاهشم سوراخ بود🤣 منظورش عمامه داماد بود ی سری ک خواستگار اومده بود پدرم از مادر اقاپسر پرسید از خصوصیات پسرتون بگید ایشون هم ی ریز خنیدن گفتن والا اگ خوبیاشو بخوام بگم ک درست نیست ولی همه میگن خوبی هاش ب تو رفته (یعنی مادرش) پدرمم گفت اشکال نداره از بدی هاش بگین ک ب پدرش رفت تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
منم یه خاطره بگم از خواستگاری .... (دوران طلبگی، مدیرمون اجازه میدان مامانای خواستگارا بیان و دخترا رو ببینن بعد هر کدومو پسندیدن، شماره تلفن و نشونیش رو از مدیر میپرسید و ....) یروز توی حوزه بودیم که یه خانم ناآشنا وارد شد و اومد توی نمازخونه، ما هم نشسته بودیم و مباحثه میکردیم همه رو به چشم خریدارانه نگاه میکرد این خانم نه گذاشت نه برداشت صااااف اومد طرف من و گفت پسر من طلبه است اما لباس نمیپوشه زنش میشی؟ منم راست راست تو چشاش نگاه کردمو گفتم نه.... اونم رفت دوستام میگفتن حالا یه نازی میکردی، میذاشتی ما حرف بزنیم منم گفتم ابن پسرش لباس نمیپوشه! لخته.... لخته...یه مورد داشتم خانمه منو دیده بود و به مامان زنگ زده بود که قرار بعدی رو بذارن هرچند از مدلشون خوشم نیومده بود زبل خانم تو همون فاصله خونه یکی از دوستام رفته بود خونه یکی دیگه از دوستام هم زنگ زده بود بعدِ حدود ده روز دوباره تماس گرفت گفت ببخشید مهمون داشتم😳 منم متوجه شده بودم که خونه دوستم رفته و برخورد مناسبی نداشته به مامان گفتم مامان گفت حاج خانم شما خونه دوستِ دخترم رفتید اول گفت نه بعد گفت خب اشکالش چیه ولی دختر شما به دلم نشست به مامان گفتم ردش کن شاید دست از این فلافل بازیش برداره و اینقدر برای دیدن چندتا دختر همزمان هول نباشه اندکی فرهنگ و ادب...‌ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام من یه خاطره دارم از خواستگاری اولین تجربه ام بود که خواستگار خونه راه می‌دادیم😁 اونموقع ١٩ سالم بود قرار بود ساعت۴ بیان آنقدر دیر کردن بعدزنداییم هم گفتم بیاد چون خیلی استرس داشتم😂بعد ما حاضر شدیم هرچی منتظر شدیم نیومدن هی به بنده خدا زنداییم میگفتم پس کی میان؟ و وای چیکار کنم؟ چایی رو اول به کی تعارف کنم؟ و...😅😩 خلاصه آقا ما همینطور منتظر نشستیم تا شب شد حتی شامم نداشتیم بنده خدا زنداییم همینطور گرسنه نشسته بود من و آروم می‌کرد😬😅 آخر ساعت ٨ اومدن بعد فهمیدیم میخواستن بیان بچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکردن زدن شیشه ماشینشو شکوندن رفته بودن برای تعمیر😳🙃 آنقد هول بودم اومدن تو آشپزخونه بودم از زنداییم با کلی خجالت پرسیدم چه شکلیه؟😂🧐من تا حالا ندیده بودمشون آقا پسر هم مث من کم سن و سال ٢٣ سالش بود ایشونم خیلی خجالت می کشیدن اولین بارشون بود حتی روشون نشد باهم صحبت کنیم از بس هول بودن آخر سر موقع رفتن نزدیک بود پاشون گیر کنه به چهارچوب در بخورن زمین سلام خانم شجاعی از سری خاطرات خواستگاری یه سری یکی زنگ زد خونمون که قرار بزارن بیان خونه و قرار بود مادرا اطلاعات رد و بدل کنن و من به مامانم سپرده بودم بپرسه که پسره اسمش چیه ،شغلش چیه و مدرکش چیه و چقدر مذهبیه و از اخلاقیاتش بگه..... خلاصه زنگ زدن توی سوالات مادر اون اقا پرسید دخترتون اخلاقش چطوریه مامانم گفت دختر من شاده یعنی فقط حوله رو گذاشتم دهنم که صدام نره بیرون بعد توی اون گیر و دار گفتم مامان بپرس پسره لیسانس داره یا مدرکش چیه؟ مامانمم نه گذاشت نه برداشت خیلی جدی گفت پسرتون سواد داره؟ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام خوب هستید یه خاطره یادم اومد ازمادرم 🤦‍♀ یه کلاسی تو مسجد داشتم ومامان همم اومده بود تا با مربی صحبت کنه و همچنین مادر دوستم البته همه با هم دوست هم بودن یه جورایی 😁 خلاصه ما دخترا هم یکم از مادر ها دور نشسته بودیم و حرف می‌زدیم اون موقع فک میکنم کلاس ششم بودم یا هفتم همین جوری که حرف می‌زدیم یهو یه خانم مسنی اومدن جلو وبهم گفتن این خانمه چند سالشه مادرم رو میگفت 😱گفتم چه‌طور ایشون مادرمه 😂👌 بنده خدا خانمه کلا پوکید 🥴 بعد رو کرد به مادرم گفت شما رو برای پسرم میخواستم 😂😂 حالا قیافه من ومامانم🤣☺️😂 قیافه دوستامون 🤣🤣🤣 قیافه خانمه😳😓🤯 خلاصه که هی خواستن مادر مارو ببرن ندادیم بهشون 😁 یکی دیگه هم بگم یه بار دیگه هم ما نمایشگاه قرآن بودیم من وپدرم دورتر داشتیم می‌رفتیم دختر خالم ومادرم پشت ما وایساده بودن کتاب یا تابلو و...نگاه میکردن بعد چند دقیقه اومدم دیدم یه خانمی داره باهاشون حرف میزنه🧐 توجه خاصی نکردم ولی بعدش مامانم گفت خواستگار بوده😏😒 بنده خدا مامانم گفته بابا دخترم اندازه ایشونه دختر خالم رو گفته اون موقع فک کنم هشتم اینا بودم دختر خالم یه سال بزرگتره 😎 بعد خانمه گفته میشه یکی مثل خودتون معرفی کنید ☺️مامانم یکی از دوستاشون رو معرفی کردن این ها هم رفتن خواستگاری چون دختره سبزه بوده جواب رد دادن 😑😑همون جا هم گفتن حیف که این خانم نشد مادر بنده رو میگفتن🥴🤪 وواقعا پدرم خیلی ناراحت میشه از این داستان 😂😅 ازاین موارد زیاد بوده 🙁😁دوبارش هم تو مجلس روضه وحرم خواستگاری کردن 🥴 بعد اون موقع من مجرد بودم قیافه من مجرد از خواستگاری های مامانم🥴😑🥲والا ما مجرد بودیم 😂 اینم بگم اون خانمی که سبزه بودن شکر خدا ازدواج کردن و یه نی نی گل دارن😍😍 آیی کاش اینقدر به چهره نگاه نکنن این ننه ها🤦‍♀ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خاطرات خواستگاری این خاطره برا مامانمه مامانم میگه یبار تو دانشگاه یه آقا پسری اومده جلوشون و شروع کرده به مقدمه چینی برای امر خیر بعد مامانم میگه که همینکه متوجه شدم قصدشون چیه قبلش چادر رو خیلی محکم و حاج خانمی گرفته بوده میگه بعدش چادر رو یکم آزادتر گرفتم میگف بنده خدا که متوجه ماجرا شده سرخ شده و خداحافظی کرده رفته اون موقع مامانم منو باردار بودن و چون چادری بودن این آقا پسر متوجه متاهل بودن و باردار بودن مامانم نشده بودن موقع کرونا هروز دعای ۷ صحیفه سجادیه میخوندم گوشمیو کوک کرده‌ بودم رو ۹ و صوت دعا رو‌گذاشته بودم آلارمش😃با یه خواستگاری اومدیم تو اتاق صحبت کنیم گوشیمم رو کمد بود بالا سرش این بنده خدا تا نشست شروع کرد دستاشو گرفت بالا🤲🏻🤲🏻🤲🏻 و دعای سلامتی امام زمان‌ عج رو با صدای رسا خوند😂😂 بلافاصله بعد از تموم شدن دعا آلارم گوشیم روشن شد صدای دعا پیچید تو اتاااق صداشم بلندددد🤣🤣🤣اصن یه فضای معنوی حاکم بودااا من خودم شوک شدم پاشدم با ضرب و زوری از بالا سرش گوشیو برداشتم قطع کردم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه خاطره دیگم بگم بامزس😁 یه بنده خدایی از همون بدو ورود که اومدن با اینکه پشت تلفن ویژگی ظاهری پرسیده‌ بودیم (چون من قدم بلنده و همسر قد بلند میخواستم😁) از لحاظ فیزیکی جثه کوچیک و قدشم از من کوتاه تر. ولی با اصرار مادرش رفتیم اتاق چند کلمه صحبت کنیم من بازم از لحاظ ظاهری گفتم من قدم از شما بلندتره و ملاک من این نیست گفت نهههه شاید بخاطر موهاتونه بالا بستین اینطور به نظر میادحالا من موهامم بالا نبسته بودما😂بعدم که رفتن منکه قضیه منتفی میدونستم چون بهشم فهموندم منتهی چندبار مادرش زنگ زد چندبارم خودش زنگ زد به بابام که توروخدا قول میدم برم باشگاه هیکلی میشم😆بنده خدا نمیدونم با چه منطقی اینا رو میگفت.هرجا هست خوشبخت باشه یه دفعه یه خواستگاری همراه مادر و خواهر و بچه خواهرشون اومده بودن و این بچه از اول یکم شیطون میزد. وقتی تموم شد و داشتن میرفتن بیرون، بچه گفت ماماااان شیرینیامووون! شیرینیامونو برنداشتیم! مامانش گفت نه عزیزم شیرینیا رو تو ماشین گذاشتیم. بچه گفت نهههه خودم دیدم تو خونشون بود ما مرررده بودیم از خنده😂😂 نمی‌دونستیم الان بریم جعبه شیرینیشونو بیاریم بدیم یا چی یه دفعه هم یه خواستگار با یه خونواده خیلی رسمی اومدن و داداشم طبق معمول باید یه کرمی رو من می‌ریخت بهم میوه تعارف نکرد! و من یکم گشنم بود😅 به محححض این که پاشونو گذاشتن بیرون بهش گفتم من نارنگی میخواستمممم چرا بهم تعارف نکردییی؟ بعد دیدم زن داداشم با چشم و ابرو داره میگه خفههه شو خفهههه شو نگو هنوز تو سالن منتظر بودن آسانسور بیاد و نرفته بودن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه ها: یه بار دیگه هم یه بنده خدایی اومده بود خواستگاری قرار شد ما بریم توی اتاق با هم حرف بزنیم رفتیم و ایشون نشست روی صندلی میز تحریر من اومد کاغذ سوالاتشو از جیبش دربیاره ، آرنجش خورد به میز نابووووود شد بیچاره🤣🤦🏻‍♀ من پارههه بودم یکی باید میومد منو جمع میکرد🤣 اصن یه آبروریزی بود انقدر خندیدم که اونم خندش گرفت یه طوری بود که وسط حرف زدن یهو یاد اون صحنه و قیافه‌‌ش میوفتادم و خندم می‌گرفت دیگه نمی‌تونستم درست حرف بزنم🤣 بنده خدا فکر کنم بار اولش بود انقدر استرس داشت بعد من که دیگه پیشکسوت شده بودم😂يه بار يه بنده خدایی زنگ زده بود خونه ما بعد چند تا سوال که طبق معمول مامانا از هم میپرسن، مادر پسر نه گذاشت نه برداشت یه کاره از مامانم پرسید ببخشید شما دخترتون شبیه سوگل طهماسبیه؟ مامان منم فکر کرده بود مثلا قبلا منو جایی دیدن و به نظرشون اومده که من شبیه سوگل طهماسبیم. خلاصه گفتن نه چطور مگه؟ گفته بود آخه پسر من خیلی به ایشون علاقه داره میگه دلم میخواد زنم شبیهش باشه به همین سوی چراغ عین همینو گفته بوداهیچی دیگه خلاصه اون مورد رد شد ولی من هر وقت سوگل طهماسبی رو میبینم یاد این بنده خدا میفتم😂 سوگل طهماسبی = عامل تجرد دختران سرزمینم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه ها: سر یکی از خواستگاری ها، بعد چندین جلسه و رفت و آمد، جلسه آخر آقا پسر یه جعبه شیرینی تر گرفته بودند. منتها صحبت های ما به جایی رسید که دیگه نهایتا جواب منفی رو با دلیل بهش گفتم. فضا یه جوری شد که دیگه نشد شیرینی بیارم و ایشون رفتن💔 شیرینی ها همین جوری تو یخچال بود 🍰🍰🍰 پدر هر وقت در یخچال رو باز می کردن، چشم شون میخورد به جعبه شیرینی، یه آهی می کشیدن، سر رو به نشانه تاسف تکون میدادن، می گفتن لااله الا الله.. ما هم با قلبی شکسته نشستیم شیرینی ترها رو خوردیم خاطرات شما معمولا مربوط به دخترخانم ها هست. من پسر هستم خواستگاری هم چند باری رفتو م ولی یک مورد رو میگم . یکی از آشنایان با واسطه شماره تلفن خانواده ای را به مادرم دادن بعد از تماس متوجه شدیم که پدر خانم دوست پدرمرحومم هستند . اولش جواب مشخصی ندادن؛ دوباره خودشان تماس گرفتند که بیایید.ولی هیچی نیاورید (گل یا شرینی) خلاصه من بعد از دو شیف کار صبح و بعد از ظهر سریع رفتم خونه آماده شدم با مادر رفتیم . حتی ناهار هم نخورده بودم. آدرس را یکم سخت پیدا کردیم و شاید نیم ساعت دیر رسیدیم. از دیر رسیدن عذر خواهی کردیم که مادر بزرگوارشان نگفتند اشکال ندارد که هیچ کمی طعنه هم زدن اونم به خاطر نیم ساعت . مادر من روزه بود؛ مادردختربرای من از فلاسک چای مانده ای ریختند و آوردند به همراه یک نقل که سختی از گلیم با چای ولرم پایین رفت. بعد از تمام شدن چایی دختر خانم تشریف آوردند از اول احساس کردم اینا راضی نبودن ما بیاییم خلاصه مادر دختر هیچ سوالی نپرسیدن و مادر گفتن اگر ممکنه دخترپسر با هم صحبت کنند رفتیم در راهروی طبقه بالا دو تا صندلی بود نشستیم من هرچی سوال میپرسیدم ایشان به سختی و با اکراه جواب میدادن . فقط بخاطر وقتی که گذاشته بودم چند سوال پرسیدم و کاملا احساس میکردم طرف کلافه است! در پایان یک درخواست از دختر خانم ها خانواده ها دارم اگر جوابتان از قبل منفی است به شخصیت و غرور پسرها توهین نکنید. در کل فکر نکنید برای پسرها خواستگاری رفتن تفریح عادت یا روزمره است!!! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه ها: سلام یکی از جلسات خواستگاری مون رو بیرون از منزل برگزار کردیم بعد آقا پسر چایی و کیک سفارش دادن من گرم صحبت شدم چاییم سرد شد بهم گفتن سرد شد بفرمایید چایی مو خوردم یکم بعد با جدیت گفتن کیک تونم که سرد شد 😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ من 😐😳 کیک 🤔 آقا پسر 😅 من گفتم مگه کیکه داغ بود که سرد بشه ؟ گفتم شاید ایشون که زود تر خوردن داغ بوده حس کردن گفتن نمی دونم داغ نبود ؟ گفتم شما خوردید از من می پرسید بعد گفت آره اما یادم نیست داغ بود یا سرد قیافه من اونجا دیدنی بود خاطرات خواستگاری یه بنده خدایی همراه مادرشون اومدن خواستگاری. ما تو اتاق صحبت کردیم و وقتی تموم شد آقا گفت پس بریم بیرون . منم اول پاشدم چون هم ازش خوشم نیومده بود میخواستم زودتر برم بیرون و هم چون خجالت کشیدم برگردم تعارف کنم اول ایشون بره ، دیگه اول خودم اومدم بیرون . بعد وسط هال بودم برگشتم دیدم آقا هنوز نشسته داره منو نگاه میکنم .😳😳 فکر کنم نشسته بود راه رفتن منو ببینه که خدایی نکرده مشکلی نداشته باشه یا کج و کوله راه نرم 😞😒😳 بابت همین رفتار زشتش ردش کردیم . این گذشت دو سه سال بعد یه خواستگاری زنگ زد که ما فامیلیشون برامون آشنا اومد ولی گفتیم احتمالا تشابه اسمیه باهاشون خونه قرار گذاشتیم. چشمتون روز بد نبینه برادر همون آقا بودن 😂 😂مادرشون برای پسر اولشون یه بار اومد جواب رد شنید دوباره برای پسر دومیه اومدن . ما که پشت تلفن نشناخته بودیم ولی موندم از مادر آقا که همین دختر با همین مشخصات با همین آدرس برای پسر اولت اومدی یادت نمونده برای پسر دوم هم دوباره اومدی همون خونه 😁 دیگه تا دم در مادر پسر وارد شد ما سریع شناختیمش مادرم بهشون گفت که شما قبلا اومدین اینجا . مادر پسر چی بگه خوبه ؟ گفت آره گفتم راه پله هاتون برام خیلی آشناست 😂😂😂 یعنی مشخصات من اندازه راه پله ارزش نداشته براش ، یادش نمونده 😂😂😂 ایشونم رد کردیم چون کلا خانواده شون خیلی اهل دو دوتا چهارتا بودن . به شدت خسیس . تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
راستش من امروز از بین خواستگارایی که موفق شذه بودن از هفت خان رستم رد بشن و بیان خونمون... اولیش بود که به مرحله دوم یعنی صحبت منو آقا راه پیدا کردن😅 بعد ایشون از استرس قرمزززز شده بود منم از استرس و عرق از دستام چکه میکرد😬 بعد رفتیم اتاق حرف بزنیم من واقعا نمیدونستم باید خودم بگم کجا بشینه یا خودش میره میشینه اخرش مثل این گیجا گفتم بفرمایید😂 تااااازه خواهرم گفت صدا رو ضبط کن من همون اول که نشسته بودم ده ساعت داشتم باگوشیم ور میرفتم بزنم رو ضبط صدا یه بار رمزو اشتباه زدم یه بار دستم خورد خاموش شد دوباره از اول روشن کردم اخرشم دیدم حافظه گوشیم پره و ضبط نتونستم بکنم😂 در کل طرف فهمید و ابروم رفت😐 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه ها: من یه خاطره بد از اولین خواستگار جدیم دارم که جلسه اول بیرون صحبت کردیم(اینجاش خوب بود) متاسفانه جلسه دوم اومدن خونمون و مامان طرف منو مجبور کرد پوششمو بردارم😔 البته ما خودمون کم تجربه بودیم میتونستیم توجه نکنیم به اصرار مادره ولی خب... آخرشم استخاره کردن خوب نشد🤭(خوبه پسره طلبه بود) ولی الان میفهمم که اگه اون موقع ازدواج میکردم با دوسال فاصله سنی قطعا باهم جور در نمیومدیم اگرچه بظاهر باهم تفاهم داشتیم... اینو گفتم که بقیه هم عبرت بگیرن اگر خواستن پوشششونو هم کنار بذارن، نگه دارن برای جلسه آااااااخر که بعدا مثل من عذاب وجدان نگیرن...🙄😕 چندتا خاطره سمی دارم که به مرور تعریفشون میکنم دور هم بخندیم😁 یبار یه آقایی با مادرش قرار بود ۷ بیان دیگه شد ساعت ۸ دیدیم نیومدن مامانم گفت لابد نمیان و شاید اصن مادره اشتباه متوجه شده فردا میانو اینا. خلاصه مامانم اینا همون روز یه تیکه کاغذ دیواری برای یه دیوار خونمون که از همه جا دید داره خریده بودن گفت خب پاشید اینو بچسبونیم😂پاشدن دست به کار شدن حتی تا یجایی شیک چسبوندن یه تیکه تا نصفه رفتن یهو زنگ درو زدن خواستگارا اومدن نشستن،دیوار روبرو هم که کاغد دیواری تا نصفه چسبیده آویزون بابامم دید خیلی ضایس گف ما دیدیم نیومدین فکر کردیم نمیان مشغول کار شدیم پسره هم انقد خوش اخلاق بود میگف عههه مبارکه خیلی قشنگه😂خودتون داشتید میچسبوندید؟خیلی خوبه،عالیه😂😂خلاصه کلی ام تایید کرد تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه ها: من روز خاستگاری هی ی لحظه ی نگاه ب شوهرم مینداختم هی تو دلم می گفتم استغفرالله استغفرالله😂😂😂 خدایا ببخشید😂 یه بار تو جلسه خواستگاری یه سوال مثلا سخت از طرف پرسیدم. به افق خیره شد... یکم فکر کرد... خندید و گفت: تسمه پاره کردم😂😂😂 *ان‌شاءالله که هیچ کس، هیچ وقت تسمه پاره نکنه، مگر تسمه دلش برای خدا😌 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.