درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت،
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت.
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را..
سمتی که تویی عقربهی قبله نما رفت.
در بین غزل نام تو را داد زدم، داد،
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت.
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت..
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت ؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم،
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت.
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما..
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت.
در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند،
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت ؟
میخواست بکوشد به فراموشیات این شعر،
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت.
چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذت
جدایى میشود افسوس و ماندن میشود عادت
بیا عهدی کنیم امروز ، روزِ اولِ دیدار
اگر رفتیم بیبرگشت، اگر ماندیم بیمنت
تو باید سهم من باشی اگر معیار دل باشد
ولی دق داد تا دادت به من تقدیرِ بیدقّت
خودت شاید نمیدانی چهکردی با دلم امّا
دل یک آدم سرسخت را بردی، خداقوّت!
|#سیدتقی_سیدی|