با رقیبان خیالی گرم پیکارم هنوز
با خیالات تو جان دارند افکارم هنوز
من سزاوار سکوتت نیستم حرفی بزن
شب شد و با شوق دیدار تو بیدارم هنوز
ای که درمان دل وامانده ام را ازبری
بعد درمان طبیبان نیز، بیمارم هنوز
خواب را ازمن گرفتی چشم هایم را ببین
مثل باران بهاری گاه می بارم هنوز
چشم در راهی که رفتی مانده ام دیوانه وار
با تمام دلخوری ها دوستت دارم هنوز
خانه ی دل را که با نفرت تو ویران ساختی
در پی آباد آن مانده است معمارم هنوزن
گرچه میخواهی فراموشم کنی اما دریغ
مثل عکس یادگاری کنج دیوارم هنوز :)
ای دلبریات دلهرۀ حضرت آدم
پلکی بزن و دلهرهام باش دمادم
پلکی بزن از پلک تو الهام بگیرم
تا کاسۀ تنبور و سه تاری بتراشم
هر ماه ته چاه نشد حضرت یوسف
هر باکرهای هم نشود حضرت مریم
گاهی غزلم! گمشدنِ رخش بهانه است
تهمینه شود همدمِ تنهاییِ رستم
تهمینه شود بسترِ لالاییِ سهراب
تهمینه شود یک غمِ تاریخیِ مبهم
تهمینۀ من ترس من این است نباشد
بابِ دلت این رستمِ بیرخشِ پر از غم
این رستمِ معمولیِ ساده که غریب است
حتا وسطِ ایلِ خودش در وطنش، بم
دلگیرم از این فاصلههایی که زیادند
ناچارم از این مردنِ تدریجیِ کم کم
هر جا بروم شهر پر از چاه و شغاد است
بگذار بمانم... که فدایِ تو بگردم
من نارونِ صاعقهخورده، تو گل سرخ
تو سبز بمان، من بدرک، من به جهنم
|#حامد_عسکری|
گوشه گير و ساده بودم شهرتمْ اينگونه بود
كم صميمى ميشدم چون رغبتم اينگونه بود
تا كه ديدم روىِ او را در دلم آشوب شد،
مىشدم آرام با او عادتم اينگونه بود.
مىشود روزى بگويد دوستم دارد خدا؟
در قنوت هر نمازمْ حاجتم اينگونه بود
در دلم ترس از نگاهش بود اما ناگهان...
زل زدم در چشم هاٰيش، طاقتم اينگونه بود
هركجا ميديدمش با هركسى غيراز خودمْ
مشت ميشد دستهايم، غيرتم اينگونه بود
آتشى افتاد درجانم كه او با ديگريست!
در سكوتم سوختم من، حسرتم اينگونه بود
سرنوشتم را نوشته عاشقىِ بى وصال؛
من براىِ او نبودم، قسمتم اينگونه بود:)
یکی از دوستام حالش خوب نیس :)
میشه خیلی دعاش کنید تا فردا خوب بشه :)
باید تا فردا خوب بشه
اگه خوب نشه من قول نمیدم گریه نکنم...
.
تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد
دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
دلم تنگ استو میگریم، دلم تنگ استو میخندم
کسی که نیست دیوانه جهانم را نمیفهمد
چنان در آتش غم سوخته جانم که میدانم
پس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد
- حسین منزوی