eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
233 دنبال‌کننده
279 عکس
93 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
تولدت مبآرك آقآي زارعي.🤍✨ _ازطرف فندوم حآمیم.
من فن اون کسیم که جلوي 𝟰𝟬𝟬𝟬نفر براي خداي خودش سجده کرد!
هدایت شده از Hadis
حامی :شب رفتم دنبال آوا رفتیم یه کافه من قهوه سفارش دادم آوا هم اسپرسو... آوا :چی شده بهم بگو؟! حامی : دیشب فاطمه بهم زنگ زد بهم گفت بازی هنوز تمام نشده نمی زارم تو آوا بهم برسید آوا:چی چی چه غلطا . حامی:تنها راه همینه که باهم ازدواج کنیم آوا:کی؟ حامی:فردا میام دنبالت می ریم سراغ کارا؟! اصلا بیا به مامانت زنگ بزن بهش بگو مامان من چند روز نمیام خونه کار دارم برای توهم سپرایز هست ها آوا:نمی دونم 🤷🏼‍♀️ ولی باش آوا:زنگ زدم به مامانم مامانم هم گفت باشه حواست به خودت باشه منم گفت باشه مامان حواسم هست حامی:خوبه پس این چند روز خیلی بهم قراره خوش بگذره البته اگه فاطمه خانم بزاره آوا:اوم حرفی برای گفتن ندارم حامی: رفتیم خونه که آوا وسایل شو بیاره منم رفتم کمکش مامان زهرا: سلام. آوا می خوای بری پیش حامی آوا: اره مامان خیلی خوشحالم حامی: قربون خوش حالیت تا کنار منی نمی زارم آب تو دلت تکون بخوره حامی: رفتیم خونه خودم آوا لباس شو عوض کرد منم یه اتاق برای آوا درست کرده بودم برای آوا . آوا هم داخل اتاقش لباس شو وسایل رو جمع کرد. حامی:اصلا حوصله نداشتم به آوا گفتم پیزا میخوری برات سفارش بدم آوا :هر جور خودت دوست داری عشقم حامی:پس دوتا سفارش می دم آوا :باش (بعد از نیم ساعت) حامی: گوشیم زنگ خورد رفتم پایین دیدم باز این پیک فاطمه است بهش گفتم واقعاً تو دست بردار نیستی من بمیرم با تا ازدواج نمی کنم من آوا رو می خوام بفهم آوا:از سکوریت سرشو آورد بیرون گفت بیا دیگه مردم از گشنگی بیا بالا فاطمه:می بینم آوا روهم آوردی پیشت حامی: ببخشید که باید از شما اجازه بگیرم که کی بیاد پیشم حامی:منم رفتم بالا گفتم من نمی زارم تو از این غذا یه گاز بزنی تخم مرغ دست می کنم آوا :چرا ؟ حامی: چون فاطمه آوردش. ادامه دارد نویسنده: حدیث
پارت جدیددد✨❤️
شب هم یه پارت میدم انشالله
اد جج میخوام روزی حداقل 5 تا بجاش اگه خواست دسترسی رو برای فور های چنل خودش تا همیشه باز میکنم. چنلم: https://eitaa.com/ferferyefandom✨
حامی: تخم مرغ درست کردم و خوردیم و بعد خوابیدیم. آوا: صبح با صدای دوش حموم بیدار شدم، دیدم حامیم رفته دوش بگیره منم آماده شدم تا بریم واسه کارای عروسی. حامی: از حموم در اومدم دیدم آوا آمادس. آماده شدی؟ آوا: آره توهم زود آماده شو بریم حامی: اوکی (ربع ساعت بعد) حامی: سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت مزون لباس عروس. (یک ساعت بعد) آوا: بالاخره رسیدیم به مزون، بعد از کلی پرو کردن لباس بالاخره یکی رو انتخاب کردم و خریدیمش. حامی: خب آوا جان لباس عروس هم که گرفتی دیگه باید چیکار کنی؟ آوا: باید نوبت آرایشگاه بگیرم و باید تالار هم رزرو کنیم، ولی تو چی؟ حامی: اول کارای تو رو انجام بدیم بعد میریم واسه کارای من. آوا: خب باش! حامی: رفتیم سمت یه آرایشگاه که واسه آوا نوبت بگیریم فقط آوا پیاده شد که نوبت بگیره. حامی: بعد یه پنج دقیقه آوا بهم زنگ زد. آوا: حامی فقط واسه دوهفته دیگه وقت دارن وقت بگیرم؟ حامی: اوکی وقت بگیر آوا: خب باشه من واسه دوهفته دیگه وقت گرفتم. حامی: آوا اومد سوار ماشین شد و رفتیم واسه تالار ادامه دارد... نویسنده: غزل
در گپ ادمین ها چه میگذرد: 🤣
هدایت شده از ✨️Haamim 🎧
219.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش داریم🗣 شما میان یه عدد از ¹ تا ¹⁰⁰ را میگد و من از روی لیست ازتون سوال می پرسم🌝 من☆ @YASI_ssss چنل☆ LINK:https://eitaa.com/Haamimmroor🤍❤️‍🔥
حامی:رفتیم چندتا باغ تالار دیدیم که اوا یکی رو انتخاب کرد و اونجا رو رزرو کردیم اوا خیلی خوشحال بود از چهرش کاملا معلوم بود که رو کرد بهم و گفت: اوا:حامی میدونی خیلی خوشحالم دلیلشو میدونی؟! حامی:همیشه خوشحال باشی چیه ؟ اوا:این که تو هستی وقتی هستی آرامش دارم مرسی که هستی خیلی دوست دارم حامی:با حرفای اوا قند تو دلم آب میشد وقتی حرف می‌زد من خیره میشدم تو چشماش چشمایی انگار یه جنگل سحر آمیز و بی انتها بود! +منم خیلی دوست دارم اینکه تو هم هستی برای من یه نعمته اوا:لبخندی زدم و رفتم تو فکر افکاراتم داد میزد که الان قراره چی بشه سرنوشت من و حامی چی قراره بشه فاطمه الان داره چیکار میکنه تو اون ذهن پلیدش چیا داره میگذره از یه طرف هم نگران مامانم بودم دارم دیوونه میشم اما .. اما ... من یه امید دارم ته دلم که باعث میشا دنیام روشن شه اون.. اون حامیِ اون حامیِ منه ... ادامه دارد... نویسنده:Anita