تفاوت چشمگیر روایت بستر با روایت سنگر از جنگ با عراق و حتا جنگ در سوریه آن است که در آن اولی احتجاج رزمندهها و فرماندهها با هم را نمیخوانیم، گویا همه چیز با اجماع رفع و رجوع میشود...
فقاهت منهای ولایت منجر به حکم نمیشود و دست بالا خبر میدهد. در ولایت فقیه، ولایت و فقاهت مساوق یکدیگرند. این یعنی: فقاهت منهای ولایت نشد است...
میگفت: در آن سفر اروپا به آن رفیقش اشکال کرده بودند: مگر مسلمان نیستی؟ پس در باشگاه شبانه چه میکنی؟ طرف برگشته بود و گفته بود: i am a happy moslem. به نظرم آمدم مسلمان شنگول برابرنهاد خوبی برای مذهبی صورتی است...
آن چه در ایران چادر لبنانی خوانده میشود این جا حجاب زینبی خوانده میشود، و کاربران مشخصی دارد. عجیبترینشان آنهایی بودند که آن شب در غذاخوری الجواد یکتکه قلیان میکشیدند و عجیبتر این یکی که در تاریکای شب محلهی غبیری روی دیوار، کلیشهی تصویر حضرت روحالله را رنگ میپاشید...
در عراق و شام عادت مردم آن است که معممها را از ظن خوش خود خطاب میکنند: مولانا؛ شیعه و سنی هم ندارد. در ایران همیشه تذکر میدهم که کسی حجت الاسلام ننویسد یا نخواند. این جا که میگویند، اما میگویم: مولانا سیدنا محمد. و حس میکنم چشمهاشان و به خصوص سنیهاشان برق میزند...
چالش درشت حرکت حزبالله هماین است که سالها است تنها یک حرکت نیست و پایش به حکومت کشیده شده است. حرکت حزبالله اگر از سنخ نهضت باشد حکومت حزبالله از سنخ سنت است. فهم غالب از حزبالله هنوز کمابیش از سویهی حرکت و نهضت آن است و پرسشهای از حکومت و سنت، و نسبت اینها بر جا است...
حرکت دادن خاکستریها با حرکت کردن سپیدها صورت میگیرد. سپیدها اگر پیشرو نشوند خاکستریها به پسروی سیاهها دچار میشوند...
حرکت اجتماعی در وسط پیوستار سپید به سیاه صورت نمیپذیرد. این یعنی تمرکز روی خاکستریها کار بیهودهیی است. جایگاه خاکستریها میانهیی از جایگاه سپیدها و جایگاه سیاهها است. سپیدها را پیش باید راند و سیاهها را پس باید زد...
خاکستریها پیروند، میانمایهاند. پیشرو نهادن خاکستریها تنها حرکت سپیدها را میگیرد. درستش آن است که سپیدها را پیشرو بنهیم تا خاکستریها از پی آنها پسرو باشند و پیش بروند و روشن بشوند...
بسنده به خاکستریها بی سوق دادن آنها به سپیدی، کاسبی صورتیهای چرک است...