هدایت شده از چادرم یادگار مادرم زهرا ♡•°
🔰شب جمعه، شب استجابت دعا
❤ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
🔵 اى ابو الحسن! آيا مطالبى به تو نياموزم كه خداوند، بدانها تو را و هر كس را كه اين مطالب را به او بياموزى، سود مىبخشد و آنچه را آموختهاى، در سينهات استوار مىگرداند؟...
💠 چون شب جمعه شد، اگر توانستى، در ثلث آخرِ شب برخيز؛
⬅️ زيرا كه آن زمان، زمان حضور [فرشتگان رحمت] است و دعا در آن، پذيرفته مىشود.
🔹️برادرم يعقوب به فرزندانش گفت:
«به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش خواهم طلبيد»🔹️
✅ و مقصودش فرا رسيدن شب جمعه بود....
📘 التوحید/ص۱۷۶/ح۷
و یه چیز دیگه😊👇👇
🔰امام زمان علیه السلام و زیارت امام حسین علیه السلام در شب جمعه
📖 در داستان تشرّف حاج علی بغدادی (ره) به حضور مبارک صاحب الزمان (علیه السلام) نقل شده است که مي گويد به آن حضرت عرض کردم:
👈 «مولاي ما! روضه خوانان حسين (علیه السلام) حديثی را نقل مي کنند که مردی در عالم رؤيا هودجی را در ميان زمين و آسمان ديد و پرسيد که چه کساني در اين هودج نشسته اند⁉️
🔸️پاسخ داده شد:
👈 حضرت زهرا (سلام الله علیه) و خديجه کبري (علیه السلام) پرسيد: به کجا مي روند؟ جواب دادند: امشب شب جمعه است و آنان براي زيارت امام حسين (علیه السلام) در شب جمعه، مي روند
🔻و نيز ديد که از هودج، رقعه هايي مي ريزد و در آن مکتوب است:
👈براي زيارت کننده حسين (علیه السلام) در شب جمعه، امان از آتش دوزخ است.
👈اکنون آيا اين حديث صحيح است⁉️
❤ حضرت فرمود:
⬅️ «نَعَم زِيارَه الحُسَين (ع) فِي لَيلَهِ الجُمعَه اَمانُ مِن النّار يومَ القِيامَه؛
يعني، آري زيارت حسين (ع) در شب جمعه امان از آتش دوزخ در روز قيامت خواهد بود. ➡️
📘 بحار الانوار/ج۵۳/ص۳۱۵
#شب_جمعه
#شب_زیارتی_ارباب
رفــقــا🌸🍃
#کمپین_نماز_شب_خوان_ها🍃
#یادمون_نره😊
#شب_مهمیه💛
j๑ïท ➺
•♡| @fadaei_hazrat_zahra |♡•
هدایت شده از چادرم یادگار مادرم زهرا ♡•°
#شب_مهمیه
🔰 فضیلت شب جمعه
❤ امام باقر علیه السلام:
💠 خداوند هرشب جمعه تا صبح از عرش ندا میدهد:
💎 آیا بنده مؤمنی نیست که قبل از طلوع فجر مرا برای دنیا و آخرتش بخواند ، تاجوابش دهم؟
💎آیا بنده مؤمنی نیست که ازگناهانش توبه کند تا توبه او را بپذیرم؟
💎 آیا بنده مؤمنی نیست که ازنظر روزی درتنگنا باشد و ازمن درخواست افزایش کند تا رزقش را زیاد کنم؟
💎 آیا مؤمن بیماری نیست که شفای خود را بخواهد ، تا شفایش دهم؟
📕وسائل الشیعه/ج۵/ص۷۳
j๑ïท ➺
•♡| @fadaei_hazrat_zahra |♡•
چادرم یادگار مادرم زهرا ♡•°
سلام خب رفــقــاے جان😊 قرارمون اینه که هرروز دعاے توسل بخونیم چون خیلی اثرات داره و از خاطرات به نقل
#دعاےتوسل_میخوانیم
برات ڪربلا داده..بیمارسرطانے خوب شده
برات ڪربلا مےخواے یا مشهد؟😍🌸🍃💫🌈🌈🌟🌟⭐️✨
🌸ــبـانـۅ |•♡
←♥️[‹چـادُر بہ سـر بڱـیر
ۅ🍃
بـہ خـود∞🌙| بِبـالـ“
˝ڪ⚠️ـهـِیـچ
🕶👌«پـادۺـاهے
بہ بلنـدۍِ |• #چـادر۰تـو •|💎
تـاجِ سـرۍ♥
ندیدھ اســـت ؛)👑
♡ㄟ(ツ)ㄏʝσɨŋ
•♡| @fadaei_hazrat_zahra |♡•
چادرم یادگار مادرم زهرا ♡•°
ـ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 📚 نام کتاب: دختر شینا 📖 شماره صفحه: 58 ـ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شانه هایم را بالا انداختم و بی ارا
ـ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📚 نام کتاب: دختر شینا
📖 شماره صفحه: 59
ـ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از فرصت استفاده کردم و رفتم سراغ جارو زدن اتاق. هنوز اتاق را تا نیمه جارو نزده بودم که دوباره صدای گریه دوقلوها بلند شد. حتماً خیس کرده بودند. مجبور شدم قبل از اینکه صمد صدایم کند، بروم دنبال بچه ها. حدسم درست بود. دوقلوها که شیرشان را خورده بودند حالا جایشان را خیس کرده بودند. مشغول عوض کردن بچه ها شدم. صمد بالای سرم ایستاده بود و نگاه می کرد. می گفت: «می خواهم یاد بگیرم و برای بچه های خودمان استاد شوم.»
بچه ها را تر و خشک کردم. شیرشان را هم خورده بودند، خیالم راحت بود تا چند ساعتی آرام می گیرند و می خوابند. دوباره رفتم سراغ کارم. جارو را گرفتم دستم و مشغول شدم. گرد و خاکْ اتاق را برداشته بود. با روسری ام جلوی دهانم را بستم. آفتاب کم رنگی به اتاق می تابید و ذرات گرد و غبار زیر نور خورشید و توی هوا بازی می کردند. فکر کردم اتاق را که جارو کردم، بروم تشک ها را روی ایوان پهن کنم تا خوب آفتاب بخورند که دوباره صدای گریه بچه ها و بعد فریاد صمد بلند شد.
ـ قدم! قدم! بیا ببین این بچه ها چه می خواهند.
جارو را زمین گذاشتم و دوباره رفتم اتاق خودمان. بچه ها شیرشان را خورده بودند، جایشان هم خشک بود، پس این همه داد و هوار برای چه بود؟! ناچار یکی از آن ها را من بغل کردم و آن یکی را صمد. شروع کردیم توی اتاق به راه رفتن. نگران کارهای مانده بودم....
#دختر_شینا 🌹
#کپےتنهاباصلوات 🌟
♡ㄟ(ツ)ㄏʝσɨŋ↧
♚✵ @fadaei_hazrat_zahra♛✵
چادرم یادگار مادرم زهرا ♡•°
ـ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 📚 نام کتاب: دختر شینا 📖 شماره صفحه: 59 ـ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ از فرصت استفاده کردم و رفتم سراغ ج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📚 نام کتاب: دختر شینا
📖 شماره صفحه: 60
ـ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
صمد هم دیرش شده بود. اما با این حال، مرا دلداری می داد و می گفت: «بچه ها که خوابیدند، خودم می آیم کمکت.»
بچه ها داشتند در بغل ما به خواب می رفتند. اما تا آن ها را آرام و بی صدا روی زمین می گذاشتیم، از خواب بیدار می شدند و گریه می کردند. از بس توی اتاق راه رفته بودیم و پیش پیش کرده بودیم، خسته شده بودیم، بچه ها را روی پاهایمان گذاشتیم و نشستیم و تکان تکانشان دادیم تا بخوابند. اما مگر می خوابیدند. صمد برایم تعریف می کرد؛ از گذشته ها، از روزی که من را سر پله های خانه عموی پدرم دیده بود. می گفت: «از همان روز دلم را لرزاندی.» از روزهایی که من به او جواب نمی دادم و او با ناامیدی هر روز کسی را واسطه می کرد تا به خواستگاری ام بیاید. می گفت: «حالا که با این سختی به دستت آوردم، باید خوشبخت ترین زن قایش بشوی.»
صدای صمد برای بچه ها مثل لالایی می ماند. تا صمد ساکت می شد، بچه ها دوباره به گریه می افتادند. هر کاری کردیم، نتوانستیم بچه ها را بخوابانیم. مانده بودیم چه کار کنیم. تا می گذاشتیمشان زمین، گریه شان درمی آمد. مجبور شدم دوباره برایشان شیر درست کنم. اما به محض اینکه شیر را خوردند، دوباره جایشان را خیس کردند. جایشان را خشک کردم، سر حال آمدند و بی خوابی به سرشان زد و هوس بازی کردند....
#دختر_شینا🌹
#کپےتنهاباصلوات 🌟
♡ㄟ(ツ)ㄏʝσɨŋ↧
♚✵ @fadaei_hazrat_zahra♛✵