eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.6هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام این پیامم برای خاطرات خواستگاریه این خاطره مربوط به خواستگار اولمه که از قضا دوست خانوادگیمون بودن و خیلیم باهم راحت بودیم من اصلا استرسی نیستم ولی اولش که قرار بود وقتی وارد هال میشن منم سلام کنم، بعد برم چایی بریزم. انقدر هول کردم تو اتاق موندم و هی دستامو بهم فشار میدادم😂💔 مامانش که بهش خاله میگفتم اومد دنبالم که ببرتم تو هال گفتم وای نه خاله استرس دارم شمابرو خودم میام حالا اون دست منو میییییییکشه و من پافشاری میکنم😂بعد جلو همه داد زد به دخترش گفت برا من اب بیاره استرس دارم ابرومو برد😂 بعد آب خوردن اروم شدم و اومدم تو هال چند ثانیه صبرکردم سر پا ولی هی سلام نوک زبونم نمیومد یادم رفته بود و انقدر هول شدم سلام نکردم😐😂 رفتم آشپزخونه چای بریزم که خاله وضعمو دید خودش چایی ریخت💔😂فکرکنید مادردوماد چایی بریزه😂 بعدش خاله سینی گذاشتن رو میز من ببرم من متوجه نشدم منظورشونو اومدم نشستم باهاشون😂💔 بعدش خاله تو جمعععع گفت عزیزم جایی رو بیار برامون😂همه ترکیدن از خنده به بدبختی چایی رو اوردم ولی انقدر که ذهنم قاطی پاتی بود به دوماد چایی ندادم😂💔 یعنی فکرکردم برداشته😂اینام که دیدن من چایی ندادم کلی خندیدن ولی واقعا از عمد نبود😂 چایی اولو خوردن و باباش گفت چایی دومو میخوریم بچه ها حرف بزنن. این سری رفتم خودم چایی ریختم و اوردم به باباها و مامانا و خواهرا دادم دیدم دوتا اضافیه بازم عقلم نکشید بهش ندادم😂🤦🏻‍♀که یهو یادم اومد و سمتش گرفتم داشت میترکید از خنده و قرمز شده بود . تعارفی گفت نمیخورم و این حرفا😂 من سینی رو بردم اون ور دستش اومد جلو برای برداشتن چای😂 دوباره سینی رو گرفتم با خنده و ابروریزی برداشت😂 یعنی اون شب انقدر سوتی دادم که حد نداشت😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من مورد زیاد بوده که مادر پسر اومده خونمون ولی اینکه خود پسر بیان کلا دوبار شد که دومی به نتیجه رسید😁 حقیقتا انقددد از خاطرات دوستان خندیدم که دلم خواست الکی الکی کلی خواستگار راه میدادیم محض تفریح😝 البته با بعضی خاطرات هم مسموم شدیم اساسی!🙄🤦🏻‍♀️ منم یبار که مادر یکی از خواستگارا اومد خونمون ، خانمه متاسفانه خیلی تحصیلکرده بود🙄 برگشته بود سوالاتی که پسر باید از من بپرسه رو خودش جلو مامانم میپرسید و توقع داشت جواب بدم ! مثلا عصبانی میشی چیکار میکنی و .... ولی سم ترین سوالش برا وقتی بود که داداشم مامانمو صدا زد و مامانم یه لحطه رفت تو حیاط و منو با این ننه تنها گذاشت! ایشون هم یه نگاه عرفانی به من کرد و با لحن خاص و خنده داری پرسید : دخترم ! از خدا راضی هستی؟! 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 منم در حالیکه داشتم از خنده منفجر میشدم به زور گفتم الحمدلله😝😝😝 بعد یادمه تابستون بود ، ما هم قم زندگی میکنیم و بدجوری گرمه ، برا اینکه سر حرفو باز کنن مامانم گفتن آره خیلی گرم شده ما دیگه کولر آبی جواب نمیداد کولر گازی گذاشتیم ... بعد اون خانم پرسیدن پس کولر آبیتون رو چیکار کردین؟! مادرم هم گفتن هیچی تو انباریه 😅 (مامانم خیییلی صاف و ساده س بنده خدا) گذشت و ما بخاطر برخورد بد اون خانم و کلا شرایطی که به هم نمیخوردیم جواب منفی دادیم ... یه هفته بعد خانومه زنگ زد ... اتفاقا منم خونه بودم و فهمیدم و چقد ذوق مرگ شدم که با اینکه بازم جوابم منفیه یه خواستگار سمج پیدا شده که اصرار کنه من کیف کنم🙄🤦🏻‍♀️😂 چقد تباه بودم!😂 ولی فک میکنید ننه هه برا چی زنگ زده بود؟! گفت ببخشید اون کولرتونو اگه لازم ندارید ما میخوایم بهمون میدین؟!😳😳😳🤯🤯🤯 من : 🤬🤬🤬🤬 مامانم : 🙄🙄🙄 داداشام : 🤪🤣🤪 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
وااای منم یه چیز سم از یکی از خواستگارام یادم اومد 😐 یه سری یکی اومد خونمون گفتن برید صحبت کنید. بلند شدیم اومدیم تو اتاقم . من یه سری خورده وسیله برای جهیزیه م گرفته بودم که چیده بودم تو اتاقم روشونو پوشونده بودم. بعد صحبت مون پسره ی پرو داشت از در اتاق می رفت بیرون گفت اینا چین 😐 منم گفتم یه سری لوازمه 😐 بگو به تو چه که چین مرتیکه تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خاطره برای همین چند روز پیشه من آدمی نیستم که عکس بدم یا عکس طرف رو ببینم میگم باید حتما بیان قیافه که ملاک نیست ولی حالا نظرم واقعا عوض شده و اول عکس پسرو میبینم خلاصه من قبل اومدن خیلی استرس داشتم و مامانم هی اصرار کرد که تو چایی بیار منم از مامانم خواهش کردم برای کم شدن استرس من اجازه بده که من چاییو نیارم اما همینکه قیافه آقا رو دیدم به دلم ننشست و تمام استرسی که داشتم یهو از بین رفت مامانم همون لحظه درحال چایی آوردن بود که من بلند شدم رفتم وسط راه ازش گرفتم و خودم با آرامش تعارف کردم دیگه تا آخر خواستگاری تقریبا صورتم همش اونور بود و نگاه نمیکردم دیگه فکر کنمم خودش فهمید چون مامانم میگفت چندبار به مامانش یواشکی زد که دیگه تموم کنه و برن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام حالا منم یچیز تعریف کنم یه کم طولانی میشه ولی عجیبه برام. یه خواستگاری برا من اومد و من باهاشون که صحبت کردم تقریبا مشکل خاصی نبود. دیگه خلاصه چندین جلسه صحبت کردیم و قرار شد که دیگه برای آزمایش و اینا اقدام کنیم. روزی که اومدن از من شناسنامه بگیرن من و اقا پسر راجع به مراسمات عروسی و مهریه و این حرفا صحبت کرده بودیم. من به ایشون گفته بودم ما برای عروسی شاید مهمونامون حدودا ۷۰ نفر بشن. ایشون قبول کردن و وقتی رفتن فرداش مادرشون زنگ زد گفت واقعیتش تعدادی که دخترتون گفته برای عروسی خیلیه. ما برای عروسی فقط افراد درجه یک رو دعوت میکنیم. ما گفتیم درجه یک یعنی کیا؟ گفتن فقط پدر و مادر و خواهر برادرای عروس و داماد😳😳 میگفتن حتی زنداداش و شوهر خواهر و اینا هم نباشه!! اونوقت خود من فقط یه خواهر متاهل دارم... خلاصه دیدیم اینطور نمیشه قرار گذاشتیم یه بار مفصل راجع به عروسی و خریدای عروسی اینا حرف بزنیم. و جلسه ای که راجع به این مسائل صحبت کردیم خییییلی جلسه عجیبی بود... مادر ایشون چیزایی گفتن که انگار داشتن به شعور من توهین میکردن... مثلا اولش که من خودم گفتم سرویس طلا نمیخوام و توقع تشکر یا خوشحالیشونو نداشتم اما برگشتن گفتن ما که اصن سرویس طلا نمیگیریم رسممون نیست تازه نشون رو هم نقره میگیریم.‌ من هم قبول کردم گفتم اشکال نداره عوضش آدم خوبیه. بعد گفتن اگه عروسو بردیم آرایشگاه برای عروسی نگیم عروسه که ازش پول آرایش عروس نگیرن بگیم تولد دوستشه و برا اون اومده آرایشگاه!😳😐 بعدشم گفتن عکسو هم با موبایل بگیریم الان موبایلا پیشرفته شده و دوربیناشون خوبه و فلان😐 و جالبه که بعد همه اینا گفتن حالا شما جشن عقد نگیرین بیاین عروسیو با ما شریک شین ما سختمونه😕 بعد کل خریدای عروسی رو هم من گفتم حلقه میخوام کیف و کفش میخوام و لوازم آرایشی. کلا همین بعد اونا داشتن فک میکردن ببینن حلقه پسرشونو بگن پلاتین بگیریم براشون یا طلا😶 مهریه رو هم گفتن ۱۴ تا باشه. و من همهههه اینارو قبول کردم گفتم اوکی شاید نتونن خب نمیتونم زورشون کنم که. ولی فرداش زنگ زدن و خیلی راحت چند تا چیز بی معنی دیگه رو بهونه کردن و گفتن شما کوتاه نمیاین🙂 و مادر منم الحمدلله کلا بهم زدن باهاشون... البته یکی از علتای مهم بهم زدن این بود که آقا پسر از خودشون هیییچ اختیاری برای تصمیم گیری و دفاع نداشتن و فقط مادرشون جاشون صحبت میکرد و تصمیم میگرفت که ما اینو تو همون جلسه متوجه شدیم. دوستان لطفا زودتر از این حرفا راجع به مسائل مالی و اینها حرف بزنین. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
در مورد خاطرات خواستگاری تو دوران آشنایی همسرم اجازه گرفتن از خانواده که یک شب بریم رستوران بعد از شام موقع رفتن من رفتم دستشویی که چادر مو درست کنم، وقتی برگشتم دیدم همسرم جلوی در منتظر منه، منم خیلی شیک اومدم کنارشون و رفتیم نگو یادش رفته پول رستوران و بده، منم فکر کردم موقعی که نبودم حساب کرده🤦‍♀ شب رفته خونه یادش افتاده که پول رستوران و نداده فرداش زنگ زده رستوران و هزینه رو پرداخت کرده ولی تا بعد عقد به من هیچی نگفت😃😃 یعنی شانسی که آورد اونجا کسی جلومون و نگرفت که آقا پول شام تون و ندادید 😁😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
در مورد خاطرات خواستگاری یه اقایی بودن جلسه دوم ازشون پرسیدم که چه طور پوششاییو الان بد میدونید و به نظرتون باید اصلاح بشه شروع کرد گفت به‌نظرم کفش پاشنه بلد خوب نیست برای خانوماا و گفت اینایی که آرایش زیاد میکنن و چادرشونو جمع نمیکنن و توی خیابون رفتار درستی ندارن و.... بعد این جلسه گذشت جلسه ی سوم اومده بودن و از قرار انگاری خوششون اومده بود توی جلسه ی سوم پرسید اگه دوست دارین نوع پوششتون رو بگین.....من به قصد اذیت کردنش 😂😂😂 گفتم من خب کفش پاشنه بلند میپوشم😊😊😊 اونم یه لحظه مکث کرد و گفت البته کفش پاشنه بلندی که مثلا پاشنش ۳ اینا باشه موردی نداره(با دست نشون داد)😂😂من ولی جدیدا کفش پاشنه بلد گرفته بودم اونم ۷ سانتی فکر‌کنم من در مقابلش با دستم اندازه پاشنه کفشو نشون دادم گفتم من انقدری میپوشم🤣🤣🤣🤣 بنده خدا خودش خندش گرفته بود گفت خب اینایی که ۷ سانتین اگه پاشنشونم بلند باشه طوری که به پاها و کمرتون فشار نیاد موردی نداره به نظرم😊😊😊 بعد توضیح داد که من از جهت این داشتم میگفتم🚶‍♂🚶‍♂ در مورد آرایش کردنم پرسید که نطرتون چیه و دوس دارین چطوری باشین و اینا و بعدش گفت البته شما نیازی ندارین به آرایش کردن.... منم عین خلا😐 گفتم منو اینطوری میبینین بیرونم همین طوریم 🤣🤣🤣 اینو خیلی مسخره گفتم اونم کلشو اصلا نیاورد بالا فقط‌میخندید. توی یکی از جلساتم برگشت پرسید تا حالا دعواتون شده منم نمی دونم چرا😐 نشستم از خاطره کلاس هشتمم که با دوستم به شوخی گفته بودم زنگ اخر دم مدرسه منتظرتم گفتم. البته با آب و تاب زیاد😐😐😐 اونم شک بود گفت خب بعدش چی شد😐 منم گفتم بعدی تداره تموم شد برگشت گفت یه طوری گفتین فکر کردم زدین کشتینش😂😂 بزارین مهریه ای که بهش گفتم رو بهتون بگم 😂😂😂🤧 اولش که گفت من گفتم پدرم میدونه و خودم فکر نکردم بعد گفت درسته ولی میخوام نطرتونو بدونم و توضیحاتی که راجع به مهریه بود رو داد و گفت جلسه بعد‌میپرسم ازتون😂😂 منم رفتم هر‌چی مهریه شهدا و اینا یود و با فانتزیای خودم قاطی کردم چیزی که بهش گفتم این بود🤣 یه چله ی دعای عهد دوتایی قبل اذان صبح جهیزیه برای دو تا عروس دو نفر که پولشو ندارن رو با هزینه خودش بفرسته کربلا ۶۰ یا ۵۰ تا هم سکه فک کنم🤔 دونه دونه میگفتم بهش فقط کلشو تکون میداد و میخندید اخرشم گفت خب خوبه تازه من میخواستم سرپرستی یه‌بچه رو هم تا ۱۸ سالگی بده😂😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه آقای طلبه معرفی شدن و با مادر چادری و دوتا خواهر چادری متاهلشون اومدن منزل ما🙂 ۳ جلسه طول کشید وپدرشون هم اومد و...‌‌ وایشون کلا به وجد اومده بود و خیلی به نظر خوشش اومده بود😄 یهو جلسه سوم گفت نظرتون در مورد تعدد زوجات چیه😐😳 من گفتم‌نظرم نظر خدا تو قرآنه که چون رعایت عدالت سخته بهترین اینه که به یک‌زن اکتفا کنن آقایون🙁 گفت خانما همیشه جوابشون همینه😐 بعد تو جمع خانواده ها در مورد جهیزیه پرسیده بودن پدرم گفته ما رسم نداریم جهیزیه کامل بدیم اما دختر وپسر از هم خوششون بیاد توافقی انجامش میدیم خیلی مهم نیست😊 خانواده ش گفتن بودن نهههه ما برا ۲ تا دخترمون جهیزیه کامل دادیم‌نمیشه که اینجوری😂 خلاصه دیگه برنگشتن هنوزم یادم میاد حس میکنم‌کابوس دیدم😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خانواده بعد از تموم شدن دبیرستانم اجازه دادن اولین خواستگار تشریف بیارن من از همون اول برای این که هیجان و استرسم باعث نشه نتونم خوب پذیرایی کنم هی با خودم میگفتم چیزی نیست که مهمونن حبیب خدان تو هم که پذیرایی بلدی مثل یه مهمون ساده انگار همسایه بالایی داره میاد... تا واقعا آروم شدم خلاصه اونا اومدن خواهرزاده پسره هم بود فضا یه لحظه بدجور سنگین شد و سکوت فراهم شد پدرم تجربه نداشتن همگی مثل هم اولین بارمون بود خواستن یکم صحبت کنن و فضا خودمانی تر شه آروم بهم اشاره کردن که دخترم برو یکی از عروسک هاتو بیار با فلانی بازی کنین😶😢 انگار پدرمم باورشون شده بود که یه مهمون سادن عین عمو و خاله و من خب برم باهاشون بازی کنم...😂💔 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
نکات مهم شب امتحان🤓📄: . ┊- مباحث سخت رو اول بخونین و بعد مباحث آسون رو بخونین ┊- برای دروس نیم سال دوم وقت بیشتری بذارین چون نمرشون تو امتحان بیشتره ┊- سعی کنین با دقت مطالعه کنین و نکته برداری داشته باشین ، روخوانی تنها فایده نداره ┊- از منابع جدید اصلا استفاده نکنین ، همون کتاب و جزوه ی معلم کافیه ┊- مبحث ها رو نذارین برای دقیقه ۹۰ ، سعی کنین مطالب رو بخونین و دقیقه ۹۰ فقط مرور و تثبیت کنین . تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
5دلیل‌برای‌درس‌نخوندنت🔖🤍 📕•بودجه اشتباه میخونی . ✨•توهم میزنی قبول نمیشی . ☁️•هر خطو چند بار میخونی . 📕•به اندازه ی کافی تلاش نمیکنی . ✨•آدمای دورت انگیرتو کور میکنن . ☁️•منتظری تمام مشکلاتت حل بشه بعد بخونی‌ . تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
روتین‌صبحگاهی‌برای‌تینیجرها🧸🧼 ¹ پاک سازی صورت. ² استفاده از تونر مناسب پوست صورت. ³ سرم ویتامین. ⁴ مرطوب کننده مناسب پوست صورت. ⁵ کرم دور چشم اختیاری. ⁶ ضد‌آفتاب حتی‌اگه‌داخل‌خونه‌هستید. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.