eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.6هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام من یه خواستگار داشتم بنده خدا خیلی حرف میزد، بعد مامانش اینا بهش گفته بودن کوتاه صحبت کنید اومد تو اتاق گفت بسم ا... لطفا کوتاه جواب بدین که خیلی صحبت طولانی نشه( انگار برنامه دورهمیه😒🤦‍♀️) حدود ۴۵ دقیقه صحبت کردیم بدون اغراق میتونم بگم کمتر از ده دقیقه اش رو من حرف زدم...همش ایشون حرف زد سوال پرسیدم چقدر اهل ابراز احساسات هستین؟ بعد کلی صغری کبری چیدن گفت من اعتقاد دارم وقتی میخوام بیام خونه حتما یه چیزی برا خانومم بگیرم گلی...کادویی...نونی...ماستی😂😐 میخواست ماست برام بخره😂😂😂 بعدم گفتم چقدر اهل ارتباط با شهدا هستین؟ گفت خیلی مثلا چند روز پیش از سر کار برمیگشتم دیدم گلستان شهدا شلوغه، پیاده شدم رفتم ببینم چه خبره😂😂 البته مادرشم سر خانواده امو خورده بود از بس پر حرفی کرده بود هی با آشناهاشون که افراد مشهور شهر بودن پز داده بود، خانواده منم چیزی نگفته بودن( خانواده ما هم توی شهر مشهورن و روابط خانوادگی با افراد مشهور شهر زیاد داریم ولی اصولا مطرح نمیکنیم) تهش گفته بود پسرم فلان جا رفت و آمد داره داداشم حرصش گرفته بود گفته بود پدرم رییس اونجان😂😒 خواهرشونم سرشو کرده بود تو گوشی ولی زیر چشمی به در و دیوار و وسایل خونمون نگاه میکرد🤦‍♀️ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خاطراه خواستگاری سلام یبار من و همسرم رفته بودیم پارک برای صحبت برگشتن بابام اومد دنبالمون بعد بابام با اصرار آقا رو آورد شام خونه(همسرم پسر عموی بابام هستن) بعد ما هنوز به کسی نگفته بودیم و هیچ کس خبر نداشت که ما داریم با دید مثبت با هم حرف میزنیم نشسته بودیم همون موقع در خونه رو زدن و خاله ام پشت در بود ماهم استرس که وای الان لو میریم آقام بنده خدا بلند شد بدو بدو بره تو اتاق من از اونور میدویدم کفشاش رو بردارم که نبینن که مامانم با خنده گفت چکار میکنید آخرش که چی قیافه من و آقام 😳 مامان و بابام 😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
حالا که همه خاطره خواستگاری میگن منم بگم😂 اولش بگم که خیلی آدم مسخره و شوخی هستم، از اینایی که توی مواقع جدی و حساس نمیتونه جدی باشه😂 اولین بار بود رفته بودم برای جلسه آشنایی اولیه با یه خانم طلبه توی حوزه علمیه خواهران شهرمون😌 حالا بماند که دختره مث اداره امور مالیاتی فقط می‌پرسید ماشین بابات چیه، خونتون کجای شهره و میتونی دوتا کار باهم داشته باشی یانه😒🤮 بعد دستاشم گره کرده بود توی همو اون پاشو انداخت رو پای دیگشو سوال می‌پرسید، از نحوه نشستن و صحبت کردنش خوشم نیومد جواب منفی بود اصل داستان واسه موقعیه که از اتاق اومدم بیرون و جلوی مامانم داشتم از راه رو بیرون میرفتم که انتهای راهرو یه اتاق بود😬 قبل اینکه برسم به اتاقه داشتم ادا در میاوردم با صورتم😂😂 علتشم نمیدونم چرا باید اون لحظه ادا در بیارم😂 بعد با همون چهره وقتی رسیدم به اتاق دیدم مدیر حوزه توی دفتر نشسته و داره بهم نگاه میکنه😂🤣 منم از خجالت رفتم جلو در تا مادرم بیاد بیرون 😂 اینم خاطره اولین و آخرین خواستگاری من😂 دیگه هم خواستگاری نمیرم😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام و عرض ادب در مورد خاطرات سمی خواستگاری والا یه خانمی چندین ماه منو می‌شناخت هزار جور سوال و جواب کرده بود که چند نفر رو میشناسم می‌خوام معرفی کنم و...نگو وسط راه پشیمون شده و میخواد برای پسر خودش خواستگاری کنه جلسه اول رو تو پارک قرار گذاشتیم که بنده خدا مامانه کیک و آبمیوه از خونه برداشته بود آورده بود دیگه حالا شما بودید فکر نمی کردید از خساسته, جلسه دوم که حالا ما آماده بودیم بیان مادر به گوشیم زنگ زد که اول من میام شما موهاتو پریشون کن رژلب هم بزن من میام بعد که پسرم اومد یه ذره آرایش تو صورتت نباشه منم خیلی ناراحت شدم ولی اون جور موقع ها نمیشه تصمیم عجولانه ای گرفت ناخواسته همون شد که خواستن ولی چون من خیلی عصبانی بودم بعد که رفتیم با پسر حرف بزنیم هر چی گفت با سردی جواب دادم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه دختر خانمی بودن که وقتی رفتیم تو اتاق که صحبت کنیم در اتاق رو کامل بستن و نشستن پشت در 😐 من از خجالت سرخ شده بودم فکر کنم ، چون چند سوال که پرسیدن و جواب دادم ، گفتن : شما بار اوله که خواستگاری میرید ؟ گفتم : نه گفتن: آخه سرخ شدید 😅😁 میخواستم بگم خب مومن در رو کامل بستی ، نشستی پشت در ، فرار که نمیکنم 😁😅😅 تازه چند بار هم گفتن که میوه تون رو نخوردید 🙄 معذب بودم خب ☺️ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام این پیامم برای خاطرات خواستگاریه این خاطره مربوط به خواستگار اولمه که از قضا دوست خانوادگیمون بودن و خیلیم باهم راحت بودیم من اصلا استرسی نیستم ولی اولش که قرار بود وقتی وارد هال میشن منم سلام کنم، بعد برم چایی بریزم. انقدر هول کردم تو اتاق موندم و هی دستامو بهم فشار میدادم😂💔 مامانش که بهش خاله میگفتم اومد دنبالم که ببرتم تو هال گفتم وای نه خاله استرس دارم شمابرو خودم میام حالا اون دست منو میییییییکشه و من پافشاری میکنم😂بعد جلو همه داد زد به دخترش گفت برا من اب بیاره استرس دارم ابرومو برد😂 بعد آب خوردن اروم شدم و اومدم تو هال چند ثانیه صبرکردم سر پا ولی هی سلام نوک زبونم نمیومد یادم رفته بود و انقدر هول شدم سلام نکردم😐😂 رفتم آشپزخونه چای بریزم که خاله وضعمو دید خودش چایی ریخت💔😂فکرکنید مادردوماد چایی بریزه😂 بعدش خاله سینی گذاشتن رو میز من ببرم من متوجه نشدم منظورشونو اومدم نشستم باهاشون😂💔 بعدش خاله تو جمعععع گفت عزیزم جایی رو بیار برامون😂همه ترکیدن از خنده به بدبختی چایی رو اوردم ولی انقدر که ذهنم قاطی پاتی بود به دوماد چایی ندادم😂💔 یعنی فکرکردم برداشته😂اینام که دیدن من چایی ندادم کلی خندیدن ولی واقعا از عمد نبود😂 چایی اولو خوردن و باباش گفت چایی دومو میخوریم بچه ها حرف بزنن. این سری رفتم خودم چایی ریختم و اوردم به باباها و مامانا و خواهرا دادم دیدم دوتا اضافیه بازم عقلم نکشید بهش ندادم😂🤦🏻‍♀که یهو یادم اومد و سمتش گرفتم داشت میترکید از خنده و قرمز شده بود . تعارفی گفت نمیخورم و این حرفا😂 من سینی رو بردم اون ور دستش اومد جلو برای برداشتن چای😂 دوباره سینی رو گرفتم با خنده و ابروریزی برداشت😂 یعنی اون شب انقدر سوتی دادم که حد نداشت😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من مورد زیاد بوده که مادر پسر اومده خونمون ولی اینکه خود پسر بیان کلا دوبار شد که دومی به نتیجه رسید😁 حقیقتا انقددد از خاطرات دوستان خندیدم که دلم خواست الکی الکی کلی خواستگار راه میدادیم محض تفریح😝 البته با بعضی خاطرات هم مسموم شدیم اساسی!🙄🤦🏻‍♀️ منم یبار که مادر یکی از خواستگارا اومد خونمون ، خانمه متاسفانه خیلی تحصیلکرده بود🙄 برگشته بود سوالاتی که پسر باید از من بپرسه رو خودش جلو مامانم میپرسید و توقع داشت جواب بدم ! مثلا عصبانی میشی چیکار میکنی و .... ولی سم ترین سوالش برا وقتی بود که داداشم مامانمو صدا زد و مامانم یه لحطه رفت تو حیاط و منو با این ننه تنها گذاشت! ایشون هم یه نگاه عرفانی به من کرد و با لحن خاص و خنده داری پرسید : دخترم ! از خدا راضی هستی؟! 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 منم در حالیکه داشتم از خنده منفجر میشدم به زور گفتم الحمدلله😝😝😝 بعد یادمه تابستون بود ، ما هم قم زندگی میکنیم و بدجوری گرمه ، برا اینکه سر حرفو باز کنن مامانم گفتن آره خیلی گرم شده ما دیگه کولر آبی جواب نمیداد کولر گازی گذاشتیم ... بعد اون خانم پرسیدن پس کولر آبیتون رو چیکار کردین؟! مادرم هم گفتن هیچی تو انباریه 😅 (مامانم خیییلی صاف و ساده س بنده خدا) گذشت و ما بخاطر برخورد بد اون خانم و کلا شرایطی که به هم نمیخوردیم جواب منفی دادیم ... یه هفته بعد خانومه زنگ زد ... اتفاقا منم خونه بودم و فهمیدم و چقد ذوق مرگ شدم که با اینکه بازم جوابم منفیه یه خواستگار سمج پیدا شده که اصرار کنه من کیف کنم🙄🤦🏻‍♀️😂 چقد تباه بودم!😂 ولی فک میکنید ننه هه برا چی زنگ زده بود؟! گفت ببخشید اون کولرتونو اگه لازم ندارید ما میخوایم بهمون میدین؟!😳😳😳🤯🤯🤯 من : 🤬🤬🤬🤬 مامانم : 🙄🙄🙄 داداشام : 🤪🤣🤪 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
وااای منم یه چیز سم از یکی از خواستگارام یادم اومد 😐 یه سری یکی اومد خونمون گفتن برید صحبت کنید. بلند شدیم اومدیم تو اتاقم . من یه سری خورده وسیله برای جهیزیه م گرفته بودم که چیده بودم تو اتاقم روشونو پوشونده بودم. بعد صحبت مون پسره ی پرو داشت از در اتاق می رفت بیرون گفت اینا چین 😐 منم گفتم یه سری لوازمه 😐 بگو به تو چه که چین مرتیکه تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خاطره برای همین چند روز پیشه من آدمی نیستم که عکس بدم یا عکس طرف رو ببینم میگم باید حتما بیان قیافه که ملاک نیست ولی حالا نظرم واقعا عوض شده و اول عکس پسرو میبینم خلاصه من قبل اومدن خیلی استرس داشتم و مامانم هی اصرار کرد که تو چایی بیار منم از مامانم خواهش کردم برای کم شدن استرس من اجازه بده که من چاییو نیارم اما همینکه قیافه آقا رو دیدم به دلم ننشست و تمام استرسی که داشتم یهو از بین رفت مامانم همون لحظه درحال چایی آوردن بود که من بلند شدم رفتم وسط راه ازش گرفتم و خودم با آرامش تعارف کردم دیگه تا آخر خواستگاری تقریبا صورتم همش اونور بود و نگاه نمیکردم دیگه فکر کنمم خودش فهمید چون مامانم میگفت چندبار به مامانش یواشکی زد که دیگه تموم کنه و برن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام حالا منم یچیز تعریف کنم یه کم طولانی میشه ولی عجیبه برام. یه خواستگاری برا من اومد و من باهاشون که صحبت کردم تقریبا مشکل خاصی نبود. دیگه خلاصه چندین جلسه صحبت کردیم و قرار شد که دیگه برای آزمایش و اینا اقدام کنیم. روزی که اومدن از من شناسنامه بگیرن من و اقا پسر راجع به مراسمات عروسی و مهریه و این حرفا صحبت کرده بودیم. من به ایشون گفته بودم ما برای عروسی شاید مهمونامون حدودا ۷۰ نفر بشن. ایشون قبول کردن و وقتی رفتن فرداش مادرشون زنگ زد گفت واقعیتش تعدادی که دخترتون گفته برای عروسی خیلیه. ما برای عروسی فقط افراد درجه یک رو دعوت میکنیم. ما گفتیم درجه یک یعنی کیا؟ گفتن فقط پدر و مادر و خواهر برادرای عروس و داماد😳😳 میگفتن حتی زنداداش و شوهر خواهر و اینا هم نباشه!! اونوقت خود من فقط یه خواهر متاهل دارم... خلاصه دیدیم اینطور نمیشه قرار گذاشتیم یه بار مفصل راجع به عروسی و خریدای عروسی اینا حرف بزنیم. و جلسه ای که راجع به این مسائل صحبت کردیم خییییلی جلسه عجیبی بود... مادر ایشون چیزایی گفتن که انگار داشتن به شعور من توهین میکردن... مثلا اولش که من خودم گفتم سرویس طلا نمیخوام و توقع تشکر یا خوشحالیشونو نداشتم اما برگشتن گفتن ما که اصن سرویس طلا نمیگیریم رسممون نیست تازه نشون رو هم نقره میگیریم.‌ من هم قبول کردم گفتم اشکال نداره عوضش آدم خوبیه. بعد گفتن اگه عروسو بردیم آرایشگاه برای عروسی نگیم عروسه که ازش پول آرایش عروس نگیرن بگیم تولد دوستشه و برا اون اومده آرایشگاه!😳😐 بعدشم گفتن عکسو هم با موبایل بگیریم الان موبایلا پیشرفته شده و دوربیناشون خوبه و فلان😐 و جالبه که بعد همه اینا گفتن حالا شما جشن عقد نگیرین بیاین عروسیو با ما شریک شین ما سختمونه😕 بعد کل خریدای عروسی رو هم من گفتم حلقه میخوام کیف و کفش میخوام و لوازم آرایشی. کلا همین بعد اونا داشتن فک میکردن ببینن حلقه پسرشونو بگن پلاتین بگیریم براشون یا طلا😶 مهریه رو هم گفتن ۱۴ تا باشه. و من همهههه اینارو قبول کردم گفتم اوکی شاید نتونن خب نمیتونم زورشون کنم که. ولی فرداش زنگ زدن و خیلی راحت چند تا چیز بی معنی دیگه رو بهونه کردن و گفتن شما کوتاه نمیاین🙂 و مادر منم الحمدلله کلا بهم زدن باهاشون... البته یکی از علتای مهم بهم زدن این بود که آقا پسر از خودشون هیییچ اختیاری برای تصمیم گیری و دفاع نداشتن و فقط مادرشون جاشون صحبت میکرد و تصمیم میگرفت که ما اینو تو همون جلسه متوجه شدیم. دوستان لطفا زودتر از این حرفا راجع به مسائل مالی و اینها حرف بزنین. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
در مورد خاطرات خواستگاری تو دوران آشنایی همسرم اجازه گرفتن از خانواده که یک شب بریم رستوران بعد از شام موقع رفتن من رفتم دستشویی که چادر مو درست کنم، وقتی برگشتم دیدم همسرم جلوی در منتظر منه، منم خیلی شیک اومدم کنارشون و رفتیم نگو یادش رفته پول رستوران و بده، منم فکر کردم موقعی که نبودم حساب کرده🤦‍♀ شب رفته خونه یادش افتاده که پول رستوران و نداده فرداش زنگ زده رستوران و هزینه رو پرداخت کرده ولی تا بعد عقد به من هیچی نگفت😃😃 یعنی شانسی که آورد اونجا کسی جلومون و نگرفت که آقا پول شام تون و ندادید 😁😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
در مورد خاطرات خواستگاری یه اقایی بودن جلسه دوم ازشون پرسیدم که چه طور پوششاییو الان بد میدونید و به نظرتون باید اصلاح بشه شروع کرد گفت به‌نظرم کفش پاشنه بلد خوب نیست برای خانوماا و گفت اینایی که آرایش زیاد میکنن و چادرشونو جمع نمیکنن و توی خیابون رفتار درستی ندارن و.... بعد این جلسه گذشت جلسه ی سوم اومده بودن و از قرار انگاری خوششون اومده بود توی جلسه ی سوم پرسید اگه دوست دارین نوع پوششتون رو بگین.....من به قصد اذیت کردنش 😂😂😂 گفتم من خب کفش پاشنه بلند میپوشم😊😊😊 اونم یه لحظه مکث کرد و گفت البته کفش پاشنه بلندی که مثلا پاشنش ۳ اینا باشه موردی نداره(با دست نشون داد)😂😂من ولی جدیدا کفش پاشنه بلد گرفته بودم اونم ۷ سانتی فکر‌کنم من در مقابلش با دستم اندازه پاشنه کفشو نشون دادم گفتم من انقدری میپوشم🤣🤣🤣🤣 بنده خدا خودش خندش گرفته بود گفت خب اینایی که ۷ سانتین اگه پاشنشونم بلند باشه طوری که به پاها و کمرتون فشار نیاد موردی نداره به نظرم😊😊😊 بعد توضیح داد که من از جهت این داشتم میگفتم🚶‍♂🚶‍♂ در مورد آرایش کردنم پرسید که نطرتون چیه و دوس دارین چطوری باشین و اینا و بعدش گفت البته شما نیازی ندارین به آرایش کردن.... منم عین خلا😐 گفتم منو اینطوری میبینین بیرونم همین طوریم 🤣🤣🤣 اینو خیلی مسخره گفتم اونم کلشو اصلا نیاورد بالا فقط‌میخندید. توی یکی از جلساتم برگشت پرسید تا حالا دعواتون شده منم نمی دونم چرا😐 نشستم از خاطره کلاس هشتمم که با دوستم به شوخی گفته بودم زنگ اخر دم مدرسه منتظرتم گفتم. البته با آب و تاب زیاد😐😐😐 اونم شک بود گفت خب بعدش چی شد😐 منم گفتم بعدی تداره تموم شد برگشت گفت یه طوری گفتین فکر کردم زدین کشتینش😂😂 بزارین مهریه ای که بهش گفتم رو بهتون بگم 😂😂😂🤧 اولش که گفت من گفتم پدرم میدونه و خودم فکر نکردم بعد گفت درسته ولی میخوام نطرتونو بدونم و توضیحاتی که راجع به مهریه بود رو داد و گفت جلسه بعد‌میپرسم ازتون😂😂 منم رفتم هر‌چی مهریه شهدا و اینا یود و با فانتزیای خودم قاطی کردم چیزی که بهش گفتم این بود🤣 یه چله ی دعای عهد دوتایی قبل اذان صبح جهیزیه برای دو تا عروس دو نفر که پولشو ندارن رو با هزینه خودش بفرسته کربلا ۶۰ یا ۵۰ تا هم سکه فک کنم🤔 دونه دونه میگفتم بهش فقط کلشو تکون میداد و میخندید اخرشم گفت خب خوبه تازه من میخواستم سرپرستی یه‌بچه رو هم تا ۱۸ سالگی بده😂😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.