در خیالات خودم
در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه
از خیابانی که نیست
مینشینی روبهرویم
خستگی در میکنی
چای میریزم برایت
توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی
که حالت بهتر است
باز میخندم که خیلی
گرچه میدانی که نیست!
دیشب با گوشی یکی از بچه ها ۴۵ دقیقه با سید حرف زدم
طرف اینجوری بود من تا حالا با گوشیم این همه حرف نزدم😂💔