#حجاب
#شهید_ابراهیم_هادی
ابراهیم به حجاب خیلی اهمیت میداد.
پ برای بعضی از دوستان من که به تازگی چادری شده بودند هدیه میخرید و میگفت: به آن ها بخاطر حجابشان هدیه بده.
یک روز که قصد داشتم با جوراب رنگی به خیابان بروم ابراهیم غیر مستقیم گفت: "حریم زن باچادر حفظ میشود، حالا اگر جوراب رنگی به پا کنی باعث میشود که جلب توجه کنی و حریم چادر هم از بین برود". میگفت: اگر خانم ها حریم رابطه با نامحرم را حفظ کنند خواهید دید چقدر آرامش خانواده ها بیشتر میشود.
🍃راوی:خواهر شهید
http://telegram.me/fatemyyon
گفت چادریا افسرده ان🔚.. گفت حتی روانشناسی❗️ هم ثابت کرده رنگ مشکی افسردگی میاره!😤😤😮
👎🏻گفتم عزیزم افسرده اونه که هر روز تو استرس گناهه یا عذاب وجدان بعد گناه.. 😔
👎🏻افسرده اونه که خیالش نه از دنیاش راحته نه از آخرتش 😒
👎🏻افسرده اونه که همیشه و همه جا احساس میکنه مدیونه🙄
👎🏻افسرده اونه که وقتی آدم خوب می بینه حسرت میخوره 😕
👎🏻افسرده اونه که همیشه فاز سنگین داره و بوی شکست عشقی میده حرف زدنش 😦
👎🏻 افسرده اونه که تو پول دست و پا میزنه ولی لنگ قرص افسردگی و خوابه 😞
👎🏻افسرده اونه که خدا رو نداره 😖
👎🏻افسرده اونه که قلبش به یاد خدا آروم نمیشه 🙁🙁
💖💖چطور قبول کنم چادر افسردگی میاره در حالی که می بینم خییییییلی از خانمای چادری هر روز کلی با چادرشون کلی کیف میکنن، کلی عشق میکنن، کلی حال میکنن
💖💖چطور قبول کنم وقتی می بینم که هر روز خیلی ها تصمیم میگیرن چادری بشن
💖💖چطور میتونم قبول کنم وقتی میبینم خیلی از غیر چادری ها دلشون واقعا چادر رو دوست داره ولی هنوز یا زهرا نگفتن..
نه عزیزم افسرده اونه که قلبش آروم نیست!!!!🆘🆘
آرامش از کجا میاد.. آرامشو خدا میده👇🏻👇🏻👇🏻
او کسی است که آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند؛ لشکریان آسمانها و زمین از آن خداست، و خداوند دانا و حکیم است.
📌سوره ی فتح آیه 4
🍃🍃🍃هوَ الَّذي أَنزَلَ السَّكينَةَ في قُلوبِ المُؤمِنينَ لِيَزدادوا إيمانًا مَعَ إيمانِهِم ۗ وَلِلَّهِ جُنودُ السَّماواتِ وَالأَرضِ ۚ وَكانَ اللَّهُ عَليمًا حَكيمًا
http://telegram.me/fatemyyon
❤🍃❤
🔸 همان ابتدا،
وقتی چشم گشودیم،👀
#صورتی های لطیف سهم من شد 💝
و رنگ #آسمان از آنِ تو...💙
دستمان که به دسٺ پدر رسید
#عروسک های شکننده را برای من می خریدند و #توپ های️ پرسر وصدا را برای تو ...
قد که کشیدیم،
پنجره ی جوانی که به رویمان باز شد،
به من مشق #حیا را دیکته کردند😌
مشق #غیرت را به تو...😀
حالا
حالا که صدای #هل_من_ناصر خوابهایمان را ربوده و گوش هایمان را پر کرده اسٺ....
#توپ ها را به تو
#تیر ها را به تو
#تانک ها را به تو
و سهم من ...
اضطرابُ اضطرابُ #اضطراب... 😔
لیلا شدم ، شیرین شدی...
و جنون را ...
جانِ جانان #جنون برای تو...
من #صبر را برمیدارمُ در آغوش می گیرم☺
و بر فرش #چشم_انتظاری مینشینم...
این #جنون من اسٺ...❤️
#همسران_شهدا 💔
#صبر_زینبی #خواهران_زینبی🌸🍃
http://telegram.me/fatemyyon
14 ساله بود اما خوب می دانست روزهای پر ماجرایی در پیش خواهد بود. مبارزه هنوز تمام نشده بود. هر روز اخباری از فعالیت گروه های ضدانقلاب و ترورهای ناجوانمردانه از گوشه و کنار شنیده می شد. پروانه می دانست ریشه خیلی از مشکلات مردم در بی سوادی و ناآگاهی آنهاست برای همین بود که به هنوان معلم در نهضت سوادآموزی مشغول به کار شد. با همان سن کم معلم روستا شد. روستای دارتوت.
پروانه 17 ساله بود که جنگ شروع شد. صدای گلوله سکوت شب های زیبای شهر را می شکست. پروانه در درمانگاه نجمی شهر، مشغول امدادرسانی به مجروحان شد. پدر آن روزها دیگر بوی رنگ نمی داد. خبرنگار روزنامه اطلاعات شده بود تا اخبار جنگ را گزارش کند خانواده ترجیح دادند شهر را ترک کنند و به کرمانشاه بروند. پروانه اما در سرپل ذهاب ماند تا به کار امدادرسانی اش ادامه دهد.
این در حالی بود که نیروهای عراقی مدام در حال پیشروی به سمت شهر بودند با پیشروی نیروهای دشمن، تصمیم بر آن شد که مجروحان را به پناهگاه زیرزمینی انتقال دهند. پرستاران وامدادگران زن هم هرچه زودتر درمانگاه را ترک کنند وبه خانه هایشان برگردند .زنان امدادگر از دستور پیروی کردند و مشغول جمع کردن وسایل شان شدند.
پروانه اما طوری رفتار می کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. بقیه از رفتار او تعجب می کردند. انگار نه انگار که قرار است درمانگاه را ترک کنند. همین رفتارپروانه بود که آنها را به شک انداخت تردید از اینکه کارشان درست است یا نه؟یکی از دخترها رو کرد به پروانه و گفت: «باید به عقب برگردیم. نکند تو دستور را نشنیده ای؟! اسیر شدن به دست عراقی ها چیزی نیست که طاقتش را داشته باشی، پس کمی به فکر خودت و خانواده ات باش و هرچه زودتر وسایلت را جمع کن. »
پروانه اما انگار نه انگار که این حرف ها را می شنید. همچنان مشغول امدادرسانی و رسیدگی به مجروحان بود. نگاهی به دوستش انداخت و گفت :«چطور می توانم این ها را رها کنم و فقط به فکر خودم باشم؟! این کار ازدست من برنمی آید. »
اصرار پزشکان هم هیچ فایده ای نداشت. پروانه، آن دختر مهربان و شیرین، همانقدر که ملایم ودوست داشتنی بود، به همان اندازه روی حرفش محکم و یک کلام بود. آخر سرهم تعدادی چند نارنجک را برداشت و آنها را به کمرش بست و با صدای بلند گفت: «هرکس می خواهد برود برای من فرقی نمی کند. من به هیچ قیمتی حاضرنیستم شهر را ترک کنم .»
پرستاران تحت تاثیر این کار پروانه قرار گرفتند. یکی از آنها دست روی شانه دختر جوان گذاشت و گفت: «ماهم از شهادت نمی ترسیم. » و بعد به محوطه درمانگاه رفت و چند شاخه گل از باغچه چید و داخل لیوان، بالای سر مجروحان گذاشت.
سال 1360بود که معلم بسیجی محجوب درپادگان ابوذر سرپل ذهاب از او خواستگاری کرد. علی اصغر اعزامی از اسدآباد همدان. علی اصغر تدریس را رها کرده بود و قصد داشت با پایان جنگ در جبهه بماند. درست همان چیزی که پروانه می خواست و هدفی جز این نداشت. برای همین جواب مثبت را داد. بعد از آن علی اصغر به خط مقدم رفت و پروانه هم همانجا در درمانگاه پادگان ابوذرماند.
چهار روز بعد خبرآوردند که علی اصغر و 12 نفر از دوستانش درحمله به ارتفاعات «قراویز» سرپل ذهاب به شهادت رسیده اند وپیکرهمۀ آنان درفاصلۀ بین نیروهای خودی وعراقی ها جا مانده است. پروانه اما دلش روشن بود. امید داشت که علی اصغر برمی گردد.
بی تاب بود. به زیارت امام رضا(ع )رفت. آنجا بود که خواب دید شهید رجایی به دیدارش آمده و می گوید: « علی اصغر پیش ماست. او درباغی سرسبز و خوش آب وهواست. نگرانش نباش. » حتی پروانه را به آن باغ برد تا خیالش راحت شود وقتی پروانه از خواب بیدار شد، دیگرمطمئن شده بود که علی اصغر شهیدشده است. مدتی بعد هم پیکر علی اصغر و دوستانش را پیدا کردند و برای تشییع به شهر آوردند.
پروانه دلش آرام گرفت .هم غصه داشت و هم آرام بود. خودش را با کار مشغول می کرد. یک سال بعد به همراه چند نفر ازخانم های رزمنده به عنوان بهیار برای حضوردرکاروان حجاج انتخاب شد. دلش در هوای سفر پر می کشید که که خبر آمد عملیات شده و نیاز جدی به حضور بهیاران است. پروانه از راه سفر حج برگشت و به منطقه رفت دلش می خواست بعد از آزادسازی سرپل ذهاب، دوباره پاهایش را روی خاک شهری بگذارد که با خون شهیدان سرخ شده بود.
شهر پاکسازی شد. پروانه همراه با گروهی از امدادگران زن به کرمانشاه منتقل شد تا در بیمارستان آیت الله طالقانی این شهر به امدادرسانی مشغول شود او تا دو سال بعد همان جا ماند. پس از آن درگروه پزشکی جهاد کرمانشاه برای خدمت به روستاهای محروم می رفت.
شخصیت جذاب و اخلاق خوش پروانه همه را به سوی او جذب می کرد روستاییان می دانستند اگر مشکلی داشته باشند، بهترین کسی که می توانند به او مراجعه کنند، پروانه است چون تا وقتی مشکل را حل نمی کرد، آرام نمی نشست روزی پروانه برای سرزدن به یکی از آشنایان راهی خانه آنها شد. مدتی بود که ا
ین خانواده سرپرستشان را ازدست داده بودند. پروانه تصمیم داشت دختر کوچک خانواده را برای خرید بیرون ببرد.
اسفند ماه سال 66 بود. 4 روز مانده به عید. پروانه دست دختر کوچک را در دست داشت و دختر، شادمانه لبخند می زد. از آسمان صدایی مهیب به گوش رسید. صدای خنده کودک در غرش هواپیمای دشمن گم شد. لحظه ای بعد پیکر خون آلود پروانه و دختر کوچک روی آسفالت خیابان افتاده بود...
#شهیده_پروانه_شماعی_زاده
🍃
آن ها چفیه بستند تا بسیجی وار بجنگند
من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم!
آن ها چفیه را خیس می کردند تا نفس هایشان”آلوده شیمیایی” نشود
من چادر می پوشم تا از”نفس های آلوده”دور بمانم!
“بانو چادرت را بتکان قصد تیمم داریم•
#ما_غایبیم_او_منتظر_ماست•🍃
http://telegram.me/fatemyyon
#چادرانه
هوا گرم🌞 است؛ خیلی گرم😥!
رنگ مشکی▪️ گرما را جذب می کند.
می پرسد🗣: حالا حتما باید چادر سرت کنی😒؟ آب پز نمی شی توی این گرما؟؟؟😕
می گوید: اگر چادر سرم نکنم، بیشتر گرمم می شود😳! نگاه ها👁، گناه ها، داغ تر 🔥است.
اولی نمی فهمد او چه می گوید😒. زهرخندی😏 می زند!
کاری که برخاسته از عشق 💚باشد، تحمل سختی اش هم شیرین است.☺️
حجاب را از روی محبت💕 به خدا انتخاب کن. نه از ترس جهنم🔥.
آن وقت با تمام وجود می فهمی✨، تحمل گرمای هوا🌞، چه نسیم خنکی را نوازنده ی روحت خواهد کرد.
#مدافع_حریم ✍🏻
http://telegram.me/fatemyyon