درسته قهر کردم و از خونه رفتم بیرون، اما جایی از شهرو برای اولین بار دیدم که زیباییش قابل وصف نیست🤌
پنیرِاضافهِ
خب؛ چطوره از امروز چالش ۱۰۰روز خوشحالی رو بریم؟ *میخوام یه چیزی بهش اضافه کنم و مود هر روزمو با یه ا
از اونجایی که این چند وقت همیشه از فرط خستگی شبا خوابم میبره و البته انسان فراموش کاری هستم این پروژه مدتی رو دستم مونده🤌
یه بار تو بمبارونای تهرون، تو موتور خونه ساختمون بودیم من و روزبه کوچولو بودیم بابام نبود من و روزبه چسبیده بودیم به پاهای مامانم من خیلی ترسیده بودم، از مامانم پرسیدم، مامان؟ عراقیا بچه دارن؟ مامانم یکم فکر کرد، گفت آره مامان.. آره بچه دارن؛ خودشم ترسیده بود. من ازش پرسیدم چندتا؟ فکرکنم همه همسایه هاییم که تو موتور خونه بودن منتظر جواب مامانم بودن؛ مامانم گفت دوتا.. دوتا مامان.، خیالم راحت شد که خلبانم دوتا بچه داره، پس رو سر آدمایی مثل خودش که بمب نمیریزه..