هیأت خواهران فاطمیون تهران
📣امروز ۱۴۰۰۰ صلوات جمع کل تا الان ۵۵۳،۰۰۰ صلوات جهت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف htt
📣امشب
۳۳،۰۰۰ صلوات
جمع کل تا الان ۵۹۳،۰۰۰ صلوات جهت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
http://eitaa.com/fatemiioon
https://eitaa.com/fatemiioon135
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇
#رمان #فرار_از_جهنم
نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی
#داستان_واقعی
#فرار_از_جهنم
قسمت پنجاه و سه:
خواستگاری
خیلی مهمان نواز و با محبت با من برخورد میکردند ... از دید حسنا، من یه مهمان عادی بودم ... اون چیزی نمیدونست اما من از همین هم راضی و خوشحال بودم ... .
.
بعد از غذا، با پدر حسنا رفتیم توی حیاط تا مردانه صحبت کنیم ...
.
- حاج آقا و همسرشون خیلی از شما تعریف میکردند ... حاج آقا میگفت شما علی رغم زندگی سختی که داشتی ... زحمت زیادی کشیدی و روح بزرگی داری ... .
.
سرم رو پایین انداختم ... خجالت میکشیدم ... شروع کردم درباره خودم و برنامههای زندگیم صحبت کردم ... تا اینکه پدرش درباره گذشتهام پرسید ... .
نفس عمیقی کشیدم ... خدایا! تو خالق و مالک منی ... پس به این بنده کوچکت قدرت بده و دستش رو رها نکن ...
.
توسل کردم و داستان زندگیم رو تعریف کردم ... قسم خورده بودم به خاطر خدا هرگز از مسیر صحیح جدا نشم ... و صداقت و راستگویی بخشی از اون بود ... با وجود ترس و نگرانی، بی پروا شروع به صحبت کردم ... ولی این نگرانی بی جهت نبود ...
.
.
هنوز حرفم به نیمه نرسیده بود که با خشم از جاش بلند شد و سیلی محکمی توی صورتم زد ... .
- توی حرامزاده چطور به خودت جرأت دادی پا پیش بگذاری و از دختر من خواستگاری کنی؟ ... .
همه وجودم گُر گرفت ... .
- مواد فروش و دزد؟ ... اینها رو به حاج آقا هم گفته بودی که اینقدر ازت تعریف میکرد؟ ... آدمی که خودشم نمیدونه پدرش کیه ... حرفش رو خورد ... رنگ صورتش قرمز شده بود ... پاشو از خونه من گمشو بیرون ... .
.
.
پ.ن: خواهشا قضاوت نکنید،شاید ماهم بودیم از این بدتر رفتار میکردیم...
ادامه دارد...
https://eitaa.com/fatemiioon135
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇
#رمان #فرار_از_جهنم
نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی
#داستان_واقعی
#فرار_از_جهنم
قسمت پنجاه و چهار:
دروغ بود
تا مسجد پیاده اومدم ... پام سمت خونه نمیرفت ... بغض بدجور راه گلوم رو سد کرده بود ... درون سینهام آتش روشن کرده بودن ...
.
.
توی راه چشمم به حاجی افتاد ... اول با خوشحالی اومد سمتم ... اما وقتی حال و روزم رو دید؛ خندهاش خشک شد... تا گفت استنلی ... خودم رو پرت کردم توی بغلش ...
.
.
- بهم گفتی ملاک خدا تقواست ... گفتی همه با هم برابرن... گفتی دستم توی دست خداست ... گفتی تنها فرقم با بقیه فقط اینه که کسی نمیتونه پشت سرم نماز بخونه... گفتم اشکال نداره ... خدا قبولم کنه هیچی مهم نیست ... گفتی همه چیز اختیاره ... انتخابه ... منم مردونه سر حرف و راه موندم ... .
.
از بغلش اومدم بیرون ... یه قدم رفتم عقب ... اما دروغ بود حاجی ... بهم گفت حرومزادهای ... تمام حرفهاش درست بود ... شاید حقم بود به خاطر گناههایی که کردم مجازات بشم ... اما این حقم نبود ... من مادرم رو انتخاب نکرده بودم ... این انتخاب خدا بود ... خدا، مادرم رو انتخاب کرد ... من، خدا رو ...
.
.
حاجی صورتش سرخ شده بود ... از شدت خشم، شریان پیشونیش بیرون زده بود ... اومد چیزی بگه اما حالم خراب بود ... به بدترین شکل ممکن ... تمام ایمان یک سالهام به چالش کشیده بود ... قبل از اینکه دهن باز کنه رفتم ... چند بار صدام کرد و دنبالم اومد ... اما نایستادم ... فقط میدویدم ... .
ادامه دارد...
https://eitaa.com/fatemiioon135
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇
#رمان #فرار_از_جهنم
نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی
#داستان_واقعی
#فرار_از_جهنم
قسمت پنجاه و پنجم:
تو خدایی؟؟؟
یک هفته تمام حالم خراب بود ... جواب تماس هیچ کس حتی حاجی رو ندادم ... موضوع دیگه آدمها نبودن ... من بودم و خدا ...
.
.
اون روز نماز ظهر، دوباره ساعتم زنگ زد ... ساعت مچیم رو تنظیم کرده بودم تا زمان نماز ظهر رو از دست ندم ... نماز مغرب مسجد بودم اما ظهر، سر کار و مشغول ...
هشدارش رو خاموش کردم و به کارم ادامه دادم ... نمیدونستم با خودم قهرم یا خدا ... همین طور که سرم توی موتور ماشین بود، اشک مثل سیلاب از چشمم پایین میاومد ...
.
.
بعد از ظهر شد ... به دلم افتاد بهتره برم برای آخرین بار، یه بار دیگه حسنا رو از دور ببینم ... تصمیم گرفته بودم همه چیز رو رها کنم و برای همیشه از باتون روژ برم ... .
از دور ایستاده بودم و منتظر ... خونه اونها رو زیر نظر داشتم که حاجی به خونه شون نزدیک شد ... زنگ در رو زد ... پدر حسنا اومد دم در ... .
.
شروع کردن به حرف زدن ... از حالت شون مشخص بود یه حرف عادی نیست ... بیشتر شبیه دعوا بود ... نگران شدم پدر حسنا توی گوش حاجی هم بزنه ... رفتم نزدیکتر تا مراقبش باشم ... که صدای حرفهاشون رو شنیدم ... حاجی سرش داد زد از خدا شرم نمیکنی؟ ... .
ادامه دارد...
https://eitaa.com/fatemiioon135
۲۰۲۲۱۱۲۱۱۶۱۰۱۴.mp3
7.62M
#سبک_زندگی_اسلامی
#قسمت_دوم
#نمک
پیشنهاد میکنم هم خودتون گوش بدید هم بدید دیگران گوش بدن
نکات کوچک اما اثرگذار در دنیا و آخرت و سلامتی و... شما
https://eitaa.com/fatemiioon135
1_1244630751.mp3
11.47M
قرائت دعاى هفتم صحیفه سجّاديه
با نواى حاج محمود كريمى
(اين دعا به هنگام خوف از شدائد، رفع بلا و گرفتاریها توصيه شده است.)
https://eitaa.com/fatemiioon135
#دعااثردارد
کاش دعا میکردم هفت تا بزنه طارمی 😂😂😂
مادرش دعا کردا...
هدیه به شهدای شاهچراغ مبارکه...
https://eitaa.com/fatemiioon135
۲۰۲۲۱۱۲۱۱۸۲۴۰۲.mp3
3.49M
کاش غیرتی بازی میکردن...
برد و باختشون مهم نبود....
حال مردم رو گرفتن...
سرود ملی یکی از مشترکات مردمه که باعث وحدت بین مردم میشه
نخوندن سرود ملی در این شرایط باعث ناراحتی و نگرانی مردم میشه
دروازهبان انگلیس دیگه حوصلهاش سر رفته بود بنده خدا...
https://eitaa.com/fatemiioon135