فادیا
کمبوجیه هستم ، دچار کمبود بوجی موجی.
اگه تاریخ دهم انسانی خونده باشی میدونی کمبوجیه کدوم خریه😔
هوا سرد بود و پاهایم جان نداشت..چارهای نداشتم؛دومرتبه نگاهی به کوچهی سمت چپم انداختم گزگز دستانم تمنای آن آتش درونِ قوطیِروغن را میکرد..به پیرمرد خمیده کناراتش نگاه کردم که نمیخورد مرد نااهلـی باشد و اذیتم کند..باید چنددقیقهای انجا گرم میشدم..قدم های بیجانم را به حرکت دراوردم و سرم را پایین انداختم..رسیدم بالای سرش که توجهاش جلب شد..زبان وا کردم تا سوءتفاهمی پیش نیاید
- چیزه..ببخشید..میشه من چن دقیقهای اینجا وایسم گرم بشم؟! اتوبوس اینخط دیر میاد..شهامت به خرج دادم و نگاهش کردم با لبخندی که توقع نداشتم لب زد
+ بیا بشین دخترم..اونجا وایسی همش باید دود بخوری
از روی صندلی تاشوی کوچک بلند شد و روی زمین با فاصلهی نسبتا زیادی از من نشست..شرمنده و با کمی تردید آرام نشستم و تشکری زیرلب کردم..گمان میکردم درگیر اعتیاد باشد اما انجا هیچچیزنبود.. جز یک ژاکت کهنه؛ پاکتی سیگار؛ و یک فندک طلایی که چهرهی دختر جوانی بررویش حکاکی شده بود..دیدن فندک همانا؛ هجوم خاطرات همانا..! دست در جیب فرو بردم و فندک سیاهی که قاب صورتش برآن حکاکی شده بود را بیرون آوردم و میان دستانم گرفتم..باصدای آرام پیرمرد متوجه شدم اشکانم راهی برای جاریشدن بر گونههایم پیدا کردند..
+ نتونستی بدی بهش!؟
دستی برگونههایم کشیدم: نه..
+ خوبه ندادی؛ شاید اونم مثل من فق بهخاطر
یه فندک از طرفمعشوقـش سیگاری میشد!
تلخ خندیدم: هیچوقت نیومد تا بدم بهش..
- بهاین راحتیهام نیست..اومدن قول مردونه میخاد؛
+ قول داد..خندیدم و اشکم چکید: قول مردونه داد!
حاجی دیگه به قول کسی نمیشه اعتماد کرد..
همه قول میدن که فقط دورش بزنن و پاش واینسن!
سیگاری که گوشهی لبش جاخوش کرده بود را باهمان فندک طلایی به رنگ سرخ اذین کرد: همهی همه باباجان!؟
صدایش میلرزید و همینکه به چشمانش نگاه کردم لرزش مردمک چشمانشرا هم ازمیان دود سیگار دیدم: شایدنرگس منم مثل تو فکر میکرد؛ که به قولمردونهام اعتماد نکرد؛ رفت و عروس کسی شد که حرفش برو داشت..
پکی به سیگار زد:به دوفنجونِقهوهی چشماش قسم باباجان؛
سی و پنج ساله که پای قولمم! بهش گفتم یهفته دیگه میام سرهمین کوچه، میبرمت؛ خانوم خونهام میکنمت..تو یهفته داروندارم فروختم تا بتونم ببرمش شهر؛ براش خونه بخرم..عروسی بگیرم..بغض امانـش نمیداد برای ادامهی صحبت..سیگار را به اتمام رساند و خاموشش کرد: سر قولم وایسادم! یهفته بعد چهارِصبح؛ با لبخندون سرکوچه وایسادم..هزاربار تصدق عکسش رو همین فندک رفتم؛
بالبخند به فندک خیرهشد: خودش این و بهم هدیه داد..
سرش و مینداخت پایین سرخوسفید میشد تا میگفت
" پیشمرگتون بشم حاجاقا مبادا به سرتون بزنه یهوقتی
خدایی نکرده سیگار بکشیدها! عکس خودم و دادم حکاکی
کنند رو فندک که هروقت خاستید سیگار روشن کنید یاد حرفم بیوفتید غیرتتون اجازه نده اصلا روشنش کنید! "
دخترم اون زمان کسی ازاین کارا نمیکرد که؛ ی ملیحه خانم بود از فرنگ اومده بود..خداتومن پول میگرفت تا حکاکیکنه کل عیدیهاشو جمع کرده بود تا برامن اینو درست کنه..
دلم بههمین چیزا گرم بود دیگه وگرنه کدوم دیوونهای چهارصبح تو سرما وایمیسته و میخنده!؟
خورشید طلوع کرد..نیومد..
اذان ظهر گفتند..نیومد..
خورشید غروب کرد..نیومد..
ی دایه داشت..سلامت باشه؛ قلبش جواهر بود
من و دید و پرسوجو کرد و فهمید چرا از صبحه اونجام گوشهی چادرشو کشید رو چشماش و هایهای گریه کرد..که نرگس و دوشب پیش عروس کردن بردن شهر! نفس عمیقی کشید و سیگار بعدی رو روشن کرد: دخترم خدا نصیب هیچ مردی نکنه..انگار کل جونمو سلاخی میکردن..اما پای قولم وایسادم..! گفتم شاید نرگسـم دلش تنگ شد و برگشت..
شبیه آوارهها شده بودم..خواب و خوراک نداشتم..هرشب تو سرما همینجا سرکوچه میخابیدم؛ هرکی رد میشد دلش به حالم میسوخت..هرکی خاست منصرفم کنه نتونست..
میگفتم اگه نرگسـم برگرده چی!؟
اگه یادش بیوفته من قول دادم چی؟!
اخه بهش گفته بودم پای حرفام میمونم..
اخرین پک را به سیگار زد و خاموشش کرد: سی و پنج ساله پای قولم موندم..
منتظرم از شهر بیاد و اینجا خودش شهر شده..
منتظرم دلش تنگ بشه و دلخودم اینجا پوسیده..
منتظرم یادی کنه از قولم و خودم اینجا قولم و نشکستم..
منتظرم بیاد و فقط یبار دیگه ببینم سلامته..یبار دیگه تصدق خالِ گوشهی لبـش برم؛اما فقط عکسش روی فندک نصیبم شده..دستی روی صورتش میکشد: اشکاتو پاک کن باباجان..پاککن..
اشکهایی که متوجه چکیدنشان نشده بودم را پاک میکنم
همراه با پیرمرد که سعی میکند بلند شود؛ میایستم..
+ اتوبوس داره میاد..دیگه باید بری کمکم..فقط یادت نره نباید اشکاتو اینطور خرج کسی کنی که حتی بلد نبوده مرد باشه! خداروشکر کن که همچین نامردی رو خودش از زندگیت بیرون کرده..اول ببین مرد هست یا نه..که بعد قولش بخاد اصن مردونه باشه یا نه..!
با بغض نگاهش کردم: چشم..
قدم برداشتم تا به سمت خیابان بروم که صدایش متوقفم کرد: فقط باباجان..دیگه نگی *همه* قولاشون الکی
شدهها..شاید هنوزم یکی پای قولش وایساده:)
#داستانک
فادیا
امام زمان عج : شیعیان جان ما هستند ، مگر میشود ما جان خود را فراموش کنیم ؟
خدای من
چقدر میتونن مهربون باشن 🥲