امروز اونقدری بارون اومد که بابام رفت دم پنجره گفت آخ جون بارون.
تا یه سیگار آتیش کرد، قطع شد.
*فریور خراباتی*
@farsitweets
بچهبودیم، یه فامیلی داشتیم اعتقاد داشت بازیگر نقش دختر دکتر ارنست همون بازیگر آنت بچههای کوه آلپه، بازیگر لوسیمی مهاجران همون بازیگر هانا دختری در مززعهست
بعد که ما مخالفت میکردیم میگفت لوسین بچههای کوه آلپ دیگه همون بل توی بل و سباستینه دیگه
بعد بل اسم کی بود؟ اسم سگه
*آقا سید حبیب*
@farsitweets
یه روز پرتقال میرسه به نارنگی برن دعوا، پرتقال میگه پس لیمو کو؟
نارنگی میگه لیمو اَمانی
• گاد بروس •
@farsitweets
کاش استفاده از اسم حاج قاسم سلیمانی در تبلیغات انتخاباتی ممنوع میشد.
👤 کبری آسوپار
@farsitweets
ما که قند رو حذف کردیم. فقط داریم روزهای تلخ رو مصرف میکنیم.
• دومینور هارمونیک •
@farsitweets
پشت چراغ قرمز بودم، دیدم کسی نیست خودم پیاده شدم شیشه رو پاک کردم.
• رضا خانزاده •
@farsitweets
293.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصاویری از برخورد راکت به یک خانه در لبنان که برخی خبرهای تایید نشده نشان میدهد منزل عباس ابراهیم، مدیرکل امنیت عمومی لبنان است
👤 آشوب
@farsitweets
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رندترین پلاک ایران برای یک بنز دیپلمات صادر شده است. مشخص نیست این خودرو متعلق به کدام سفارت است.
•OPT•
@farsitweets
ما یه روز تصمیم گرفتیم با چندتا از دوستای پدرم به مدت پنج روز بریم سفر،
بعد از کلی برنامه ریزی وسیله هارو جمع و جور کردیم و حدود ساعت سه بعد از ظهر زدیم به راه، چند ساعتی توی مسیر بودیم که یکدفعه مامانم گفت فکر کنم وقتی کتریِ آبِ جوش رو از روی گاز برداشتم زیر گاز رو خاموش نکردم و باز مونده،
همه ی مارو نگران کرد با این حرف
بابام گفت به احتمال زیاد اشتباه میکنی، بد به دلت راه نده، اما فقط گفت به احتمال زیاد و مطمئن نبود!
حتی وقتی مادرم ازش پرسید بعد از اینکه سیگارت رو کشیدی پنجره ی آشپزخونه رو بستی یا نه حرفی نزد.
مادرم همش دلشوره داشت ، میگفت اگه شعله روشن مونده باشه چی؟ اگه باد بزنه و شعله رو خاموش کنه ، اگه یموقع گاز قطع بشه و دوباره وصل بشه و شیر گاز باز مونده باشه ساختمون میره رو هوا،
خلاصه نگرانی پشت نگرانی
همگی دلشوره گرفتیم و نمیتونستیم از مسیر لذت ببریم که بالاخره یه جا بابام فرمون رو کج کرد و دور زد و برگشتیم به طرف خونه،
رفتیم و دیدیم بله، شیر گاز رو نبسته بودیم و احتمال انفجار و هر اتفاق دیگه ای وجود داشته.
وقتی برگشتیم خونه دیگه شب شده بود و خسته بودیم و تصمیم گرفتیم فردا صبح دوباره راه بیفتیم بریم.
پنج روزمون شد چهار روز و یک روزمون رو از دست دادیم اما باقی اون چهار روز رو لذت بردیم، بدون هیچ فکری و با خیال راحت خوش گذروندیم.
حالا فکر کن اگه برنگشته بودیم خونه و مسیر رو ادامه میدادیم و میرفتیم چه اتفاقی میفتاد؟
شایدم هیچ اتفاقی نمیفتاد اما همش فکرمون درگیر بود، نصف ذهنمون مشغولِ اون شعله ی گاز بود که نبسته بودیم. احتمال انفجار، احتمال آتش سوزی و هزار یک احتمال دیگه که راحتمون نمیذاشت.
درسته که همش احتمال بود، اما همین احتمالات و درگیری ذهنی باعث میشد از لحظاتی که توی سفر بودیم لذت نبریم.
جالب اینکه وقتی رسیدیم اونجا یکی از دوستای پدرم گفت منم فکر کنم درِ خونه رو قفل نکردم و همه ی خانواده شون تا پایان سفر نگران بودن که نکنه دزد خونشون رو بزنه و مدام فکرشون درگیر بود.
میدونی خیلی از آدمای این شهر یه درِ نبسته، یه شیرِ گازی که باز مونده توی گذشته شون دارن که رهاشون نمیکنه
و نمیتونن با فکر آزاد زندگی کنن!
یه گذشته ای که همیشه، حتی توی بهترین لحظات عمرشون اونارو به فکر فرو میبره.
یه گذشته ای که با خودشون تموم نکردن و هیچ وقت راحتشون نمیذاره، یه دری که باز مونده و برنگشتن قفلش کنن!
• علی سلطانی •
@farsitweets
یه رزومه اومده زیر دستم؛ خوراک شرکتاییه که تو آگهی استخدام مینویسن مزایا: حقوق سر وقت :)))
• Ashkan •
@farsitweets