eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.6هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
تجربه ها: من یه خاطره بد از اولین خواستگار جدیم دارم که جلسه اول بیرون صحبت کردیم(اینجاش خوب بود) متاسفانه جلسه دوم اومدن خونمون و مامان طرف منو مجبور کرد پوششمو بردارم😔 البته ما خودمون کم تجربه بودیم میتونستیم توجه نکنیم به اصرار مادره ولی خب... آخرشم استخاره کردن خوب نشد🤭(خوبه پسره طلبه بود) ولی الان میفهمم که اگه اون موقع ازدواج میکردم با دوسال فاصله سنی قطعا باهم جور در نمیومدیم اگرچه بظاهر باهم تفاهم داشتیم... اینو گفتم که بقیه هم عبرت بگیرن اگر خواستن پوشششونو هم کنار بذارن، نگه دارن برای جلسه آااااااخر که بعدا مثل من عذاب وجدان نگیرن...🙄😕 چندتا خاطره سمی دارم که به مرور تعریفشون میکنم دور هم بخندیم😁 یبار یه آقایی با مادرش قرار بود ۷ بیان دیگه شد ساعت ۸ دیدیم نیومدن مامانم گفت لابد نمیان و شاید اصن مادره اشتباه متوجه شده فردا میانو اینا. خلاصه مامانم اینا همون روز یه تیکه کاغذ دیواری برای یه دیوار خونمون که از همه جا دید داره خریده بودن گفت خب پاشید اینو بچسبونیم😂پاشدن دست به کار شدن حتی تا یجایی شیک چسبوندن یه تیکه تا نصفه رفتن یهو زنگ درو زدن خواستگارا اومدن نشستن،دیوار روبرو هم که کاغد دیواری تا نصفه چسبیده آویزون بابامم دید خیلی ضایس گف ما دیدیم نیومدین فکر کردیم نمیان مشغول کار شدیم پسره هم انقد خوش اخلاق بود میگف عههه مبارکه خیلی قشنگه😂خودتون داشتید میچسبوندید؟خیلی خوبه،عالیه😂😂خلاصه کلی ام تایید کرد تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه ها: من روز خاستگاری هی ی لحظه ی نگاه ب شوهرم مینداختم هی تو دلم می گفتم استغفرالله استغفرالله😂😂😂 خدایا ببخشید😂 یه بار تو جلسه خواستگاری یه سوال مثلا سخت از طرف پرسیدم. به افق خیره شد... یکم فکر کرد... خندید و گفت: تسمه پاره کردم😂😂😂 *ان‌شاءالله که هیچ کس، هیچ وقت تسمه پاره نکنه، مگر تسمه دلش برای خدا😌 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام در مورد خاطرات خواستگاری یه آقایی اومده بودن و قرار شد که بریم حرف بزنیم اول که خواست شروع کنه سلام داد و بعد یه چیزی گفت من متوجه نشدم ،فکر کردم میگه شما اول سوالتون رو بپرسین منم به خاطر این گفتم نه اول شما بگین بعد گفت نهه میگم چقدر بهم وقت میدین برای گفتگو😂🤣🤣🤣🤣 منم هنگ کرده ام یه چیزی گفتم😐😐 تازه تو جلسه اوللل اونقددددررررر بلند بلند حرف میزدم که صدام تو هال بود ولی اون بنده خدا ارووم حرف میزد. توی یکی دیگه از جلسات خواستگاری با همین آقا ازم پرسید همسرتون غذایی که درست کردین رو نخوره چیکار میکنید؟! منم گفتم میکوبونم تو سرش همون غذا رو😐😂 بنده خدا کلشو انداخت پایین و میخندید بعد گفت خب حالا یعنی هیچی نخوره؟؟‌ منم گفتم که تخم مرغ هست. ماهیتابه هست.روغن هست.نون هم هست .... بعد گفت یعنی خودش نیمرو بزنه؟! گفتم البته😂😂🤣 البته بعد این گفتش که موردی نداره من خودم سه ،چهار نوع غذا بلدم درست کنم و دارم باز یاد میگیرم😐😐😂😂 این قضیش به اونجا برمیگرده که مامان من هر کی میاد میگه دختر من آشپزی بلد نیست😐😂 سر این گفتم کامل روشنش کنم 🚶‍♂🚶‍♂🚶‍♂ اگه خواستن خاطره زیاد دارم تعریف میکنم براتون😁😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یکی از خاطرات خاستگاریم این بود ک وقتی مامانم اومد دنبالم بریم پیش خاستگار سلام کردم و اینقد هول شدم اشتباهی رفتم تو آشپزخونه🤣🚶‍♀ دیدم اوضاع خیته سریع رامو برگردونم برگشتم پیششون😂🤦‍♀ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خاطرات خواستگاری میخواستم تعریف کنم بعد از اینکه با یکی از خواستگارام ی جلسه صحبت کردیم ؛ برای جلسه دوم مادر و خواهرشون و بچه های خواهرشون که کوچیک بودن اومدن منزل ما من کلا خیلی رو نظافت حساسم بعد برای پذیرایی از مهمونها بهشون شیرینی تعارف کرده بودم و خودم اومدم نشستم یکی از بچه های کوچیک خواهر جناب خواستگار حدودا (سه سالش بود) شیرینی رو برداشت بعد انداخت رو فرش و داشت دنبالش میگشت 😐😑 بقیه داشتند با هم صحبت میکردن و فقط من حواسم به این بچه بود که داشت گند میزد به فرش 🤦🏻‍♀ ناخوداگاه داد زدم "اییین طرفهههه" بعد همه برگشتن نگاهم کردن 😐 منم گفتم داشت دنبال شیرینیش میگشت بهش گفتم اینجاست 😐👌🏻 بعد که مهمونها رفتن مادرم گفت چرا یهو وسط مهمونی داد زدی حالا خودم اصلا اونموقع متوجه وخامت اوضاع نبودم 😆 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام وقتتون بخیر برای اشنایی بایه اقاپسری رفتیم گلزارشهدا من به شدت خجالت میکشیدم ۱۰ دقیقه اول بود رفتیم سر مزارها و بعدخواستیم رد شیم جا نبود مجبور شدیم از باغچه رد شیم من حواسم ب گِل زیر پام بود سرم پایین بور یهو دیدم این بنده خدامیگه مراقب باشیدمن فکرکردم گِل رومیگه یهو سرم خورد به تابلو روبه روم چنان محکم خورد تا یک هفته کبود شده بود🙈🙊 این بنده خداهم خیلی هول شد ولی من از خجالت آب شدم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه خواستگاردیگم داشتم رفتیم بیرون جلسات دوم سوم بود به شدت گرسنه بودیم ایشون خیلی اصرارکرد رفتیم ناهاربخوریم سالاد نوشابه دوغ و زیتون و دو نوع غذا کلی تدارک دیدن من رو دروایسی داشتم زیاد نتونستم چیزی بخورم نصف بیشتر غذامو خالی کردم توبشقاب تمیز نوشابه ودوغ هم روم نمیشد حتی بالیوان بخورم سالادم گفتم کاهوش صدا میده نخوردم زیتونم خوشم نمیومد خلاصه ایشون دید من نمیخورم گفت ناراحت نمیشید من سهم شمارو بردارم بخورم گفتم مشکلی نیست ازهمه چی که دوخریده بود خورد دونوع غذاهم سهم منم خورد گفت واقعا گرسنه بودما رفتنی هم گفت این نون هم میبرم تو ماشین میخورم بعد چندجلسه فهمیدم از خساستش بوده گرسنه نبوده😒 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام و عرض ادب یه مورد دیگه یه آقا پسر همراه خانواده (پدر هییت علمی دانشگاه مادر دبیر )اومدن خواستگاری جلسه اول که کلا نگفتن برید صحبت کنید جلسه دوم پدر من دید هیچی نمی گن اون گفت😬 رفتیم صحبت کنیم بعد چند دقیقه پسر گفت زودتر عقد کنیم🤐 چون من باید برم سربازی اینجوری میفتم شهر خودمون تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
آقا سلام بحث خواستگاری کشیده شد وسط، گفتم منم بگم تو این هاگیر و واگیر خواستگارا بودیم که یکی از طلاب برادران اومدن خونمون و با رضایت پدرومادرا گفتن پاشید برید تو اتاق حرفاتونو بزنید . تا رسیدیم بعد سلام و احوال پرسی ایشون از درسای حوزه پرسیدن . منم داشتم از سختی صرف و نحو می‌گفتم، که ایشون گفتن جایی مشکل دارید من در خدمتتونم و این حرفا [طلبه سطح بالایی بودن] منم نه برداشتم، نه گذاشتم . کتابامو آوردم وسط . تو کل جلسه‌ی خواستگاری سر هردومون تو کتاب بود و داشتن مدام واسه من صرف توضیح میدادن😂😂😂😂 پ‌ن ؛ رد شدن . ولی مامانم گوشمو پیچوند تا تو جلسات خواستگاری بعدی یه همچین اتفاقاتی رقم نزنم :))))) تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
مهین: سلام واسطه ازدواج من با شوهرم بابام بود😄😳 یه روز همینجوری سر سفره ناهار گفت دوست داری ازدواج کنی؟😃 منم که با بابام عین رفیق بودم گفتم اگر ازش خوشم بیاد اره😳😍 بعد بابام گفت بیا عکسشو نشونت بدم عکس طرفو نشونم داد منم کلی عیب و ایراد نداشته گذاشتم روش که این چیه بابا؟! گفتی خوشکله ؟!😒😒😒 بابامم گفت قدش بلنده، چشماش رنگیه بور و سفیده،دیگه خوشکل چیه از نظر شما دخترا ؟؟؟!😳😳😩 بعد کلی باهام حرف زد راضیم کرد طرف بیاد خواستگاری من ببینمش (طرف همکار بابامه با سابقه کمتر) هیچی دیگه مخمو زد تو جلسه اول تو یه هفته بعد اشنایی ما عقد کردیم الانم ۱۳ سال میگذره از اون روز 😜 یعنی من عاشق بابامم که با شناختی که از من داشت این اقا رو برام انتخاب کرد و بهش گفت بیا خواستگاری 😍 یه فاتحه برا بابام بدین😢😘 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام.خاطره ازدواج: مامانم تعریف می کرد،اون قدیم ها قبل خواستگاری بابام براش خواستگار اومده بود ، دو تا از خاله هام که اون موقع کم سن هم نبودن میرن اتاق بغلی که از روی رختخوابها قدشون به بالای در برسه و از اون شیشه بالای در داماد رو دید بزنن، یهو به خاطر فشار رختخوابها و اون دو تا در باز میشه و مثل آوار اون دو تا با رختخوابها میریزن وسط هال، دیگه خنده خانواده داماد قطع نمیشد😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
برای کانال خاطرات سمی یه آقا پسری رو جلسه سوم یا چهارم آشنایی قرار گذاشتیم لازمه بدونید که من از سینی چایی بردن برا خواستگار متنفرم البته اصولاً مهمون که برامون میاد خودم سینی چایی میبرم ها ولی برا خواستگار نمیتونم و از همون اول به خانواده ام گفته بودم که اصن نگین من اینکارو کنم که کفری میشم در نتیجه تو خواستگاری ها گاهی خواهرم گاهی مادرم سینی چایی رو میگیرن این بار هم همین روند ادامه داشت تا اینکه رفتیم تو اتاق و اینقدر طولانی حرف زدیم که میوه و چایی برامون آوردن دم در اتاقم بعد منم رفتم میوه ها رو گرفتم و قشنگ گذاشتم جلو روی پسر و بعد که اومدم بشینم تازه فهمیدم چایی ام بوده😑😭😑رفتم چایی رو گرفتم اما همین که میدونستم قراره چایی رو جلو پسربگیرم استرسی وجودمو گرفت که در اثرش یکم از چایی ها ریخت تو سینی وکفی سینی چایی خیس خیس شد🤣🤣🤣 منم تا دیدم اینجوری شد عذرخواهی کردم از پسر و‌ اونم گفت خواهش میکنم اشکالی نداره😅😅😅 اما از شدت خجالت چایی خودمو گذاشتم رو میز و اصلا نخوردم😂😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.