سلام
این خاطره خواستگاری تلفنی هست
مادر آقا پسر تماس گرفتن منزل ما، اطلاعات مارو دریافت کنند یعنی تو عمرم همچین دریافت اطلاعاتی اونم از پشت تلفن ندیده بودم
(پدر بنده فوت کردن و تقریبا خانواده پرجمعیت هستیم و من بچه اخرخانواده و تنها مجرد خونه بودم)
اول که خوب مشخصات ظاهری و تحصیل و اعتقادی که طبیعی هست و همه میپرسن
بعد اسم و شغل تمام خواهر برادرها و عروس و داماد های مار و پرسیدن حتی آدرس محل کار برادرهام هم خواستن و با بی ادبی تمام پرسیدن شما پدرتون فوت کرده منبع درامدتون از کجاست یا بیمه دارید یا خونه مال خودتونه یا مستاجرید
واقعا نمیدونم به این آدم ها چی میشه گفت 🤯
جالبیش اینجاست وقتی مادرم تلفن رو قطع کرد حتی ما نمیدونستیم اسم آقا پسر چیه یا حتی چند سالشه و شغلش چیه یعنی فقط زنگ زده بود اطلاعت جمع آوری کنه
که به مامانم گفتم چرا هیچی ازش نپرسیدی، گفت والا امون نمیداد فقط تند تند تخلیه اطلاعاتیم کرد یه لحظه اصلا یادم رفت خواستگاره فکر کردم مامور مالیاتی چیزیه
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
اندرباب خواستگاری، یکم از طلبهها بگیم... 😄
آقا این طلبهها اکثرا خیلی خوبن، واقعا خیلی خوب و چشم پاک و اهل مراقبت... فقط همین خوباشون چون همش تو حجره زندگی کردن و سروگوششون نجنبیده و فقط مشغول درس بودن، بعضا یکمی از عرف جامعه دورن، یا خیلی به اخلاقیات خانوما آشنا نیستن😬😅
از همین تریبون خواهشمندیم مسئولین حوزه طلاب ازدواجی را بیشتر بفرستند منزل یکم عرفی بشن😂 از خود طلاب هم خواهشمندیم یکم دقت کنن😂😂
خلاصه ما یکی رو از همین خوبای عالم راه دادیم، خیلی همه چیز عالی بود فقط از اولش سر ظاهر و یکی دوتا نکته خیلی شک داشتم. آخر سرم به دلم ننشست و رد کردم. منتهی اون بندهخدا انگار خیلی مثبت بود جوابش. یه فایل متنی برای بابام فرستاد که اینو بدید دخترتون بخونن شاید نظرشون برگشت. یه سری مسائلی که حدس میزدم توش اختلاف داشتیم رو بیشتر توضیح دادم.
جاتون خالی من اعصابم بهم ریخته بود، مریض هم شدهبودم، گفتن یه چیزی فرستاده بخونی جیغ زدم گفتم بیخود کردهههه😐
گفتن حالا بخون، بازش کردم گفتم حالا یه متن محاورهای چیزیه. دیدم یه فایل با پاراگرافبندی و کادر و بسمالله فرستاده، سه تا مسئلهای رو که حدس زده دلیل رد شدنش بوده،
تیتر کرده
ذیل هر عنوان مطالبی از آیات و روایات
و نهایتا نظر خودش رو گردآوری کرده! 😂😂😂😭😭😭
حتی پاورقی هم زده بود😭😭😭😂😂
میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار🔫🙂
خلاصه که بندهی خدا اگر یه ذره شانس برگشت داشت به آتیش کشید😂😂
پ. ن: میدونم اون طلاب محترم درسخون پرکاری که مثل ایشونن اصلا وقت نمیکنن مثل ما خاطرات خواستگاری ملت رو بخونن، اما خواهر و مادر و رفیقاشون که میتونن به اطلاعشون برسونن😄
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یکبار تو عمر خواستگاری هام خواهرم با بچه اش اومد همرامون خواستگاری
وقتی دختر چایی اورد خواهرزاده چهار سالم گفت مامان زندایی چه خوشگل هست
اقا بدبخت دختره همچین ذوق کرد و جوگیر شد تا اخر مجلس خواهرزاده ما رو تو بغلش گذاشته بود بوسش میکرد و خوراکی بهش میداد
حیفش که جوابم منفی بود وگرنه زندایی خوبی برای خواهرزاده ام میشد 😅🤣🤣🤣
#العبد_الحقیر
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
من یه خواستگار داشتم
بنده خدا خیلی حرف میزد، بعد مامانش اینا بهش گفته بودن کوتاه صحبت کنید
اومد تو اتاق گفت بسم ا... لطفا کوتاه جواب بدین که خیلی صحبت طولانی نشه( انگار برنامه دورهمیه😒🤦♀️)
حدود ۴۵ دقیقه صحبت کردیم بدون اغراق میتونم بگم کمتر از ده دقیقه اش رو من حرف زدم...همش ایشون حرف زد
سوال پرسیدم چقدر اهل ابراز احساسات هستین؟ بعد کلی صغری کبری چیدن گفت من اعتقاد دارم وقتی میخوام بیام خونه حتما یه چیزی برا خانومم بگیرم
گلی...کادویی...نونی...ماستی😂😐
میخواست ماست برام بخره😂😂😂
بعدم گفتم چقدر اهل ارتباط با شهدا هستین؟ گفت خیلی مثلا چند روز پیش از سر کار برمیگشتم دیدم گلستان شهدا شلوغه، پیاده شدم رفتم ببینم چه خبره😂😂
البته مادرشم سر خانواده امو خورده بود از بس پر حرفی کرده بود
هی با آشناهاشون که افراد مشهور شهر بودن پز داده بود، خانواده منم چیزی نگفته بودن( خانواده ما هم توی شهر مشهورن و روابط خانوادگی با افراد مشهور شهر زیاد داریم ولی اصولا مطرح نمیکنیم)
تهش گفته بود پسرم فلان جا رفت و آمد داره
داداشم حرصش گرفته بود گفته بود پدرم رییس اونجان😂😒
خواهرشونم سرشو کرده بود تو گوشی ولی زیر چشمی به در و دیوار و وسایل خونمون نگاه میکرد🤦♀️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خاطراه خواستگاری
سلام یبار من و همسرم رفته بودیم پارک برای صحبت برگشتن بابام اومد دنبالمون بعد بابام با اصرار آقا رو آورد شام خونه(همسرم پسر عموی بابام هستن) بعد ما هنوز به کسی نگفته بودیم و هیچ کس خبر نداشت که ما داریم با دید مثبت با هم حرف میزنیم نشسته بودیم همون موقع در خونه رو زدن و خاله ام پشت در بود ماهم استرس که وای الان لو میریم آقام بنده خدا بلند شد بدو بدو بره تو اتاق من از اونور میدویدم کفشاش رو بردارم که نبینن که مامانم با خنده گفت چکار میکنید آخرش که چی
قیافه من و آقام 😳
مامان و بابام 😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
حالا که همه خاطره خواستگاری میگن منم بگم😂
اولش بگم که خیلی آدم مسخره و شوخی هستم، از اینایی که توی مواقع جدی و حساس نمیتونه جدی باشه😂
اولین بار بود رفته بودم برای جلسه آشنایی اولیه با یه خانم طلبه توی حوزه علمیه خواهران شهرمون😌
حالا بماند که دختره مث اداره امور مالیاتی فقط میپرسید ماشین بابات چیه، خونتون کجای شهره و میتونی دوتا کار باهم داشته باشی یانه😒🤮
بعد دستاشم گره کرده بود توی همو اون پاشو انداخت رو پای دیگشو سوال میپرسید، از نحوه نشستن و صحبت کردنش خوشم نیومد جواب منفی بود
اصل داستان واسه موقعیه که از اتاق اومدم بیرون و جلوی مامانم داشتم از راه رو بیرون میرفتم که انتهای راهرو یه اتاق بود😬
قبل اینکه برسم به اتاقه داشتم ادا در میاوردم با صورتم😂😂 علتشم نمیدونم چرا باید اون لحظه ادا در بیارم😂
بعد با همون چهره وقتی رسیدم به اتاق دیدم مدیر حوزه توی دفتر نشسته و داره بهم نگاه میکنه😂🤣
منم از خجالت رفتم جلو در تا مادرم بیاد بیرون 😂
اینم خاطره اولین و آخرین خواستگاری من😂 دیگه هم خواستگاری نمیرم😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام و عرض ادب
در مورد خاطرات سمی خواستگاری
والا یه خانمی چندین ماه منو میشناخت هزار جور سوال و جواب کرده بود که چند نفر رو میشناسم میخوام معرفی کنم و...نگو وسط راه پشیمون شده و میخواد برای پسر خودش خواستگاری کنه
جلسه اول رو تو پارک قرار گذاشتیم که بنده خدا مامانه کیک و آبمیوه از خونه برداشته بود آورده بود دیگه حالا شما بودید فکر نمی کردید از خساسته,
جلسه دوم که حالا ما آماده بودیم بیان مادر به گوشیم زنگ زد که اول من میام شما موهاتو پریشون کن رژلب هم بزن من میام بعد که پسرم اومد یه ذره آرایش تو صورتت نباشه
منم خیلی ناراحت شدم ولی اون جور موقع ها نمیشه تصمیم عجولانه ای گرفت ناخواسته همون شد که خواستن ولی چون من خیلی عصبانی بودم بعد که رفتیم با پسر حرف بزنیم هر چی گفت با سردی جواب دادم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه دختر خانمی بودن که وقتی رفتیم تو اتاق که صحبت کنیم در اتاق رو کامل بستن و نشستن پشت در 😐
من از خجالت سرخ شده بودم فکر کنم ، چون چند سوال که پرسیدن و جواب دادم ،
گفتن : شما بار اوله که خواستگاری میرید ؟
گفتم : نه
گفتن: آخه سرخ شدید 😅😁
میخواستم بگم خب مومن در رو کامل بستی ، نشستی پشت در ، فرار که نمیکنم 😁😅😅
تازه چند بار هم گفتن که میوه تون رو نخوردید 🙄 معذب بودم خب ☺️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام این پیامم برای خاطرات خواستگاریه
این خاطره مربوط به خواستگار اولمه که از قضا دوست خانوادگیمون بودن و خیلیم باهم راحت بودیم
من اصلا استرسی نیستم ولی اولش که قرار بود وقتی وارد هال میشن منم سلام کنم، بعد برم چایی بریزم. انقدر هول کردم تو اتاق موندم و هی دستامو بهم فشار میدادم😂💔
مامانش که بهش خاله میگفتم اومد دنبالم که ببرتم تو هال گفتم وای نه خاله استرس دارم شمابرو خودم میام حالا اون دست منو میییییییکشه و من پافشاری میکنم😂بعد جلو همه داد زد به دخترش گفت برا من اب بیاره استرس دارم ابرومو برد😂
بعد آب خوردن اروم شدم و اومدم تو هال چند ثانیه صبرکردم سر پا ولی هی سلام نوک زبونم نمیومد یادم رفته بود و انقدر هول شدم سلام نکردم😐😂
رفتم آشپزخونه چای بریزم که خاله وضعمو دید خودش چایی ریخت💔😂فکرکنید مادردوماد چایی بریزه😂 بعدش خاله سینی گذاشتن رو میز من ببرم من متوجه نشدم منظورشونو اومدم نشستم باهاشون😂💔
بعدش خاله تو جمعععع گفت عزیزم جایی رو بیار برامون😂همه ترکیدن از خنده
به بدبختی چایی رو اوردم ولی انقدر که ذهنم قاطی پاتی بود به دوماد چایی ندادم😂💔
یعنی فکرکردم برداشته😂اینام که دیدن من چایی ندادم کلی خندیدن ولی واقعا از عمد نبود😂
چایی اولو خوردن و باباش گفت چایی دومو میخوریم بچه ها حرف بزنن. این سری رفتم خودم چایی ریختم و اوردم به باباها و مامانا و خواهرا دادم دیدم دوتا اضافیه بازم عقلم نکشید بهش ندادم😂🤦🏻♀که یهو یادم اومد و سمتش گرفتم داشت میترکید از خنده و قرمز شده بود . تعارفی گفت نمیخورم و این حرفا😂
من سینی رو بردم اون ور دستش اومد جلو برای برداشتن چای😂
دوباره سینی رو گرفتم با خنده و ابروریزی برداشت😂
یعنی اون شب انقدر سوتی دادم که حد نداشت😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من مورد زیاد بوده که مادر پسر اومده خونمون ولی اینکه خود پسر بیان کلا دوبار شد که دومی به نتیجه رسید😁
حقیقتا انقددد از خاطرات دوستان خندیدم که دلم خواست الکی الکی کلی خواستگار راه میدادیم محض تفریح😝 البته با بعضی خاطرات هم مسموم شدیم اساسی!🙄🤦🏻♀️
منم یبار که مادر یکی از خواستگارا اومد خونمون ، خانمه متاسفانه خیلی تحصیلکرده بود🙄 برگشته بود سوالاتی که پسر باید از من بپرسه رو خودش جلو مامانم میپرسید و توقع داشت جواب بدم ! مثلا عصبانی میشی چیکار میکنی و .... ولی سم ترین سوالش برا وقتی بود که داداشم مامانمو صدا زد و مامانم یه لحطه رفت تو حیاط و منو با این ننه تنها گذاشت! ایشون هم یه نگاه عرفانی به من کرد و با لحن خاص و خنده داری پرسید : دخترم ! از خدا راضی هستی؟! 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
منم در حالیکه داشتم از خنده منفجر میشدم به زور گفتم الحمدلله😝😝😝
بعد یادمه تابستون بود ، ما هم قم زندگی میکنیم و بدجوری گرمه ، برا اینکه سر حرفو باز کنن مامانم گفتن آره خیلی گرم شده ما دیگه کولر آبی جواب نمیداد کولر گازی گذاشتیم ... بعد اون خانم پرسیدن پس کولر آبیتون رو چیکار کردین؟! مادرم هم گفتن هیچی تو انباریه 😅 (مامانم خیییلی صاف و ساده س بنده خدا)
گذشت و ما بخاطر برخورد بد اون خانم و کلا شرایطی که به هم نمیخوردیم جواب منفی دادیم ...
یه هفته بعد خانومه زنگ زد ... اتفاقا منم خونه بودم و فهمیدم و چقد ذوق مرگ شدم که با اینکه بازم جوابم منفیه یه خواستگار سمج پیدا شده که اصرار کنه من کیف کنم🙄🤦🏻♀️😂 چقد تباه بودم!😂
ولی فک میکنید ننه هه برا چی زنگ زده بود؟!
گفت ببخشید اون کولرتونو اگه لازم ندارید ما میخوایم بهمون میدین؟!😳😳😳🤯🤯🤯
من : 🤬🤬🤬🤬
مامانم : 🙄🙄🙄
داداشام : 🤪🤣🤪
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
وااای منم یه چیز سم از یکی از خواستگارام یادم اومد 😐
یه سری یکی اومد خونمون گفتن برید صحبت کنید. بلند شدیم اومدیم تو اتاقم . من یه سری خورده وسیله برای جهیزیه م گرفته بودم که چیده بودم تو اتاقم روشونو پوشونده بودم.
بعد صحبت مون پسره ی پرو داشت از در اتاق می رفت بیرون گفت اینا چین 😐
منم گفتم یه سری لوازمه 😐
بگو به تو چه که چین مرتیکه
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
خاطره برای همین چند روز پیشه
من آدمی نیستم که عکس بدم یا عکس طرف رو ببینم میگم باید حتما بیان قیافه که ملاک نیست
ولی حالا نظرم واقعا عوض شده و اول عکس پسرو میبینم
خلاصه من قبل اومدن خیلی استرس داشتم و مامانم هی اصرار کرد که تو چایی بیار منم از مامانم خواهش کردم برای کم شدن استرس من اجازه بده که من چاییو نیارم اما همینکه قیافه آقا رو دیدم به دلم ننشست و تمام استرسی که داشتم یهو از بین رفت مامانم همون لحظه درحال چایی آوردن بود که من بلند شدم رفتم وسط راه ازش گرفتم و خودم با آرامش تعارف کردم
دیگه تا آخر خواستگاری تقریبا صورتم همش اونور بود و نگاه نمیکردم دیگه فکر کنمم خودش فهمید چون مامانم میگفت چندبار به مامانش یواشکی زد که دیگه تموم کنه و برن
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.