یه خاطره دیگم بگم بامزس😁
یه بنده خدایی از همون بدو ورود که اومدن با اینکه پشت تلفن ویژگی ظاهری پرسیده بودیم (چون من قدم بلنده و همسر قد بلند میخواستم😁) از لحاظ فیزیکی جثه کوچیک و قدشم از من کوتاه تر. ولی با اصرار مادرش رفتیم اتاق چند کلمه صحبت کنیم من بازم از لحاظ ظاهری گفتم من قدم از شما بلندتره و ملاک من این نیست گفت نهههه شاید بخاطر موهاتونه بالا بستین اینطور به نظر میادحالا من موهامم بالا نبسته بودما😂بعدم که رفتن منکه قضیه منتفی میدونستم چون بهشم فهموندم منتهی چندبار مادرش زنگ زد چندبارم خودش زنگ زد به بابام که توروخدا قول میدم برم باشگاه هیکلی میشم😆بنده خدا نمیدونم با چه منطقی اینا رو میگفت.هرجا هست خوشبخت باشه
یه دفعه یه خواستگاری همراه مادر و خواهر و بچه خواهرشون اومده بودن و این بچه از اول یکم شیطون میزد. وقتی تموم شد و داشتن میرفتن بیرون، بچه گفت ماماااان شیرینیامووون! شیرینیامونو برنداشتیم! مامانش گفت نه عزیزم شیرینیا رو تو ماشین گذاشتیم. بچه گفت نهههه خودم دیدم تو خونشون بود
ما مرررده بودیم از خنده😂😂 نمیدونستیم الان بریم جعبه شیرینیشونو بیاریم بدیم یا چی
یه دفعه هم یه خواستگار با یه خونواده خیلی رسمی اومدن و داداشم طبق معمول باید یه کرمی رو من میریخت بهم میوه تعارف نکرد! و من یکم گشنم بود😅 به محححض این که پاشونو گذاشتن بیرون بهش گفتم من نارنگی میخواستمممم چرا بهم تعارف نکردییی؟ بعد دیدم زن داداشم با چشم و ابرو داره میگه خفههه شو خفهههه شو
نگو هنوز تو سالن منتظر بودن آسانسور بیاد و نرفته بودن
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ها:
یه بار دیگه هم
یه بنده خدایی اومده بود خواستگاری
قرار شد ما بریم توی اتاق با هم حرف بزنیم
رفتیم و ایشون نشست روی صندلی میز تحریر من
اومد کاغذ سوالاتشو از جیبش دربیاره ، آرنجش خورد به میز
نابووووود شد بیچاره🤣🤦🏻♀
من پارههه بودم یکی باید میومد منو جمع میکرد🤣
اصن یه آبروریزی بود
انقدر خندیدم که اونم خندش گرفت
یه طوری بود که وسط حرف زدن یهو یاد اون صحنه و قیافهش میوفتادم و خندم میگرفت دیگه نمیتونستم درست حرف بزنم🤣
بنده خدا فکر کنم بار اولش بود انقدر استرس داشت
بعد من که دیگه پیشکسوت شده بودم😂يه بار يه بنده خدایی زنگ زده بود خونه ما بعد چند تا سوال که طبق معمول مامانا از هم میپرسن، مادر پسر نه گذاشت نه برداشت یه کاره از مامانم پرسید ببخشید شما دخترتون شبیه سوگل طهماسبیه؟
مامان منم فکر کرده بود مثلا قبلا منو جایی دیدن و به نظرشون اومده که من شبیه سوگل طهماسبیم. خلاصه گفتن نه چطور مگه؟ گفته بود آخه پسر من خیلی به ایشون علاقه داره میگه دلم میخواد زنم شبیهش باشه به همین سوی چراغ عین همینو گفته بوداهیچی دیگه خلاصه اون مورد رد شد ولی من هر وقت سوگل طهماسبی رو میبینم یاد این بنده خدا میفتم😂 سوگل طهماسبی = عامل تجرد دختران سرزمینم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ها:
سر یکی از خواستگاری ها، بعد چندین جلسه و رفت و آمد، جلسه آخر آقا پسر یه جعبه شیرینی تر گرفته بودند. منتها صحبت های ما به جایی رسید که دیگه نهایتا جواب منفی رو با دلیل بهش گفتم. فضا یه جوری شد که دیگه نشد شیرینی بیارم و ایشون رفتن💔
شیرینی ها همین جوری تو یخچال بود 🍰🍰🍰
پدر هر وقت در یخچال رو باز می کردن، چشم شون میخورد به جعبه شیرینی، یه آهی می کشیدن، سر رو به نشانه تاسف تکون میدادن، می گفتن لااله الا الله..
ما هم با قلبی شکسته نشستیم شیرینی ترها رو خوردیم
خاطرات شما معمولا مربوط به دخترخانم ها هست.
من پسر هستم خواستگاری هم چند باری رفتو
م ولی یک مورد رو میگم .
یکی از آشنایان با واسطه شماره تلفن خانواده ای را به مادرم دادن بعد از تماس متوجه شدیم که پدر خانم دوست پدرمرحومم هستند .
اولش جواب مشخصی ندادن؛ دوباره خودشان تماس گرفتند که بیایید.ولی هیچی نیاورید (گل یا شرینی)
خلاصه من بعد از دو شیف کار صبح و بعد از ظهر سریع رفتم خونه آماده شدم با مادر رفتیم . حتی ناهار هم نخورده بودم.
آدرس را یکم سخت پیدا کردیم و شاید نیم ساعت دیر رسیدیم.
از دیر رسیدن عذر خواهی کردیم که مادر بزرگوارشان نگفتند اشکال ندارد که هیچ کمی طعنه هم زدن اونم به خاطر نیم ساعت .
مادر من روزه بود؛ مادردختربرای من از فلاسک چای مانده ای ریختند و آوردند به همراه یک نقل که سختی از گلیم با چای ولرم پایین رفت.
بعد از تمام شدن چایی دختر خانم تشریف آوردند از اول احساس کردم اینا راضی نبودن ما بیاییم خلاصه مادر دختر هیچ سوالی نپرسیدن و مادر گفتن اگر ممکنه دخترپسر با هم صحبت کنند رفتیم در راهروی طبقه بالا دو تا صندلی بود نشستیم من هرچی سوال میپرسیدم ایشان به سختی و با اکراه جواب میدادن .
فقط بخاطر وقتی که گذاشته بودم چند سوال پرسیدم و کاملا احساس میکردم طرف کلافه است!
در پایان یک درخواست از دختر خانم ها خانواده ها دارم اگر جوابتان از قبل منفی است به شخصیت و غرور پسرها توهین نکنید. در کل فکر نکنید برای پسرها خواستگاری رفتن تفریح عادت یا روزمره است!!!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ها:
سلام
یکی از جلسات خواستگاری مون رو بیرون از منزل برگزار کردیم بعد آقا پسر چایی و کیک سفارش دادن من گرم صحبت شدم چاییم سرد شد بهم گفتن سرد شد بفرمایید چایی مو خوردم یکم بعد با جدیت گفتن کیک تونم که سرد شد 😂🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
من 😐😳
کیک 🤔
آقا پسر 😅
من گفتم مگه کیکه داغ بود که سرد بشه ؟ گفتم شاید ایشون که زود تر خوردن داغ بوده حس کردن
گفتن نمی دونم داغ نبود ؟
گفتم شما خوردید از من می پرسید
بعد گفت آره اما یادم نیست داغ بود یا سرد
قیافه من اونجا دیدنی بود
خاطرات خواستگاری
یه بنده خدایی همراه مادرشون اومدن خواستگاری. ما تو اتاق صحبت کردیم و وقتی تموم شد آقا گفت پس بریم بیرون . منم اول پاشدم چون هم ازش خوشم نیومده بود میخواستم زودتر برم بیرون و هم چون خجالت کشیدم برگردم تعارف کنم اول ایشون بره ، دیگه اول خودم اومدم بیرون . بعد وسط هال بودم برگشتم دیدم آقا هنوز نشسته داره منو نگاه میکنم .😳😳 فکر کنم نشسته بود راه رفتن منو ببینه که خدایی نکرده مشکلی نداشته باشه یا کج و کوله راه نرم 😞😒😳 بابت همین رفتار زشتش ردش کردیم . این گذشت دو سه سال بعد یه خواستگاری زنگ زد که ما فامیلیشون برامون آشنا اومد ولی گفتیم احتمالا تشابه اسمیه باهاشون خونه قرار گذاشتیم. چشمتون روز بد نبینه برادر همون آقا بودن 😂 😂مادرشون برای پسر اولشون یه بار اومد جواب رد شنید دوباره برای پسر دومیه اومدن . ما که پشت تلفن نشناخته بودیم ولی موندم از مادر آقا که همین دختر با همین مشخصات با همین آدرس برای پسر اولت اومدی یادت نمونده برای پسر دوم هم دوباره اومدی همون خونه 😁 دیگه تا دم در مادر پسر وارد شد ما سریع شناختیمش مادرم بهشون گفت که شما قبلا اومدین اینجا . مادر پسر چی بگه خوبه ؟ گفت آره گفتم راه پله هاتون برام خیلی آشناست 😂😂😂 یعنی مشخصات من اندازه راه پله ارزش نداشته براش ، یادش نمونده 😂😂😂
ایشونم رد کردیم چون کلا خانواده شون خیلی اهل دو دوتا چهارتا بودن . به شدت خسیس .
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
راستش من امروز از بین خواستگارایی که موفق شذه بودن از هفت خان رستم رد بشن و بیان خونمون...
اولیش بود که به مرحله دوم یعنی صحبت منو آقا راه پیدا کردن😅
بعد ایشون از استرس قرمزززز شده بود
منم از استرس و عرق از دستام چکه میکرد😬
بعد رفتیم اتاق حرف بزنیم
من واقعا نمیدونستم باید خودم بگم کجا بشینه یا خودش میره میشینه
اخرش مثل این گیجا گفتم بفرمایید😂
تااااازه
خواهرم گفت صدا رو ضبط کن
من همون اول که نشسته بودم
ده ساعت داشتم باگوشیم ور میرفتم بزنم رو ضبط صدا
یه بار رمزو اشتباه زدم
یه بار دستم خورد خاموش شد دوباره از اول روشن کردم
اخرشم دیدم حافظه گوشیم پره و ضبط نتونستم بکنم😂
در کل طرف فهمید و ابروم رفت😐
#دل_آرام
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ها:
من یه خاطره بد از اولین خواستگار جدیم دارم که جلسه اول بیرون صحبت کردیم(اینجاش خوب بود)
متاسفانه جلسه دوم اومدن خونمون و مامان طرف منو مجبور کرد پوششمو بردارم😔 البته ما خودمون کم تجربه بودیم میتونستیم توجه نکنیم به اصرار مادره ولی خب...
آخرشم استخاره کردن خوب نشد🤭(خوبه پسره طلبه بود)
ولی الان میفهمم که اگه اون موقع ازدواج میکردم با دوسال فاصله سنی قطعا باهم جور در نمیومدیم اگرچه بظاهر باهم تفاهم داشتیم...
اینو گفتم که بقیه هم عبرت بگیرن اگر خواستن پوشششونو هم کنار بذارن، نگه دارن برای جلسه آااااااخر که بعدا مثل من عذاب وجدان نگیرن...🙄😕
چندتا خاطره سمی دارم که به مرور تعریفشون میکنم دور هم بخندیم😁
یبار یه آقایی با مادرش قرار بود ۷ بیان دیگه شد ساعت ۸ دیدیم نیومدن مامانم گفت لابد نمیان و شاید اصن مادره اشتباه متوجه شده فردا میانو اینا. خلاصه مامانم اینا همون روز یه تیکه کاغذ دیواری برای یه دیوار خونمون که از همه جا دید داره خریده بودن گفت خب پاشید اینو بچسبونیم😂پاشدن دست به کار شدن حتی تا یجایی شیک چسبوندن یه تیکه تا نصفه رفتن یهو زنگ درو زدن خواستگارا اومدن نشستن،دیوار روبرو هم که کاغد دیواری تا نصفه چسبیده آویزون بابامم دید خیلی ضایس گف ما دیدیم نیومدین فکر کردیم نمیان مشغول کار شدیم پسره هم انقد خوش اخلاق بود میگف عههه مبارکه خیلی قشنگه😂خودتون داشتید میچسبوندید؟خیلی خوبه،عالیه😂😂خلاصه کلی ام تایید کرد
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ها:
من روز خاستگاری هی ی لحظه ی نگاه ب شوهرم مینداختم
هی تو دلم می گفتم استغفرالله استغفرالله😂😂😂
خدایا ببخشید😂
یه بار تو جلسه خواستگاری یه سوال مثلا سخت از طرف پرسیدم.
به افق خیره شد... یکم فکر کرد... خندید و گفت:
تسمه پاره کردم😂😂😂
*انشاءالله که هیچ کس، هیچ وقت تسمه پاره نکنه، مگر تسمه دلش برای خدا😌
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
در مورد خاطرات خواستگاری
یه آقایی اومده بودن و قرار شد که بریم حرف بزنیم اول که خواست شروع کنه سلام داد و بعد یه چیزی گفت من متوجه نشدم ،فکر کردم میگه شما اول سوالتون رو بپرسین منم به خاطر این گفتم نه اول شما بگین بعد گفت نهه میگم چقدر بهم وقت میدین برای گفتگو😂🤣🤣🤣🤣
منم هنگ کرده ام یه چیزی گفتم😐😐
تازه تو جلسه اوللل اونقددددررررر بلند بلند حرف میزدم که صدام تو هال بود ولی اون بنده خدا ارووم حرف میزد.
توی یکی دیگه از جلسات خواستگاری با همین آقا
ازم پرسید همسرتون غذایی که درست کردین رو نخوره چیکار میکنید؟!
منم گفتم میکوبونم تو سرش همون غذا رو😐😂
بنده خدا کلشو انداخت پایین و میخندید
بعد گفت خب حالا یعنی هیچی نخوره؟؟
منم گفتم که تخم مرغ هست. ماهیتابه هست.روغن هست.نون هم هست ....
بعد گفت یعنی خودش نیمرو بزنه؟!
گفتم البته😂😂🤣
البته بعد این گفتش که موردی نداره من خودم سه ،چهار نوع غذا بلدم درست کنم و دارم باز یاد میگیرم😐😐😂😂
این قضیش به اونجا برمیگرده که مامان من هر کی میاد میگه دختر من آشپزی بلد نیست😐😂
سر این گفتم کامل روشنش کنم
🚶♂🚶♂🚶♂
اگه خواستن خاطره زیاد دارم تعریف میکنم براتون😁😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یکی از خاطرات خاستگاریم این بود ک وقتی مامانم اومد دنبالم بریم پیش خاستگار سلام کردم و اینقد هول شدم اشتباهی رفتم تو آشپزخونه🤣🚶♀
دیدم اوضاع خیته سریع رامو برگردونم برگشتم پیششون😂🤦♀
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خاطرات خواستگاری میخواستم تعریف کنم
بعد از اینکه با یکی از خواستگارام ی جلسه صحبت کردیم ؛ برای جلسه دوم مادر و خواهرشون و بچه های خواهرشون که کوچیک بودن اومدن منزل ما
من کلا خیلی رو نظافت حساسم بعد برای پذیرایی از مهمونها بهشون شیرینی تعارف کرده بودم و خودم اومدم نشستم
یکی از بچه های کوچیک خواهر جناب خواستگار حدودا (سه سالش بود) شیرینی رو برداشت بعد انداخت رو فرش و داشت دنبالش میگشت 😐😑 بقیه داشتند با هم صحبت میکردن و فقط من حواسم به این بچه بود که داشت گند میزد به فرش 🤦🏻♀
ناخوداگاه داد زدم "اییین طرفهههه"
بعد همه برگشتن نگاهم کردن 😐 منم گفتم داشت دنبال شیرینیش میگشت بهش گفتم اینجاست 😐👌🏻
بعد که مهمونها رفتن مادرم گفت چرا یهو وسط مهمونی داد زدی
حالا خودم اصلا اونموقع متوجه وخامت اوضاع نبودم 😆
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام وقتتون بخیر
برای اشنایی بایه اقاپسری رفتیم گلزارشهدا من به شدت خجالت میکشیدم ۱۰ دقیقه اول بود رفتیم سر مزارها و بعدخواستیم رد شیم جا نبود مجبور شدیم از باغچه رد شیم من حواسم ب گِل زیر پام بود سرم پایین بور یهو دیدم این بنده خدامیگه مراقب باشیدمن فکرکردم گِل رومیگه یهو سرم خورد به تابلو روبه روم چنان محکم خورد تا یک هفته کبود شده بود🙈🙊
این بنده خداهم خیلی هول شد ولی من از خجالت آب شدم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه خواستگاردیگم داشتم رفتیم بیرون
جلسات دوم سوم بود به شدت گرسنه بودیم
ایشون خیلی اصرارکرد رفتیم ناهاربخوریم
سالاد نوشابه دوغ و زیتون و دو نوع غذا کلی تدارک دیدن
من رو دروایسی داشتم زیاد نتونستم چیزی بخورم
نصف بیشتر غذامو خالی کردم توبشقاب تمیز
نوشابه ودوغ هم روم نمیشد حتی بالیوان بخورم سالادم گفتم کاهوش صدا میده نخوردم زیتونم خوشم نمیومد
خلاصه ایشون دید من نمیخورم گفت ناراحت نمیشید من سهم شمارو بردارم بخورم گفتم مشکلی نیست
ازهمه چی که دوخریده بود خورد دونوع غذاهم سهم منم خورد
گفت واقعا گرسنه بودما رفتنی هم گفت این نون هم میبرم تو ماشین میخورم
بعد چندجلسه فهمیدم از خساستش بوده گرسنه نبوده😒
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.