eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
231 دنبال‌کننده
304 عکس
104 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
حامی:همینجور محو حرف های آوا بودم و با شنیدن تک تکشون قند تو دلم آب میشد اما به خودم که اومدم دیدم ماشین غرق سکوت شده آوا سرشو به شیشه تکیه داده بود و با اون چشمای مظلومش به بیرون خیره شده بود. چشماش داشت سنگین میشد و حرفی نمیزد.فرمون و چرخوندم و رفتم سمت بستنی فروشی وقتی رسیدیم اوا خوب بود بیدارش کردم +آوا عزیزم بیدارشو رسیدیم بستنی فروشی که با ذوق نگام کرد و گفت: آوا:راس میگی الان بهم بستنی شکلاتی میدی😂😍(ذوق و خنده) حامی:اره فداتشم(دور از جونش) برات میخرم😂 آوا:خب بریم بخر حامی:بریم رفتیم داخل آوا نشست و منم رفتم بستنی سفارش بدم 🤵🏻‍♀:خوش اومدید چی میل دارید؟ حامی:ممنون عه یه بستنی شکلاتی با دیزاین و فالوده 🤵🏻‍♀:بفرمایید این رسیدتون صداتون میکنم حامی:ممنون آوا:نشسته بودم که حامی اومد نشست پیشم... ادامه دارد..... نویسنده:Anita
پارت جدید ❤️
حامی:به رسید نگاه کردم دیدم شماره 002 بودم 🤵🏻‍♀: شماره 002 حامی : ممنون ولی من که گفتم دیزان داشته داشته باشه 🤵🏻‍♀: ببخشید اشتباه از من بود لطفاً اجازه بدید که براتون درست کنم حامی: اشکال نداره (5 دقیقه بعد) 🤵🏻‍♀: بفرمایید حامی : ممنونم حامی:بیا عشقم آوا:مرسی عشقم بدو سریع بخوریم بریم خونه مامان لیلا حامی:باشه عزیزم میریم آوا:می‌دونم باید صبر کنم اما از بس که عجولم کنجکاوم بدونم مامانت چی میگه حامی:من که بستنی رو تمام کردم آوا:منم همینطور . حامی: رفتیم خونه مامان لیلاکل ماجرا رو تعریف کردیم مامان لیلا:خیلی زود نیست حامی:مامان می دونم که خیلی زود اول و آخر ما که ازدواج می کنیم الان چه بهتر اصلا خودت مگه نمیگی هر چه زودتر بهتر مامان لیلا: مادر من کاری ندارم زندگی خودته ب خودت مربوطه حامی: مرسی که همیشه به نظرم احترام می زارید ادامه دارد..... نویسنده: حدیث
پارت 32 خدمت شما دوست عزیز 🤍
ما که داریم پارت می نویسیم چرا لف می دید😔😢
ممنونم از آنیتا و حدیث جونم امشب هم خودم یه پارت میدم✨❤️
و جوابی که خالم به استوریم داد😐🤦‍♀
مامان لیلا: خواهش میکنم پسرم مامان لیلا:زنگ زدم به گفتم سلام زهرا خوبی میگم خبر داری حامی و آوا می خوان ازدواج کنن مامان زهرا:اره آمدن خونمون مامان لیلا:شما راضی هستید؟ مامان زهرا:من میگم خیلی زوده چون این دوتا عاشق همین اول و آخر این ازدواج می کنن مامان لیلا:منم همین میگم خیلی زوده یعنی اینا کی وقت کردن باهم آشنا شدن پسرم اینطوری نیست که سریع عاشق یکی بشه بعد سریع ازدواج کنن مامان زهرا:نمی دونم حتما ی چیزی شده مامان لیلا:والا نمی دونم 🤷🏻‍♀️ مامان زهرا:ممکنه چیزی شده مامان لیلا:یه فکری دارم مامان زهرا:بیا من یه جشن بگرم بعد ازشون بپرسیم مامان لیلا: خیلی آیدت خفنه مامان زهرا: خواهش میکنم عزیزم مامان لیلا:راستی زهرا هنوز ناهار درست نکردم تو چی درست کردی بگو منم درست کنم (نویسنده:صحبت های مامانمو خالم ) ادامه داره... نویسنده: حدیث