eitaa logo
هیأت خواهران فاطمیون تهران
2.1هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
6.9هزار ویدیو
92 فایل
هیئت خواهران فاطمیون ارتباط @fatemiioon ✅دفترشعر#گهر @daftaresher110 ✅کلیپهای کوتاه @cilip_f ✅آرشیو صوت @arshivesout ✅خانواده و تربیت @kanevadevtarbiat اخبار @fatemiioonakhbar صفحه آپارات https://www.aparat.com/fatemiioon135 فروشگاه @f_fatemiioon
مشاهده در ایتا
دانلود
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇 نویسنده: قسمت بیست و نهم: مسابقه بزرگ برگشتم با عصبانیت بهش نگاه کردم ... دلم می‌خواست لهش کنم ... مجری با خنده گفت ... بیا جلو استنلی ... چند جزء از قرآن رو حفظی؟ ... . . جزء؟ ... جزء دیگه چیه؟ ... مات و مبهوت مونده بودم ... با چشم های گرد شده و عصبانی به سعید نگاه می‌کردم ... . سرش رو آورد جلو و گفت: یعنی چقدر از قرآن رو حفظی؟... چند بخش رو حفظی؟ چند تا سوره؟ . . سوره چیه؟ مگه قرآن، بخش بخشه؟ ... . سری تکان دادم و به مجری گفتم: نمی‌دونم صبر کنید ... و با عجله رفتم پیش همسر حنیف ... اون قرآن ضبط شده، چقدر از قرآن بود؟ ... خنده‌اش گرفت ... همه‌اش رو حفظ کردی؟ ... آره ... پس بگو من حافظ ۳۰ جزء از قرآنم ... . . سری تکان دادم ... برگشتم نزدیک جایگاه و گفتم: من ۳۰ جزء حفظم ... . مجری با شنیدن این جمله، با وجد خاصی گفت: ماشاءألله یه حافظ کل توی مسابقه داریم ... . . مسابقه شروع شد ... نوبت به من رسید ... رفتم روی سن، توی جایگاه نشستم ... ضربان قلبم زیاد شده بود ... . داور مسابقه شروع کرد به پرسیدن ... چند کلمه عربی رو می‌گفت و من ادامه می‌دادم ... کلمات عربی با لهجه غلیظ انگلیسی ... همه در حالی که می‌خندیدند با صدای بلند ماشاء الله می‌گفتند ... . . آخرین بخش رو که خوندم، داور گفت: احسنت ... لطف می‌کنی معنی این آیه رو بگی ...؟ ادامه دارد... https://eitaa.com/fatemiioon135
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇 نویسنده: قسمت سی‌ام: بلد نیستم معنی؟ ... من معنی قرآن رو بلد نیستم ... . با تعجب پرسید ... یعنی نمی‌دونی این آیه‌ای که از حفظ خوندی چه معنایی داشت؟ ... . . تعجبم بیشتر شد ... آیه چیه؟ ... . با شنیدن این سوالم جمع بهم ریخت ... اصلا نمی‌دونستم هر مسلمانی این چیزها رو می‌دونه ... از توی نگاه شون فهمیدم به دروغم پی بردن... خیلی حالم گرفته شده بود ... به خودم گفتم تمام شد استنلی ... دیگه نمی‌ذارن پات رو اینجا بزاری ... . . از جایگاه بلند شدم ... هنوز به وسط سن نرسیده بودم که روحانی مسجد، بلندگو رو از داور گرفت ... استنلی، می‌دونی یه نابغه‌ای که توی این مدت تونستی قرآن رو بدون اینکه بفهمی حفظ کنی؟ ... . . بعد رو کرد به جمع و با لبخند گفت: می‌خندید؟ .... شماها همه با حروف و لغت‌های عربی آشنایی دارید ... حالا بیاید تصور کنید که می‌خواید یه کتاب 600 صفحه‌ای چینی رو فقط با شنیدنش حفظ کنید ... چند نفرتون می‌تونید؟ ... . . همه ساکت شده بودن و فقط نگاه می‌کردند ... یهو سعید از اون طرف سالن داد زد: من توی حفظ کردن کتاب‌های دانشگاهم هم مشکل دارم ... حالا می‌شه این ترم چینی نخونیم؟ ... و همه بلند خندیدن ... . . حاج آقا، نیم رخ چرخید سمت من ... نمی‌خواید یه کف حسابی براش بزنید؟ ... . و تمام سالن برام دست می‌زدند ... به زحمت جلوی بغضم رو گرفته بودم ... ادامه دارد... https://eitaa.com/fatemiioon135
🟣🔮🟣 🔮از روزی که زمین تورا گم کرد، حساب زمان بهم ریخت. 🔮اینجا بی تو، هرشب تقویم به درازای هزار یلداست... https://eitaa.com/fatemiioon135
8.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | طبق احادیث عمر این انقلاب کوتاه است! 🔹فاصله انقلاب اسلامی تا ظهور امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) 👤 استاد شجاعی https://eitaa.com/fatemiioon135
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇 نویسنده: قسمت سی و یکم: خدای مرده همه رفتن ... بچه‌ها داشتن وسایل رو جمع و مسجد رو مرتب می‌کردن ... . یه گوشه ایستاده بودم ... حاج آقا که تنها شد، آستین بالا زد تا به بقیه کمک کنه ... رفتم جلو ... سرم رو پایین انداختم و گفتم: من مسلمان نیستم ... همون طور که سرش پایین بود و داشت آشغال‌ها رو توی پلاستیک می‌ریخت گفت: می‌دونم ... . . شوکه شدم ... با تعجب دو قدم دنبالش رفتم ... برگشت سمتم ... همون اوایل که دیدم اصلا حواست به نجس و پاکی نیست فهمیدم ... . بعد هم با خنده گفت: اون دفعه از دست تو مجبور شدم کل فرش‌های مسجد رو بشورم ... آخه پسر من، آدم با کفش از دستشویی میاد روی فرش؟ ... مگه ندیده بودی بچه‌ها دم در کفش‌هاشون رو در می‌آوردن ... خدا رحم کرد دیدم و الا جای نجس نمی‌شه نماز خوند ... . . سرم رو بیشتر پایین انداختم. خیلی خجالت کشیده بودم ... اون روز ده تا فرش بزرگ رو تنهایی شست ... هر چی همه پرسیدن؛ چرا؟ ... جواب نداد ... . من سرایدار بودم و باید می‌شستم اما از نجس و پاکی چیزی نمی‌دونستم ... از دید من، فقط یه شستن عادی بود ... برای اینکه من جلو نرم و من رو لو نده ... به هیچ کس دیگه‌ای هم اجازه نداد کمکش کنه ... ولی من فقط به خاطر دوباره شستن اون فرش‌های تمییز، توی دلم سرزنشش کردم ... . . خیلی خجالت کشیدم ... در واقع، برای اولین بار توی عمرم خجالت کشیدم ... همین طور که غرق فکر بودم، حاج آقا یهو گفت: راستی حیف تو نیست؟ ... اینقدر خوب قرآن رو حفظی اما نمی‌دونی معنیش چیه ... تا حالا بهش فکر نکردی که بری ترجمه‌اش رو بخونی ببینی خدا چی گفته؟ ... . برام مهم نیست یه خدای مرده، چی گفته ... ترجیح می‌دم فکر کنم خدایی وجود نداره تا اینکه خدایی رو بپرستم که مسبب نکبت و بدبختی‌های زندگی منه... ادامه دارد... https://eitaa.com/fatemiioon135