درویش و کدخدایان
🔹درویشی به دهی رفت و نزد کدخدایان و بزرگان آن ده رفت تا از آنها صدقه یا طعامی بگیرد. اما اهالی آن ده که به بخل و خسیسی معروف بودند، به او توجهی نکردند و چیزی به او ندادند.
🔹درویش که از بخشش آنها ناامید شده بود، برخاست و با لحنی تند و تهدیدآمیز فریاد زد: «ای مردم! یا همین الآن آنچه میخواهم به من میدهید، یا همان کاری را با شما میکنم که با اهالی آن دهِ دیگر روستای قبلی کردم!»
🔹کدخدایان و مردم ده که ترسیده بودند، با خود فکر کردند شاید این درویش جادوگر است یا نفرینی مرگبار بلد است که توانسته بلایی سر روستای مجاور بیاورد. پس برای اینکه شرّ او را کم کنند، هرچه داشتند از نان و پول و کالا برایش آوردند.
🔹وقتی درویش بار و بنهاش را بست تا برود، یکی از کدخدایان که کنجکاوی رهایش نمیکرد، پیش آمد و با التماس گفت: «ای درویش، ما فرمان تو را اطاعت کردیم، اما تو را به خدا قسم بگو که با اهالی آن دهِ قبلی چه کردی که ما را از آن ترساندی؟»
🔹درویش با لبخندی پیروزمندانه گفت: «هیچ! در آن ده هم از مردم چیزی خواستم و آنها هیچ چیز ندادند؛ من هم آنجا را رها کردم و به این ده آمدم. با شما هم اگر نمیدادید همین کار را میکردم و به ده دیگری میرفتم!»
@Farsna - #حکایت