هدایت شده از Coraline:)
fallen star
دختری با چشمانی همیشه نیمهبسته و لبخندی که هرگز به جایی نمیرسید، در خلوت اتاقش با موجهایی نامرئی صحبت میکرد که از کهکشانی دیگر به او پیام میفرستادند. او میتوانست با تمرکز روی پیشانی هر کس، نقشهای ذهنیاش را جابهجا کند، طوری که دشمن ناگهان عاشق بهترین دوستش شود یا خیانتکار به یاد بیاورد گلدان مادربزرگش کجا شکسته است. مردم شهر او را «دختر ساکت عجیب» صدا میزدند، بیآنکه بدانند هر بار که خمیازه میکشد، ذهن یک بیگانه با ذهن یک انسان روی زمین جابهجا میشود.