ای غریبه؛
خیلی نامردی که من را بین زمین و آسمان معلق نگه داشتی..
نه میگذاری از تو متنفر شوم...
نه میگذاری دوستت داشته باشم...
خودت هم از حال خودت خبر نداری...
با چشمانت تعقیبم میکنی و با سکوتت مرا پس میزنی..
تو که تا به الان مرا خرد کردی پس دِگر برایت چه فرقی دارد بامن چِه میکنی!
ای غریبه؛میدانی! این حس بلاتکلیفی مرا دیوانه میکند ، اینکه یک روز را با من خوبی و یک روز بد به من آسیب میزند..
اینکه خودَت هم دلت نمیخواهد ولی غرورت را به من ترجیح میدهی، اینکه هیچکس مانند من نمی تواند کنارت باشد،نمیتواند قلباً با نیتی پاک دوستت بدارد ولی تو بازهم به بقیه روی می آوری من را نابود می کند...
خودَت ازمن دوری میکنی اما چطور تا وقتی با بقیه هم کلام میشوم ، مرا ادمی دورو خطاب میکنی؟
آخر به من نشان بده کجای جهان نوشته اند توجه به حال دِگران همه چیز را بدتر می کند؟!
کجای جهان نوشته اند دست و پا زدن برای بهبودی حال بقیه اشتباه است؟!
کجای جهان نوشته اند من بدون تو شاد تر و راحت ترم!؟
چرا فقط برای طرد کردنم از خودت یک دلیل نمی آوری تا قانعم کنی ؟؟
شاید چون هیچ بهانه ای جز دروغ های دیگران نداری تا مرا از خود برانی...
غریبه؛چرا تمامش کردی درحالی که میدانستی به تو وابسته ام...
چرا با من اینگونه کردی، با منی که از تک تک نقطه ضعف هایم باخبر بودی و از همان ها برای شکستنم استفاده کردی...
چرا با آنکه ذره ذره آب شدنم را ،تنها شدنم را ، اشکانم را،حسرت درون چشمانم را و دوست داشتن بی حد من نسبت به خود را تماشا کردی باز بی تفاوت تر از هر لحظه ای از کنارم ردشدی گویی تا به حال با موجودی به اسم من برخورد نکردی!؟
اینکه هردفعه با هر دری وارد شده ام تا همه چیز را درست کنم، چیزی را که حتی من خرابَش نکرده بودم،تلاش کردم برای چیزی که خودم هم دلیلش را نمیدانستم ، با اینکه متوجه حقیر شدنم در مقابل دیگران به خاطر عذرخواهی های پیوسته ای که مقصرش من نبودم برای کارهایی که جز خوبی و عشق هیچ چیز دیگری پشت آن نبوده التماس میکنم چرا مرا باور نکردی؟چرا به من اعتماد نکردی؟
من که به خاطر تو از خیلی ها گذشتم،به خاطر تو در مقابل کسانی ایستادم که میگفتند این راه را نروم بلکه روزی پشیمان خواهم شد
در مقابل کسانی ایستادم با آنکه هماناتفاقی که همه منتظرش بودند افتاد ولی باز نگُذاشتم از گل نازک تر پشت تو بگویند با آنکه خودمهمه چیز را به چشم دیدم و آرام آرام در عشق به تو میسوختم ولی باز هم بیشتر از قبل در مقابلشان ازتو دفاع می کردم،حاضر بودم تنها شوم اما با کسانی که تو دوست نداری ارتباط نگیرم پس چرا من را باحرف زدنراجبت با بقیه متهمکردی از من خواستی تا دست از سرت بر دارم درحالی که می دانستی این کار از شمردن تمام ستاره های اسمان شب برایم سخت تر است ؟
یعنی باور کنمتقدیر سرنوشت برای ما آنقدر مسیر کوتاهی بوده است؟!
یعنی باور کنم دِگر هیچ راه برگشتی وجود ندارد؟!
دلم میخواهد برگردم به آن روزی که منتظر بودم کسی تو را صدا زند تا نامت را بفهمم..
اگر بگویم دلتنگم برمیگردی ای یار قدیمی؟
اگر به دست و پایت بیُفتم مرا دوباره در گوشه ای از قلبت راه می دهی؟!
میدانی چندبار آرزویت کردم و چند بار شکست خوردم؟
میدانی با هر بار گذشتن از کنارت چندبار خاطراتمان از جلوی چشمانم میگذرد؟!
میدانی چندبار بالبخند تو قلبم لبخند زد؟
تو هیچ چیز نمیدانی و من را هم در نادانی خودت گم کردی ، من فقط از تو یک دلیل می خواهم که چرا با من اینگونه کردی ؟!
آیا حقم نیست که دلیل رفتنت را بدانم؟!
قول می دهم اگر سفره ی دلت را کنارم بگشایی با سکوت همراهیت کنم ...
غریبه حالا که دِگر تورا ندارم، می شود کسی دیگر را در قلبت راه ندهی؟
من ازتو هیچ انتظاری نداشتم ، فقط این یکی را انتظار نداشتم... :)!
فادیا
ای غریبه؛ خیلی نامردی که من را بین زمین و آسمان معلق نگه داشتی.. نه میگذاری از تو متنفر شوم... نه می
این متن رو نویسنده اش با عشق نوشته :)
#پیشنهاد_مطالعه
+فاطمه کیه؟
_ والا چجوری توضیح بدم
به نام خدا نفر اول زندگیم بعد از خدا و اهل بیت و خانواده ام
فادیا
ای غریبه؛ خیلی نامردی که من را بین زمین و آسمان معلق نگه داشتی.. نه میگذاری از تو متنفر شوم... نه می
هرچه از دل بر آید بر دل نشیند :)
چون دیدم خیلی قشنگه گذاشتم
#حرف_دل_یه_بنده_خدا