از خواب بیدار شدم، با پفآلود ترین حالت ممکن و لباس خونگی یه چیزی سرم کردم و صندل بزرگ بابام رو پوشیدم که بیام تو پارکینگ یه چیزی بردارم
انقدر شلخته و خسته و خواب که خودمم نمیخواستم تو آینه ببینم
فک میکنی چیشد؟
خوششششتیییپپپپپ ترین آدمی که تو عمرم دیدم، سوار آسانسور شد =)))
من اصلا نمیدونستم همسایه به این خوشتیپی داریییمممممم
بعد تمام اون مدت که برسیم به پارکینگ، من فقط تلاش میکردم این صندلای قهوهای مردونه که انگشتام ازش زده بیرون رو زیر چادرم قایم کنم😭
تازههههه وقتی رسیدیم نمیرفت کههههه
کلی تعارف کرد که: بفرمایید بفرمایید
میخواستم ضجههه بزنم که بابا شاید من نمیخوام جلو جلو برم و تو دمپاییای لخ لخی و لباس خونگی منو ببینیییی
اصلا کسر شانه برات بفهمی من همسایتونم😭😂
خیلی لحظات سختی بود