دیشب یه اتفاقی افتاد که من امروز فهمیدم
۲ نفر طبق معمول همیشگی داشتن باهم حرف میزدن که با بی فکری یکیشون طرف دوم به شدت بهم میریزه
امروز که متوجه شدم خیلی بهم ریختم نه به خاطر بی فکری نفر اول یا اذیت شدن نفر دوم نه
احساس کردم رابطه ما و دنیا هم همین شکلیه
داریم پیش میریم که دنیا با کاراش ما رو بهم میریزه و حرکتمون رو کند میکنه و این ضعف ما در برابر دنیاست
بعد فکر کردم ما مثلا اشرف مخلوقاتیم ( بخونید مجبورات)
چرا باید آنقدر ضعیف باشیم که کوچکترین چیز ها بتونه بهممون بریزه ؟ و چیکار کنیم که این شکلی نباشه
دارم بهش فکر میکنم و دوست داشتم شما هم بهش فکر کنید و بهم بگین نظرتون چیه:)
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
-هوشنگ ابتهاج
امشب فهمیدم سم تر از خودم عممه 🎀😔🤣
هنوز نرسیده تهران بخدا زنگ زده میگه برا شهريور میخوام جا بگیرم مشهد میاین؟❤️🤣