✅️مکتب بانوی بقیع
🔷️هیئت شنبه های ام البنینی (س)
(ویژه خواهران)
🌹سخنران:خانم مهرانی
قرائت حدیث کسا
🔵 زمان:
شنبه ۱ فروردین۱۴۰۳ساعت۳۰و۱۵دقیقه
🔴 مکان
پایگاه حضرت زینب اژیه
#پایگاه_حضرت_زینب_سلام_الله_علیها_اژیه
#ناحیه_مقاومت_بسیج_شهرستان_هرند
#حوزه_مقاومت_بسیج_حضرت_زهرا
توجه توجه 🌺🌺
سلام دوستان
ثبت نام برای پنج شنبه و جمعه
۱۳ و ۱۴ اردیبهشت
جهت سفر زیارتی شهر مقدس قم و جمکران هزینه سفر ۳۵۰
۶۰۳۷۶۹۷۴۱۷۶۰۷۲۸۷
بانک صادرات بعد از واریزی عکس فیش بفرستین
۰۹۱۰ ۳۱۴ ۳۰ ۲۴
شماره تماس جهت ثبت نام
2.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ ملاقات #امام_زمان (عج) با آیت الله حق شناس
🌺ظهور بسیار نزدیک است🌺
دارالقرآن بسیج استان اصفهان
🇮🇷🇵🇸
﷽
📝 #معرفی_شهید | فرزندی که بی تاب پدر است و پدری که دیگر نیست
🍃🌹🍃
🔻زمانی که خبر شهادت کمال حسین پناهی را به خانواده اش دادند، همسرش نمی دانست با چه زبانی و چه طوری به دختر خردسالش بفهماند که پدرش شهید شده است. دختری که مرتب سراغ پدر را می گیرد چه باید بهش گفت؟
🔸پدر حسین پناهی بعد از گذشت سال ها از شهادت فرزندش هنوز صحبت کردن از کمال برایش سخت است و می گوید: در قیامت جلوی قاتل پسرم را می گیرم و می پرسم گناه پسر من چه بود که کشته شد؟
🔹پسرم به خاک ایران و به مردم این سرزمین خدمت صادقانه می کرد.
🔺او عصای دست خانواده اش بود، عصایی که به آن تکیه می دادند و حالا دیگر این عصا شکسته است.
🌺 هدیه به ارواح طیبه شهدا و امام شهدا و این شهید عزیز فاتحه با #صلوات
#معرفی_شهید | #شهید_محیط_زیست
🆔 eitaa.com/meyarpb
🆔 rubika.ir/meyar_pb
در بین آلمانی ها قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده ، شک كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت!
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه میخواهد چیزی را پنهان كند پچ پچ می كند،
آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكایت كند ، اما همین كه وارد خانه شد، تبرش را پیدا كرد!
زنش آن را جابه جا كرده بود،
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود، حرف می زند، و رفتار میكند!
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید
که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!
زيبايی انسان در چيست؟
روزی شاگردان نزد حکيم رفتند و پرسيدند: استاد زيبايی انسان درچيست؟
حکيم 2 کاسه کنار شاگردان گذاشت وگفت: «به اين 2 کاسه نگاه کنيد اولی ازطلا درست شده است ودرونش سم است و دومی کاسه ای گليست و درونش آب گوارا است، شما کدام راميخوريد؟»
شاگردان جواب دادند: «کاسه گلی را.»
حکيم گفت:
« آدمی هم همچون اين کاسه است. آنچه که آدمی را زيبا ميکند درونش واخلاقش است. بايد سيرتمان رازيباکنيم نه صورتمان را»
جوانی از رفیقش پرسید : کجا کار میکنی ؟ پیش فلانی، ماهانه چند میگیری؟ ۵۰۰۰. همهش همین؟ ۵۰۰۰ ؟ چطوری زندهای تو؟ صاحب کار قدر تو رو نمی دونه، خیلی کمه ! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ، قبلا شغل داشت، اما حالا بیکار است.
زنی بچهای را به دنیا آورد، زن دیگری گفت : به مناسبت تولد بچهتون، شوهرت برات چی خرید ؟ هیچی ! مگه میشه ؟! یعنی تو براش هیچ ارزشی نداری ؟! بمب را انداخت و رفت، ظهر که شوهر به خانه آمد، دید که زنش عصبانی است و .... کار به دعوا کشید و تمام.
پدری در نهایت خوشبختی است، یکی میرسد و میگوید : پسرت چرا بهت سر نمیزند ؟ یعنی آنقدر مشغوله که وقت نمیکنه ؟! و با این حرف، صفای قلب پدر را تیره و تار میکند
این است، سخن گفتن به زبان شیطان. در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم؛
چرا نخریدی؟
چرا نداری؟
یه النگو نداری بندازی دستت؟
چطور این زندگی را تحمل میکنی؟ یا فلانی را؟
چطور اجازه میدهی؟
ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد، یا از روی کنجکاوی یا فضولی و... اما نمیدانیم چه آتشی به جان شنونده میاندازیم !
شر نندازیم تو زندگی مردم. واقعا خیلی چیزا به ما ربطی نداره!🌺
نشست وبیناری فرهنگی
موضوع: مدیریت هوشمندانه امام خامنه ای (مدظله العالی)، در عملیات غرور آفرین وعده صادق
🗣سخنران: حجه الاسلام والمسلمین حسن بابایی، مدرس شبکه روشنگری فرهنگی استان اصفهان
بستر پخش وبینار: کانال روشنا استان اصفهان 👇👇
🆔👉@roshana_esfahan
📅زمان : دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
🕔ساعت : ۲۰
☀️روشنا اصفهان:قرارگاه، مرجع تولید و نشر: رویدادها، عملیات های تبیینی فرهنگی هنری، عملیات روانی و رسانه ای.
🆔👉@roshana_esfahan
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🟠 کارگاه مهارت افزایی شیلات هرند
جلسه دوم
دوستانی که به هر دلیل موفق به شرکت در جلسه اول روز یکشنبه نشدن میتوانند در جلسه دوم شرکت کنند جلسه اول توسط استاد یادآوری خواهد شد
📌 مدرس: دکتر مصطفی آیتی
🔸 همراه با مشاوره تخصصی
⏱ زمان : سه شنبه ۴ اردیبهشت ساعت ۱۵ الی ۱۸
❇️ مکان : هنرستان معین شاتور
۰۹۱۳۲۰۳۲۰۰۹
مهندس جعفری
جوان کافری عاشق دختر عمویش شد، عمویش یکی از رؤسای قبایل عرب بود.
جوان کافر رفت پیش عمو و گفت: عموجان من عاشق دخترت شدهام آمدهام برای خواستگاری.
عمو گفت: حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است!
جوان کافر گفت: عموجان هرچه باشد من میپذیرم.
عمو گفت: در شهر مدینه دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آنوقت دختر از آن تو...!!
جوان کافر گفت: عمو جان این دشمن تو اسمش چیست...؟!
عمو گفت: اسم زیاد دارد؛ ولی بیشتر او را به نام علیبن ابیطالب می شناسند.
جوان کافر فوراً اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر مدینه شد.
به بالای تپّهی شهر که رسید دید در نخلستان جوان عربی در حال باغبانی و بیل زدن است.
به نزدیک جوان عرب رفت.
گفت: ای مرد عرب تو علی را میشناسی.؟!
جوان عرب گفت: با او چه کار داری.؟!
جوان کافر گفت: آمدهام سرش را برای عمویم که رئیس و بزرگ قبیلهمان است ببرم چون مهر دخترش کرده است.!
جوان عرب گفت: تو حریف علی نمیشوی.!
جوان کافر گفت: مگر علی را میشناسی.؟!
جوان عرب گفت: بله.
جوان کافر گفت: مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تنش جدا کنم.؟!
جوان عرب گفت: قدی دارد به اندازهی قد من، هیکلی هم دارد مانند هیکل من...!
جوان کافر گفت: خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست.!
مرد عرب گفت: اول باید بتوانی من را شکست بدهی تا علی را به تو نشان بدهم.!
خب حالا چی برای شکست علی داری.؟!
جوان کافر گفت: شمشیر و تیر و کمان و سنان.!
جوان عرب گفت: پس آماده باش.
جوان کافر خندهای بلند کرد و گفت: تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی.؟! پس آماده باش.
شمشیر را از نیام کشید.
جوان کافر گفت: اسمت چیست.؟
مرد جوان عرب جواب داد عبدالله...!! (بندهی خدا)
پرسید نام تو چیست...؟!
گفت: قنبر، و با شمشیر حمله کرد.
جوان عرب در یک چشم به هم زدن او را به زمین زد که دید اشک از چشمهای جوان کافر جاری شد.
جوان عرب گفت: چرا گریه میکنی...؟!
جوان کافر گفت: من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد حالا می بینم نمی توانم.
مرد عرب، جوان کافر را بلند کرد و گفت: بیا با این شمشیر سر مرا ببُر و برای عمویت ببَر...!!
جوان کافر گفت: مگر تو کی هستی ...؟!
جوان عرب گفت من "علیبن ابیطالب" هستم که دنبالش می گردی!
اگر بتوانم دل بندهای از بندگان خدا را شاد کنم؛ حاضرم سرم مِهر دختر عمویت شود..!!!
جوان کافر بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد و گفت: من میخواهم از امروز غلام تو شوم یاعلی.
بعدها این قنبر شد غلام علیبن ابیطالب.
📚 بحارالانوار ج۳ ص۲۱۱
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان… اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسیدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. پرسیدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا
پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: میخواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است.
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!
پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی! بعد رو به من کرد وگفت: من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.
چند دقیقه بعد عمهاش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفتهی پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم پرستار بخش خبر ناگواری به من داد: زن جوان دیشب از دنیا رفت.
اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.🌺