eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
231 دنبال‌کننده
304 عکس
104 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمرم🎀 𝑬𝒗𝒆𝒏 𝒊𝒇 𝑰 𝒅𝒊𝒆, 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝒚𝒐𝒖 𝒘𝒐𝒏'𝒕 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒆 𝒎𝒚 𝒎𝒊𝒏𝒅🤎🫂✨ 𝐋𝐈𝐍𝐊: @macanlove
حامی: خیلی گناه داشت دلم براش سوخت بقلش کردم شروع کرد به گریه کردن بهم گفت آوا:حامی بغل تو بهترین و امن ترین جای منه حامی:قربونت برم آوا: خدانکنه . آوا:حامی! حامی:جونم آوا:بعد بیمارستان بریم خرید حامی:روچشم تو فقط امرکن آوا: مرسی هوامو داری ✨🤍 حامی: خواهش میکنم حامی:بعدش رفتیم بازار آوا چند دست لباس خرید خیلی خوشحال بود برگشتیم خونه سریع خوابید منم رفتم خرید، براش هله هوله خریدم براش میزمزه چیدم بیدار شد خیلی خوشحال شده بود آوا: وقتی بیدار شدم دیدم حامی میز مزه چیده خیلی خوشحال شدم. بهش گفتم حالا این میزه مزه رو چطوری باید برات جبران کنم؟ حامی: جبران شده یی عشقم آوا :خواهش میکنم حامی: نشستیم سر میز که آوا گفت آوا:حامی می دونستی که اگر تو ظرف مسی غذا بخوری چی میشه مسی ناراحت میشه حامی: شروع به خنده خیلی بامزه ای میدونی آوا:نیازی نیست بهم بگی خودم می دونم حامی:آروم زدم داخل لپش بهش گفتم خیلی بلایی آوا: میدونم آوا: حامی فردا بریم پیش مامانم حامی:باشه امروز قرار بود بریم ولی حالت بد شد آوا:اره آوا: هنوز خستم دلم می خواد دوباره بخوابم حامی: چقدر می‌خوابی دختر! آوا: نه که تو کم میخوابی! حامی: خیلی بلایی آوا:خندید ادامه دارد ... نویسنده: حدیث
غزل حدیث متشکرم از اینکه چتری زدم بهم تبریک گفتید و تو انیتایی که فامیلیتو نمیدونم بهم تبریک بوگو چتری زدم سریععععع بوگوووو -------------------- غزل: خدایا پرستو رو شفا بده🤣❤️ حدیث: خدایا به بعضیا مغز نده بزار بیشتر بخندیم آنیتا:مبارکت باشه😂🫂 فامیلیم رشنو عه 😔😂
میگم کسی تم ایتا شکلاتی رو داره بده به من؟ ------------------ غزل: من دارم بیا پیویم بهت بدم. @haamimoonn حدیث: آنیتا:
تو و حدیث چند ساله دوستین؟ ----------------- غزل:تقریبا دو سال✨ حدیث:دوسال آنیتا:...
غزل شنیدم شمالی خوش میگذره بدون من؟ ---------------- غزل: با اینکه نمیدونم کی ای ولی آره بدون تو داره خوش میگذره🤣🤣🤣 حدیث: 😂😂 آنیتا:😂😂
آنیتا چرا دیگه پیام نمیده ----------------- غزل: من چه بدونم از خودش بپرس حدیث: من نمی دونم آنیتا:یسری مشکل برام پیش اومد آدم نمیتونه مشکل براش پیش بیاد
حامی: صبخ با صدا آلارم گوشیم از خواب بلند شدم و آوا هم بیدار کردم. حامی: آوا بیدار شو بریم پیش مامانت آوا: باشه الان بیدار میشم. (نیم ساعت بعد) حامی: هم من و هم آوا آماده بودیم که بریم پیش مامانش قضیه ازدواج و بهش بگیم آوا: حامی خیلی استرس دارم اگر مامانم و بابام مخالفت کنن چی؟ حامی: نترس مخالفت نمیکنن آوا: امیدوارم... حامی: بعد چند دقیقه رسیدیم به خونه آوا اینا، آوا در رو باز کرد و رفتیم داخل تو آسانسور آوا گفت آوا: حامی من میگم بیا بعد از اینکه به مامانم و بابام قضیه رو گفتیم به مامان بابای تو بگیم. حامی: باشه بعدش به مامان بابای من قضیه رو میگیم. آوا رسیدیم دم در خونه زنگ زدیم و رفتیم داخل. حامی: رفتیم داخل خونه سلام علیک کردیم. آوا: مامان راستش منو حامی میخواستیم یچیزی رو به شما و بابا بگیم. مامان زهرا: بگین عزیزای دلم بگین. حامی: راستش منو آوا میخوام این ماه عروسی مون رو بگیریم. بابا سعید: انقدر زود پسرم؟؟ آوا: بابا جان مگه ما چمونه که نباید عروسی بگیریم!؟ بابا سعید: دخترم من نمیگم شما باهم عروسی نکنین میگم چرا انقدر زود! مامان زهرا: راست میگه چرا انقدر زود شما که حالا حالاها وقت دارین. حامی: آخه منو آوا دوست داریم هرچه سریعتر عروسیمون رو بگیریم چون معلوم نیست وضع شما و وضع خواهر من چجور میشه! آوا: حامی مگه خواهرت چشه؟ حامی: مطمئن نیستم ولی شاید باردار باشه. مامان زهرا: عزیزم ایشالا بچش سالم و سلامت باشه حامی: واقعا ازتون ممنونم شما لطف دارید. ادامه دارد... نویسنده: غزل
پارت جدید تقدیم به نگاهتون✨
لایک حامیم برای پست سروش قربانی😍✨
می‌گویند هر قلمی که بر کاغذ می‌رود، اثری جاودان می‌سازد؛ و هر کلمه‌ای که با عشق بسته شود، پلی است میان دل‌ها. ما در «کانون نویسندگان»، بیش از آنکه یک مجموعه باشیم، خانواده‌ای از عاشقان حرف و واژه‌ایم که سال‌هاست در کنار هم، تاریخچه‌ای از احساس را رقم زده‌ایم✨ امروز، روزی است که تقویم ادبیات ما، بر صفحه‌ای تازه و طلایی ایستاده است. رسیدن به نقطه‌ی «صدتایی شدن» برای ما تنها یک عدد نیست؛ بلکه تجلی‌گر صد سال (یا دهه‌ها) تلاشِ بی‌وقفه، رنج‌های شیرینِ نوشتن، و شادی‌های عمیقِ خوانده شدن است. هر کدام از ما، تار و پود این فرشِ ظریفِ ادبی هستیم و این عددِ زیبا، گواهی بر پایداری و زنده بودنِ این عشق مشترک است! این جشنِ دوچندان، هدیه‌ای است به تمام کسانی که باور دارند قلم، تنها ابزار نیست؛ بلکه سلاحی برای صلح، دارویی برای دردهای دنیاست و پناهگاهی امن برای روح‌های خسته. به پاسِ تمام لحظاتی که در سکوت نوشتیم و با صدای بلند زندگی کردیم، امروز همگیمان گرد هم آمده‌ایم تا این میوه‌ی شیرینِ صبر و وفاداری را بچشیم🎀 صدتایی شدنِ ما، آغازِ فصلی نوین در کتابِ زندگی این کانون است؛ فصلی که در آن، هر داستانِ جدیدی، نویدبخشِ زیبایی‌های بیشتر است و هر قلمِ جدیدی، ضامنِ تداومِ این جریانِ زلال است🌱 اینجانب این لحظه‌ی پرشکوه و افتخارآمیز را به تمامی اعضای دلسوز، نویسندگان خلاق، و همگانِ دوستدارِ ادبیات تبریک می‌گویم. امیدوارم همواره قلم‌هایتان روان و دلهایتان سرشار از شوقِ آفرینش باشد🫂✨ پایدار باشید ای همراهان راهِ کلمه. 🖋️✨🥂