امشب به قصه دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی...
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش میکنی
مِی جوش میزند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش میکنی
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی
سایه چو شمع شعله در افکندهای به جمع
زین داستان که با لب خاموش میکنی
با رقیبان خیالی گرم پیکارم هنوز
با خیالات تو جان دارند افکارم هنوز
من سزاوار سکوتت نیستم حرفی بزن
شب شد و با شوق دیدار تو بیدارم هنوز
ای که درمان دل وامانده ام را ازبری
بعد درمان طبیبان نیز، بیمارم هنوز
خواب را ازمن گرفتی چشم هایم را ببین
مثل باران بهاری گاه می بارم هنوز
چشم در راهی که رفتی مانده ام دیوانه وار
با تمام دلخوری ها دوستت دارم هنوز
خانه ی دل را که با نفرت تو ویران ساختی
در پی آباد آن مانده است معمارم هنوزن
گرچه میخواهی فراموشم کنی اما دریغ
مثل عکس یادگاری کنج دیوارم هنوز :)