عشق؟ همان شعله ای که در سکوت نگاهت جهانم را روشن می سازد، دنیایم را با چاشنی بویِ تنت مزه دار میکند؛
معشوق؟ همان سکوتِ پر هیاهویِ مویرگ به مویرگ قلب که تپش ها را به شماره می اندازد همان جنون آخر شب که خواب را به چشمانت حرام می کند؛
من؟ همان گل خشک شده روی طاقچه طاق شده انتظارم که منتظرِ رد قدم هایِتوست..
تو؟همان مجهولالهویه داستان زندگی ام که بَختم را نگون کرد و نامت قلبم را حکاکی ..
چشم هایم؟ همان منتظر همیشگی در آستان فراقِ تو که بال های پروازش را بر سرِ قدم هایت قربانی کرد و دیده را تر ..
چشم هایت؟ عذرخواهم عزیزم، کلمات در برابرشان زانو میزنند و غلط میگویند، غلط ..
میبینی؟ زندگی ام با تو ادبیات خودش را دارد که من نیز گه گاهی نیاز به تلنگری در نگاهت دارم تا غرق آنها شوم .
نرجس نوشت :)