"من بمیرم هم نمیگویم بمان اما بمان"
عمراً این جمله نخواهد شد بیان اما بمان
از درون چشمهایم التماسم را بخوان
بر نمیآید تمنا از زبان اما بمان
رفتهها نیمی ز جان خستهام را بردهاند
سهم دستان تو اَست این نیمه جان اما بمان
نیمه جانی بر کفم مانده اگر خواهی ببر
میتوانی قاتلم گردی، بدان... اما بمان
گفته بودی: مهر، آبان یا که آذر میروم
گرچه گردیده کنون فصل خزان اما بمان
رفتنت من را به سمت قبله میگرداندم
"من بمیرم هم نمیگویم بمان اما بمان!
آسمـان دلِ من ابری و دلجویی نیست
هر کجا مینگرم بی تو هیاهویـی نیست ،
شب و تنهایی و بی همنفسی و دلِ زار
کوچه خالی و نه بویی و نه سوسویی نیست
ساز دلتنگی ما را نه کسی دید و شنید ،
دل بیمار مرا غیر تو دارویی نیسـت . .
مینوردم به هوای تو همه کوی و گذر ،
راه گم کردهام و غیرِ تو رهپویی نیست!
شوق دیدار شما ، میل به پروازم داد
ای دریغا که مرا بالی و سکویی نیست ،
دل پریشانتر از اندوه خزان شد دلم و ،
به پریشانی این دل نه که گیسویی نیست! :)
بگردم دور تو، دور نگاهت ، دور باطل ها
مرا دیوانه میخوانند، امثال تو عاقل ها
پری رویی، نه! زیباتر، سر زیباییات بحث است
به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها
حسادت میکنم با هر که دستش لای موهایت
حسادت میکنم حتی به این موگیر ها،تلها
مرا از دور میدیدی،خودت را جمع میکردی
بیا یکبار دیگر هم شبیه آن اوایل ها
و من معنی بعضی شعرها را دیر میفهمم
“که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها”
#مرتضی_عابدپور