یعنی انگار من مصرف کننده ی غیر فاعل اون شعرها نیستم، کسی هستم که میخونه و فعال هم میخونه و واسه خودش جهان سازی میکنه و در خلالش خیالات شاعر رو هم میتونه بسازه و تصور کنه، اما تمرکزم نه روی فهم حرف و تصور افکار و خیالات شاعر که روی ساخت جهان ذهنی و تصورات خودم با الهام از شعرهاشه
Paria's papers.
[ چارچوبی پیدا میشه که مناسبت باشه؟ ]
[ دوستت دارم به سان خورشید که برای محبت کردن می سوزد و از خودش به دیگری می بخشد ]
هدایت شده از 𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
💌 ៸៸
به یومن بوسهات
غروب میشود
نگاه میکنم به انتهای راه
سرک میکشی از میان شاخهها
لابهلای برگهای خیس
و من چه کودکانه مسخ میشوم
به عطر یک سلام.
شراب میخورد خوشههای نور
و باغ میشود پر از رقص برگهای توت
نفس میکشم تو را هنوز
و مست میشوم با یک نگاه
ترانهات
هنوز هم مرا به یاد هست
و من
هنوز هم کنار قامتت
برای بوسهای
اگرچه در خیال خام خود
ولی
به روی پنجهام بلند میشوم
تمام میشود زمان بودنت
چه زود.
و زاغها
دوباره باغ را بغل میکنند
و من
به فکر بودنت ، اگرچه کم
ولی
دوباره مسخ میشوم
و باز رها میشوم به آغوش خستهات
دوباره در لبان خشک من
بهار میشود به یمن بوسهات
بهاااار.
Paria's papers.
ببین من همین یه کتاب رو و نصفه ازش خوندم اما خوشم اومد، سلیقه م بود، ادبیاتش خاصه و میگم خودمم خیلی
اوهوم اینم دلیل دیگه ای واسه اینکه دوستش دارم چون من خودم هم مطلقا بدون هیچ قانونی اون مدل خاص شعر رو می نویسم یعنی اصلا درموردش آموزشی نرفتم ببینم یا قواعدش رو بخونم، صرفا تو اون مدل می نویسم و حتی نمی دونم اسمش شعره یا چی. اما دوستش دارم.
نه نخوندم میخونم حتما
سلامم عزیزم
این چه حرفیه، روزهای بد و فکرهای ناراحت کننده هم جزوی از زندگی هستن، اونم الان که کلا زندگی به طرز وحشتناکی روی ساید تیرهش رفته. اگه درموردشون حرف نزنیم خفه مون میکنن و کنن کم پژمرده میشیم.
خدای من نگرانت شدم. می فهمم حرفت رو، منم با دیدن تصویرها به شدت به هم می ریزم و به طرز وحشتناکی تصور دقیقی از اینکه موشک و بمب بخوره تو سرم و وسایلم منفجر شن و هرکدوم به طرفی بیفتن دارم. احساست رو می فهمم. ای کاش اگه میتونین برین جایی که امن تر باشه اگه خونه امن نیست، هرچند آدم که نمی تونه زندگی شو ول کنه و بره، کجا بریم؟ اینجا خونه مونه...اینم می فهمم. مراقب خودت باش فقط و تمهیدات ایمنی رو تا حد امکان رعایت کن و باقیشو باید بسپریم به خدا، به نظرم هیچ کاری جز اینا ازمون ساخته نیست...خودت رو سرگرم کن اگه حتی میخوای ۲۴ ساعت روز رو کتاب بخونی که حواست پرت شه انجامش بده، یا درمورد احساساتت بنویس یا حرف بزن، با من یا با هرکسی که دوست داری.
امیدوارم این روزها واقعا زودتر تموم شن.
درمورد دو قشر متعصب کاملا درکت می کنم، تعصب کاملا در تفکر رو می بنده، و الان به این نتیجه رسیدم که تعصب حتی چشم ها رو هم می بنده. تو ممکنه خودت با چشم ببینی خیلی چیزا رو ولی باز هم با تعصبت حرف بزنی و نظر بدی و نه از روی حقایقی که برای شخص شخیص خودت رخ دارن میدن و داری می بینی شون. خیلی عجیب و خسته کنندهست. و ما هم نمی تونیم این افراد رو کاری واسشون کنیم پس سعی کن اصلا وارد بحث نشی باهاشون و خودت رو اذیت نکن با این فکر که وای چرا این طورین. اونا هم مدل شونه دیگه.
منم امیدوارم حال تو خوب باشه.
و شعرت :))))