باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماهِ روی تو در این آینه ها پیدا شد
نامه ی مِهـرِ تو دزدیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان، در نظرم زیبا شد
نامـه ات پیرهنِ یوسف من بود و از آن
چشـمِ یعقـوبِ دلِ غمزده ام، بینـا شـد
گفتم آخر چـه تـوان کرد ز انـدوهِ فـراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد
ناگهان یادِ تـو بر جان و دلم شعله فکند
دلِ تنهـا شـده ام بـرقِ جهـان پیما شد
آمـدم از پـیِ دیـدارِ تـو با چشمِ خیـال
در همـان حـالتِ سـودا زدگی در وا شد
باورت نیست بگویم که درآن غربتِ تلخ
قـامتِ سبـزِ تـو در خـلوتِ من پیدا شد
#مهدی_سهیلی
آرزوی من چرا شد آرزوی دیگری ؟
بوی عطر عشق من شد عطر و بوی دیگری
ساکن کوی دل من بود؛ روزی روزگار
مسکنش را جمع کرد و رفت کوی دیگری
خاطرم افسرده،دل شوریده،جان آزرده شد
رشتهٔ الفت برید،رفت سمت و سوی دیگری
یاد آن روزی بخیر چشمک به سمتم پرت کرد
چشمک اندازم دگر رو کرد به روی دیگری
لحظهٔ رویاییام ناکام ماند و تلخ شد
عاشق او بودم و او گشته اوی دیگری
جستجویش کرده بودم تا بدست آوردمش
غافل از آن ، قلب او در جستجوی دیگری
مزه و طعم لبو میداد لبهایت ولی :
بر لبان دیگری گشتی لبوی دیگری
مینویسم روی قلبم خالکوبی میکنم:
" آرزوی من چرا شد آرزوی دیگری؟ "
دل من! او به تو خندید فراموشش کن
ساقه ی عشق تو را چید فراموشش کن
بی وفا! یار خودش را وسط شهر ببین
با رَوِش های تو بوسید فراموشش کن
گل امید تو در حسرت بوئیدنِ او
نا امیدانه پلاسید فراموشش کن
مثل یک کودک بی جربزه شد، میبینم
از رسیدن به تو ترسید فراموشش کن
نور خورشید نگاهش به خیابان هایت
دشمنی کرد و نتابید فراموشش کن
هی زدی حرف، زدی حرف، زدی حرف ولی
او به ساز تو نرقصید فراموشش کن
روی آن پل که به سمت نفس ات می آمد
قدمش شل شد و لرزید فراموشش کن
او که سرگرمِ کسی شد، تو چرا بی کاری؟
دلکم! بی غم و تردید ،فراموشش کن
|#امیرحسین_حسین_زاده|