مهین:
سلام
واسطه ازدواج من با شوهرم بابام بود😄😳
یه روز همینجوری سر سفره ناهار گفت دوست داری ازدواج کنی؟😃
منم که با بابام عین رفیق بودم گفتم اگر ازش خوشم بیاد اره😳😍
بعد بابام گفت بیا عکسشو نشونت بدم عکس طرفو نشونم داد
منم کلی عیب و ایراد نداشته گذاشتم روش که این چیه بابا؟! گفتی خوشکله ؟!😒😒😒
بابامم گفت قدش بلنده، چشماش رنگیه بور و سفیده،دیگه خوشکل چیه از نظر شما دخترا ؟؟؟!😳😳😩
بعد کلی باهام حرف زد راضیم کرد طرف بیاد خواستگاری من ببینمش (طرف همکار بابامه با سابقه کمتر)
هیچی دیگه مخمو زد تو جلسه اول تو یه هفته بعد اشنایی ما عقد کردیم
الانم ۱۳ سال میگذره از اون روز 😜
یعنی من عاشق بابامم که با شناختی که از من داشت این اقا رو برام انتخاب کرد و بهش گفت بیا خواستگاری 😍
یه فاتحه برا بابام بدین😢😘
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام.خاطره ازدواج:
مامانم تعریف می کرد،اون قدیم ها قبل خواستگاری بابام براش خواستگار اومده بود ، دو تا از خاله هام که اون موقع کم سن هم نبودن میرن اتاق بغلی که از روی رختخوابها قدشون به بالای در برسه و از اون شیشه بالای در داماد رو دید بزنن، یهو به خاطر فشار رختخوابها و اون دو تا در باز میشه و مثل آوار اون دو تا با رختخوابها میریزن وسط هال، دیگه خنده خانواده داماد قطع نمیشد😂
#خاله_های_فضول
#دید_زدن_داماد
#فرود_با_رختخواب
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
برای کانال خاطرات سمی
یه آقا پسری رو جلسه سوم یا چهارم آشنایی قرار گذاشتیم لازمه بدونید که من از سینی چایی بردن برا خواستگار متنفرم البته اصولاً مهمون که برامون میاد خودم سینی چایی میبرم ها ولی برا خواستگار نمیتونم و از همون اول به خانواده ام گفته بودم که اصن نگین من اینکارو کنم که کفری میشم در نتیجه تو خواستگاری ها گاهی خواهرم گاهی مادرم سینی چایی رو میگیرن این بار هم همین روند ادامه داشت تا اینکه رفتیم تو اتاق و اینقدر طولانی حرف زدیم که میوه و چایی برامون آوردن دم در اتاقم بعد منم رفتم میوه ها رو گرفتم و قشنگ گذاشتم جلو روی پسر و بعد که اومدم بشینم تازه فهمیدم چایی ام بوده😑😭😑رفتم چایی رو گرفتم اما همین که میدونستم قراره چایی رو جلو پسربگیرم استرسی وجودمو گرفت که در اثرش یکم از چایی ها ریخت تو سینی وکفی سینی چایی خیس خیس شد🤣🤣🤣 منم تا دیدم اینجوری شد عذرخواهی کردم از پسر و اونم گفت خواهش میکنم اشکالی نداره😅😅😅 اما از شدت خجالت چایی خودمو گذاشتم رو میز و اصلا نخوردم😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خاطرات خواستگاری
الان تو گروه یه خاطره ای خوندم دیدم درد مشترک دارم باهاش 💔
چند سال پیش یه خواستگاری بود که ما حدود دو ماه فقط با آقا پسر براشون وفت گذاشتیم ( بماند که مادر و خواهر آقا از یک سال قبل بدون اینکه آقا بدونه با ما تلفنی و حضوری بیرون یا خونه در رفت و آمد بودن . انگار منو زیر نظر گرفته باشن . خودشون کشتن که من تو اون یه سال ازداوج نکنم )
بعد از کلی رفت و آمد آقا پسر خیلی مارو پسندید به حدی که هر دفعه میومد میرفت کادو برام میگرفت. گل یا کتاب یا ظرف و ظروف تزئینی.
حتی آزمایش هم رفتیم
کم کم وارد صحبت در مورد مسائل عقد و عروسی شدیم
که آقا پسر گفتن مامان من یه جلسه بیاد صحبت هارو نهایی کنه من از چونه زدن بدم میاد . منم گفتم خیلی هم عالی ❤️
مادرشون اومد وای وای اصلا ۱۸۰ درجه با اوایل آشنایی فرق کرده بود . چون پسرشون خیلی منو میخواست انگار وارد فاز حسادت شده بود . در صورتی یه داماد مشکل دار هم داشتن تو خانواده شون برای خواهرشان هیچ کاری نکرده بود .
حالا اینا پسرشون و میدیدن که هفته ای سه روز حتی کوتاه میاد منو میبینه یا از سر کار میرسونتم خونه
مادر اومد گفت 😞😒🤷♀🤦♀
ما رسم نشون و حلقه و ساعت نداریم واسه عقد . شب عروسی فقط یه حلقه میدیم ( یعنی تو دوران نامزدی دختر هیچی دستش نیست )
پس شما باید حتما به مهمون های ما شام بدین و جشن نامزدی بگیرید ( حتما )
پس دو سال حداقل باید دخترت نامزدی بمونه پسرم نمیتونه زنشو بیاره 😳😒 ( حالا پسر دو تا خونه. ماشین و شغل ثابت )
ما دو سه تا تیکه معمولی از جهیزیه رو به عهده ی اونا گذاشتیم مادرش گفت باشه حالا چون پدرت پول نداره برات بخره مشکلی نیست ما میخریم ولی رسم نداریم ( با همین لحن زشت ) حالا برای محله ای بود که رسم داشتن ولی میگفتن نداریم 🤷♀
پس دختر شما یه موقع به پسر من به عنوان کارت عابر نگاه نکنه . آخه ما یه فامیل داشتیم همه ی پول های شوهرش و گرفت رفت ( حالا من خودم شاغلم و نیاز مالی نداشتم اصلا )
پس پسر من یکم حاضر به جوابه گفته بیام خودم صحبت کنم همه چیو نهایی کنم 😳😳😳😳😳
بعد که ما جواب رد دادیم بابت تمام حرف های زشتش پشت تلفن مادرش گفت ولی من به خانواده میگم که ما سبک زندگی مون بهم نمیخورد همینقدر راحت تقصیر و انداخت گردن ما
از اون بدتر معلوم نبود چی به پسرش تعریف کرده که آقا اصلا حتی یه پیام ساده هم نداد که بعد دو ماه وقت گذاشتن چی شد یهو که جواب منفی دادیم 😞😞😞
خلاصه که خاطره خنده دار نبود ولی آدم های مشکل دار همه جا پیدا میشن .
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
این خاطره خواستگاری تلفنی هست
مادر آقا پسر تماس گرفتن منزل ما، اطلاعات مارو دریافت کنند یعنی تو عمرم همچین دریافت اطلاعاتی اونم از پشت تلفن ندیده بودم
(پدر بنده فوت کردن و تقریبا خانواده پرجمعیت هستیم و من بچه اخرخانواده و تنها مجرد خونه بودم)
اول که خوب مشخصات ظاهری و تحصیل و اعتقادی که طبیعی هست و همه میپرسن
بعد اسم و شغل تمام خواهر برادرها و عروس و داماد های مار و پرسیدن حتی آدرس محل کار برادرهام هم خواستن و با بی ادبی تمام پرسیدن شما پدرتون فوت کرده منبع درامدتون از کجاست یا بیمه دارید یا خونه مال خودتونه یا مستاجرید
واقعا نمیدونم به این آدم ها چی میشه گفت 🤯
جالبیش اینجاست وقتی مادرم تلفن رو قطع کرد حتی ما نمیدونستیم اسم آقا پسر چیه یا حتی چند سالشه و شغلش چیه یعنی فقط زنگ زده بود اطلاعت جمع آوری کنه
که به مامانم گفتم چرا هیچی ازش نپرسیدی، گفت والا امون نمیداد فقط تند تند تخلیه اطلاعاتیم کرد یه لحظه اصلا یادم رفت خواستگاره فکر کردم مامور مالیاتی چیزیه
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
اندرباب خواستگاری، یکم از طلبهها بگیم... 😄
آقا این طلبهها اکثرا خیلی خوبن، واقعا خیلی خوب و چشم پاک و اهل مراقبت... فقط همین خوباشون چون همش تو حجره زندگی کردن و سروگوششون نجنبیده و فقط مشغول درس بودن، بعضا یکمی از عرف جامعه دورن، یا خیلی به اخلاقیات خانوما آشنا نیستن😬😅
از همین تریبون خواهشمندیم مسئولین حوزه طلاب ازدواجی را بیشتر بفرستند منزل یکم عرفی بشن😂 از خود طلاب هم خواهشمندیم یکم دقت کنن😂😂
خلاصه ما یکی رو از همین خوبای عالم راه دادیم، خیلی همه چیز عالی بود فقط از اولش سر ظاهر و یکی دوتا نکته خیلی شک داشتم. آخر سرم به دلم ننشست و رد کردم. منتهی اون بندهخدا انگار خیلی مثبت بود جوابش. یه فایل متنی برای بابام فرستاد که اینو بدید دخترتون بخونن شاید نظرشون برگشت. یه سری مسائلی که حدس میزدم توش اختلاف داشتیم رو بیشتر توضیح دادم.
جاتون خالی من اعصابم بهم ریخته بود، مریض هم شدهبودم، گفتن یه چیزی فرستاده بخونی جیغ زدم گفتم بیخود کردهههه😐
گفتن حالا بخون، بازش کردم گفتم حالا یه متن محاورهای چیزیه. دیدم یه فایل با پاراگرافبندی و کادر و بسمالله فرستاده، سه تا مسئلهای رو که حدس زده دلیل رد شدنش بوده،
تیتر کرده
ذیل هر عنوان مطالبی از آیات و روایات
و نهایتا نظر خودش رو گردآوری کرده! 😂😂😂😭😭😭
حتی پاورقی هم زده بود😭😭😭😂😂
میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار🔫🙂
خلاصه که بندهی خدا اگر یه ذره شانس برگشت داشت به آتیش کشید😂😂
پ. ن: میدونم اون طلاب محترم درسخون پرکاری که مثل ایشونن اصلا وقت نمیکنن مثل ما خاطرات خواستگاری ملت رو بخونن، اما خواهر و مادر و رفیقاشون که میتونن به اطلاعشون برسونن😄
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یکبار تو عمر خواستگاری هام خواهرم با بچه اش اومد همرامون خواستگاری
وقتی دختر چایی اورد خواهرزاده چهار سالم گفت مامان زندایی چه خوشگل هست
اقا بدبخت دختره همچین ذوق کرد و جوگیر شد تا اخر مجلس خواهرزاده ما رو تو بغلش گذاشته بود بوسش میکرد و خوراکی بهش میداد
حیفش که جوابم منفی بود وگرنه زندایی خوبی برای خواهرزاده ام میشد 😅🤣🤣🤣
#العبد_الحقیر
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
من یه خواستگار داشتم
بنده خدا خیلی حرف میزد، بعد مامانش اینا بهش گفته بودن کوتاه صحبت کنید
اومد تو اتاق گفت بسم ا... لطفا کوتاه جواب بدین که خیلی صحبت طولانی نشه( انگار برنامه دورهمیه😒🤦♀️)
حدود ۴۵ دقیقه صحبت کردیم بدون اغراق میتونم بگم کمتر از ده دقیقه اش رو من حرف زدم...همش ایشون حرف زد
سوال پرسیدم چقدر اهل ابراز احساسات هستین؟ بعد کلی صغری کبری چیدن گفت من اعتقاد دارم وقتی میخوام بیام خونه حتما یه چیزی برا خانومم بگیرم
گلی...کادویی...نونی...ماستی😂😐
میخواست ماست برام بخره😂😂😂
بعدم گفتم چقدر اهل ارتباط با شهدا هستین؟ گفت خیلی مثلا چند روز پیش از سر کار برمیگشتم دیدم گلستان شهدا شلوغه، پیاده شدم رفتم ببینم چه خبره😂😂
البته مادرشم سر خانواده امو خورده بود از بس پر حرفی کرده بود
هی با آشناهاشون که افراد مشهور شهر بودن پز داده بود، خانواده منم چیزی نگفته بودن( خانواده ما هم توی شهر مشهورن و روابط خانوادگی با افراد مشهور شهر زیاد داریم ولی اصولا مطرح نمیکنیم)
تهش گفته بود پسرم فلان جا رفت و آمد داره
داداشم حرصش گرفته بود گفته بود پدرم رییس اونجان😂😒
خواهرشونم سرشو کرده بود تو گوشی ولی زیر چشمی به در و دیوار و وسایل خونمون نگاه میکرد🤦♀️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خاطراه خواستگاری
سلام یبار من و همسرم رفته بودیم پارک برای صحبت برگشتن بابام اومد دنبالمون بعد بابام با اصرار آقا رو آورد شام خونه(همسرم پسر عموی بابام هستن) بعد ما هنوز به کسی نگفته بودیم و هیچ کس خبر نداشت که ما داریم با دید مثبت با هم حرف میزنیم نشسته بودیم همون موقع در خونه رو زدن و خاله ام پشت در بود ماهم استرس که وای الان لو میریم آقام بنده خدا بلند شد بدو بدو بره تو اتاق من از اونور میدویدم کفشاش رو بردارم که نبینن که مامانم با خنده گفت چکار میکنید آخرش که چی
قیافه من و آقام 😳
مامان و بابام 😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
حالا که همه خاطره خواستگاری میگن منم بگم😂
اولش بگم که خیلی آدم مسخره و شوخی هستم، از اینایی که توی مواقع جدی و حساس نمیتونه جدی باشه😂
اولین بار بود رفته بودم برای جلسه آشنایی اولیه با یه خانم طلبه توی حوزه علمیه خواهران شهرمون😌
حالا بماند که دختره مث اداره امور مالیاتی فقط میپرسید ماشین بابات چیه، خونتون کجای شهره و میتونی دوتا کار باهم داشته باشی یانه😒🤮
بعد دستاشم گره کرده بود توی همو اون پاشو انداخت رو پای دیگشو سوال میپرسید، از نحوه نشستن و صحبت کردنش خوشم نیومد جواب منفی بود
اصل داستان واسه موقعیه که از اتاق اومدم بیرون و جلوی مامانم داشتم از راه رو بیرون میرفتم که انتهای راهرو یه اتاق بود😬
قبل اینکه برسم به اتاقه داشتم ادا در میاوردم با صورتم😂😂 علتشم نمیدونم چرا باید اون لحظه ادا در بیارم😂
بعد با همون چهره وقتی رسیدم به اتاق دیدم مدیر حوزه توی دفتر نشسته و داره بهم نگاه میکنه😂🤣
منم از خجالت رفتم جلو در تا مادرم بیاد بیرون 😂
اینم خاطره اولین و آخرین خواستگاری من😂 دیگه هم خواستگاری نمیرم😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام و عرض ادب
در مورد خاطرات سمی خواستگاری
والا یه خانمی چندین ماه منو میشناخت هزار جور سوال و جواب کرده بود که چند نفر رو میشناسم میخوام معرفی کنم و...نگو وسط راه پشیمون شده و میخواد برای پسر خودش خواستگاری کنه
جلسه اول رو تو پارک قرار گذاشتیم که بنده خدا مامانه کیک و آبمیوه از خونه برداشته بود آورده بود دیگه حالا شما بودید فکر نمی کردید از خساسته,
جلسه دوم که حالا ما آماده بودیم بیان مادر به گوشیم زنگ زد که اول من میام شما موهاتو پریشون کن رژلب هم بزن من میام بعد که پسرم اومد یه ذره آرایش تو صورتت نباشه
منم خیلی ناراحت شدم ولی اون جور موقع ها نمیشه تصمیم عجولانه ای گرفت ناخواسته همون شد که خواستن ولی چون من خیلی عصبانی بودم بعد که رفتیم با پسر حرف بزنیم هر چی گفت با سردی جواب دادم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه دختر خانمی بودن که وقتی رفتیم تو اتاق که صحبت کنیم در اتاق رو کامل بستن و نشستن پشت در 😐
من از خجالت سرخ شده بودم فکر کنم ، چون چند سوال که پرسیدن و جواب دادم ،
گفتن : شما بار اوله که خواستگاری میرید ؟
گفتم : نه
گفتن: آخه سرخ شدید 😅😁
میخواستم بگم خب مومن در رو کامل بستی ، نشستی پشت در ، فرار که نمیکنم 😁😅😅
تازه چند بار هم گفتن که میوه تون رو نخوردید 🙄 معذب بودم خب ☺️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.