eitaa logo
فــآدیـٰا ؛
337 دنبال‌کننده
703 عکس
696 ویدیو
3 فایل
« مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.» +هرکس بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی خواهد بود ` "فـادیــا؟نـجـات دهـنـده مـنـجـی:)" به یاد رفیق شهیدم ؛ عباس دانشگر . شروعمون{۱۴۰۴/۶/۵} . کُپــی؟لا حـبـیـب .` کانالمون در روبیکا؟ @fadia_08
مشاهده در ایتا
دانلود
کی با شما بود" جمله ی دوست داشتنی ایه‌ !🤏🏻
ما هیچ تر از هیچ پی هیچ دوییدیم ؛ جز هیچ در این هیچ دگر هیچ ندیدیم ... !🖇
گروه سرود نجم الثاقبAmme Jan_Mp3.mp3
زمان: حجم: 11.1M
سرود "عمه جان" 🎙گروه سرود نجم الثاقب با هر بیت این سرود میشه کلللییی ذوووق کرد 😍🔒 حلمای علی؛ دومین حضرت زهرای علی زینب‌ و ام ابیهای علی سیده زینب ❤️ 📨 @najmolsagheb
نگاهم به زندگی وقتی عوض شد که اینو فهمیدم: رقیب تو آدمها نیستن. رقیب تو: - راحت طلبيه. -عادت های بدته. - حواس پرتیه. . فکرای اضافیته. . ذهنت منفيته. و بی انضباطیته. تو در برابر خودت ایستادی🗿👩‍🦯...
تلخی زندگی از تلخی قهوه بیشتره🗿👌🏻
✅️ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر 💠 خاطره ۱۸۲ 🔷 خانم فرهمند از شهرستان یاسوج داستان از یک پاییز سرد شروع شد. پاییز ۱۴۰۳، روزهایی که برگ‌های زرد درختان زیر قدم‌های دانش‌آموزان خرد می‌شدند، همچون دل رنجور من! دختر چادریِ ساده‌ای بودم با ذهنی پر از سوال‌هایی که جوابش سر کلاس‌های درس پیدا نمی‌شود. مدرسه‌ی ما همیشه پر از شور و احوال معنوی بود؛ اوایل آذر ماه بود که چیزی خیلی ذهنم را درگیر کرده بود، همه در مدرسه درباره داشتن همراه شهید حرف می‌زدند، درباره اینکه یک شهید چراغ راهت و محرم رازت باشد. کنجکاو شدم، دوست داشتم من هم یک همراه شهید داشته باشم. در راه منزل فقط به این موضوع فکر می‌کردم، به محض رسیدن سراغ مادرم رفتم و موضوع را با او در میان گذاشتم، مادرم تبسمی کرد و گفت: پس برویم دنبال شهیدی که زیاد شناخته شده نباشد. بعد از ساعت‌ها گشتن چشمانم روی یک عکس خشک شد؛ یک لبخند آرام، یک نور که نشان از پاکی و آسمانی بودنش می‌داد! قلبم ندا داد این همانی‌است که می‌خواهم، از آن روز شد (داداش عباس)، البته بعدها فهمیدم خیلی‌ها او را می‌شناسند. چند وقت بعد خواب دیدم سوریه بودم، صدای تیر و گلوله می‌آمد، کمی آن طرف‌تر رزمنده‌ای زخمی شده بود و خون زیادی از دست داده بود؛ نزدیکش شدم، چهره رنگ پریده داشت که خیلی برایم آشنا بود. داداش عباس بود که زیر لب فقط نام مبارک حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) را نجوا می‌کرد، با صدایی که هنوز در گوشم هست! از خواب که بیدار شدم انگار قلبم با چیزی پیوند خورده بود، جلا گرفته بود. مصمم شدم ادامه دهنده راهش باشم، تا جایی که می‌شد درباره زندگی گوهربارش مطالعه کردم، گویا دری از یک دنیای جدید به رویم باز شد. همه چیز خوب بود تا رسیدیم به سوم اسفند ۱۴۰۳، اردوی راهیان نور در پیش داشتیم، ظرفیتش کم بود و احتمال ثبت نام نشدن من زیاد. دست به دامان او شدم، گفتم داداش عباس اگر قسمت شود و من هم بروم، یک ماه هر روز دو رکعت نماز به نیابت از شما می‌خوانم. وقتی اسمم بین اسامی ثبت نام شدگان قرار گرفت فهمیدم صدایم را شنیده؛ از همان روز به قولم عمل کردم و بعد از هر نماز عصر و عشا به نیتش نماز خواندم! پا در طلاییه که گذاشتم، حس کردم تمام بغض‌های عالم در گلویم جمع شده است. با چشمان خیس وارد یادمان شدم؛ نگاهم به تابلویی افتاد، نوشته بود کتابخانه دفاع مقدس. دل من هم که همیشه با تار و پود کتاب‌ها گره خورده بود، بی‌اختیار داخل شدم، در حال گشتن بین کتاب‌ها بودم که چشمم افتاد به جلد کتابی با یک تصویر آشنا، همان لبخند آرام، دستانم لرزید؛ نام کتاب را خواندم (آخرین نماز در حلب). مسئول کتابخانه گفت: این کتاب به نیت شهید نذری داده می‌شود، تشکر کردم و کتاب را گرفتم. مقصد بعدی خرمشهر بود. در تمام طول مسیر در حال خواندن کتاب بودم. در خرمشهر بعد از اجرای رزمایش در حال برگشت به خوابگاه، یک برادر سپاهی را دیدم که در حال توزیع کارت‌هایی بین بچه‌ها بود. می‌گفت مطمئن باشید یک شهید هر یک از شما را به اینجا دعوت کرده! حرف‌هایش برایم عجیب بود، اما آنقدر جمعیت زیاد بود که امیدی نداشتم چیزی به من هم برسد. خواستم رد شوم که به سمتم آمد و گفت: دیدم دارید با حسرت نگاه می‌کنید این آخرین کارت هم تقدیم به شما. عکس روی کارت عکس داداش عباس بود،‌ شهید عباس دانشگر، همان لبخند، همان نگاه. بی اختیار همراه لبخند روی لبم، اشک‌هایم هم سرازیر شد! آن شب مطمئن شدم شهدا زنده‌اند او خودش مرا دعوت کرده بود از راهیان نور که برگشتم همه ماجرا را برای اطرافیانم تعریف کردم همگی مبهوت و متاثر شدند، و گفتند قدر این لطف و عنایت را بدان. بعد از آن ماجرا من دیگر آن آدم قبلی نبودم ؛ همیشه در تلاشم مثل خودش تمام نمازهایم را اول وقت، و هر روز قرآن و زیارت عاشورا بخوانم، دلم می‌خواهد کاری کنم که او به من افتخار کند!... ✍️ به قلمِ خانم یاسمین آخوندی ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
حال و هوای مدرسه پارسال🥲🤌🏻