میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود ، که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود ، که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من و آغوش تو ، هیهات ، که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله ، که بجز یاد تو ، گر هیچ کسم هست
حاشا ، که بجز عشق تو ، گر هیچ کسم بود
سیمای مسیحایی اندوه تو ، ای عشق
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود
لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، به خدا گر هوسم بود ، بسم بود
قول دادم به کسی غیرِ تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم
من به دنبال تو با عقربهها میچرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم
عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساسِ حماقت نکنم
چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرأت نکنم
عشق تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم
بی تو باران بزند خیسترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم
از قشنگ ترین متنایی که خوندم نامه ی علی شریعتی به عشقش بود :
عزیز ِ مهربان ِ بد اخلاق ِصبور ِ تندجوش !
امید بخش ِ یأس آورِ ، پر حرف ِ حرف نشنو ،
بدترین بد ِ خوب ترین خوب ِ
با وی نتوان زیستن ، بی وی نتوان بودن !
یک جور ِ درهم بر هم ِ شلوغ پلوغ ِ قرو قاطی عزیزی که تورا نمیتوانم تحمل کنم و دنیا هم بی تو تحمل ناپذیر است 🌱.
از شوکت سیمرغ ، پری خواسته بودم
خورشید درخشان به کفم بود ، ولی من
از شمع ، دل شعله وری خواسته بودم
با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید
آری ! خبر از بی خبری خواسته بودم
غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید
ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم
افسوس ! خدا حاجت یک عمر مرا دادی
ای کاش لب سرخ تری خواسته بودم
_ فاضل نظری