"من بمیرم هم نمیگویم بمان اما بمان"
عمراً این جمله نخواهد شد بیان اما بمان
از درون چشمهایم التماسم را بخوان
بر نمیآید تمنا از زبان اما بمان
رفتهها نیمی ز جان خستهام را بردهاند
سهم دستان تو اَست این نیمه جان اما بمان
نیمه جانی بر کفم مانده اگر خواهی ببر
میتوانی قاتلم گردی، بدان... اما بمان
گفته بودی: مهر، آبان یا که آذر میروم
گرچه گردیده کنون فصل خزان اما بمان
رفتنت من را به سمت قبله میگرداندم
"من بمیرم هم نمیگویم بمان اما بمان!
آسمـان دلِ من ابری و دلجویی نیست
هر کجا مینگرم بی تو هیاهویـی نیست ،
شب و تنهایی و بی همنفسی و دلِ زار
کوچه خالی و نه بویی و نه سوسویی نیست
ساز دلتنگی ما را نه کسی دید و شنید ،
دل بیمار مرا غیر تو دارویی نیسـت . .
مینوردم به هوای تو همه کوی و گذر ،
راه گم کردهام و غیرِ تو رهپویی نیست!
شوق دیدار شما ، میل به پروازم داد
ای دریغا که مرا بالی و سکویی نیست ،
دل پریشانتر از اندوه خزان شد دلم و ،
به پریشانی این دل نه که گیسویی نیست! :)