دل من! او به تو خندید فراموشش کن
ساقه ی عشق تو را چید فراموشش کن
بی وفا! یار خودش را وسط شهر ببین
با رَوِش های تو بوسید فراموشش کن
گل امید تو در حسرت بوئیدنِ او
نا امیدانه پلاسید فراموشش کن
مثل یک کودک بی جربزه شد، میبینم
از رسیدن به تو ترسید فراموشش کن
نور خورشید نگاهش به خیابان هایت
دشمنی کرد و نتابید فراموشش کن
هی زدی حرف، زدی حرف، زدی حرف ولی
او به ساز تو نرقصید فراموشش کن
روی آن پل که به سمت نفس ات می آمد
قدمش شل شد و لرزید فراموشش کن
او که سرگرمِ کسی شد، تو چرا بی کاری؟
دلکم! بی غم و تردید ،فراموشش کن
|#امیرحسین_حسین_زاده|
باز جمعه و
پرسه زدنهای من
در کوچه های بن بست "خیال"
با ترانه های " انتظار"
و خاطراتی چروک
که سنجاق خورده
به گوشه ی "دل "
مدام "نبودنت "را جار می زنند....