[ یک عاشقانۀ کوتاه ]
چهارشنبه ها منتظرش بودم سر چهار راه دکترا .
سرباز بود نمیدونم چه حکمتی بود ؛
فقط چهارشنبه ها بهش مرخصی میدادن .
با همون فرم سربازی و موهای تراشیده شدشو
پوتینای خاکیش میومد سر قرار .
همه جوره عاشقش بودم !
مهم نبود چی پوشیده و سر وضعش چطوره .
گیریم کت چرم میپوشید و موهاشو ژل کاری میکرد ، اونوقت با یه شاخه گل رز قرمز دستشو یه سیگارِ کاپیتان بلک گوشه لبش میومد سرقرار ؛ فرقی داشت ؟ نه .
من عاشق همین شاخه گلای یاس سفید پژمرده ای که دزدکی از حیاط پادگان میچید بودم .
همین که اجازه مرخصیش صادر میشد مستقیم میومد پیشم ؛ از اونور خیابون منو که میدید میخندید ، بلند بلند .
ملت فکر میکردند دیوونه ست :)
هرچی چشامو کج میکردم که ینی نخند ؛ صدای خندشو بالا میبرد
استدلالشم این بود تو پر از شوق زندگی برام !
چرا وقتی کنارمی نخندم ؟
گوششم بدهکار نبود که آقا من هستم تا همیشه هستم !
دستمو میگرفتو میدوید تو خیابون ؛ مجبوری دنبالش میدوییدم
نه اینکه بدم بیاد ها نه ، عاشقه اینکاراش بودم اتفافا :)
اصن همین خل بازیاش عاشقم کرده بود :))
مستقیم میرفت سمت کافه خیابون بیستو چهارم ، همون گوشه ی دنج منو مینشوند و خودش میشست روبه روم .
زل میزد تو چشام .. حرف نمیزد ..
میدونستم اول باید خوب نگاهم کنه بعد سر صحبتو باز میکرد .
ازش میپرسیدم : دوسم داری ؟
دستشو میکشید رو چشامو میگفت :
به همین برکت که عاشقتم .
از این حرفاش مثل بچه ها ذوق میکردم .
شکلات داغمون که تموم میشد منو پیاده میرسوند دم خونمون .
میگفت خوبیت نداره هوا که رو به تاریکی رفت
دختر تنها تو خیابون باشه !
غیرتی بود دیگه کاریش نمیشد کرد ❤️ : )
تا میرفتم خونه تا چهارشنبه بعدی به چهارشنبه قبل فکر میکردم .
الان هفت سال میگذره ؛ هر چهارشنبه سر چهار راه دکترا منتظرشم ؛ نمیدونم چرا نمیاد .
دوستام میگن که اونروز بعد از رسوندن من به خونه تو راه برگشت با یه کامیون تصادف کرده و برای همیشه رفته .
اما مگه میشه ؟
میتونه منو تنها بزاره و بدون اینکه دستمو بگیره جایی بره ؟ اونا همشون حسرت عشق مارو میخوردن .
پس دروغ میگن ؛
حتما براش کاری پیش اومده نتونسته بیاد .
چهارشنبه بعدی حتما میادش :)
من میدونم بدون من جایی نمیره .
امشب ای ماه به درد ِ دل ِ من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد ِ من ِ مسکینی
کاهش ِ جان ِ تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری ِ خورشید چه ها میبینی
_ شهریار
این قلب ترک خوردهی من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او عاشق او بود...
من خام بودم، داغ دوری پختهام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
همیشه آنکه دم از عاشقی زده تنهاست
نماز هرکه مکبر شود جماعت نیست!
شکوِه ای نیست ز طوفان حوادث مارا
دل به دریا زدگان خنده به سیلاب زنند
مثل یک کودک بدخواب که بازیچه شده
خسته ام، خستهتر از آنکه بگویم چهشده
از خداوند تورا خواستهام با این حال
من سپردم به خودش، هرچه خدا میخواهد