#part33
مامان لیلا: خواهش میکنم پسرم
مامان لیلا:زنگ زدم به گفتم سلام زهرا خوبی میگم خبر داری حامی و آوا می خوان ازدواج کنن
مامان زهرا:اره آمدن خونمون
مامان لیلا:شما راضی هستید؟
مامان زهرا:من میگم خیلی زوده چون این دوتا عاشق همین اول و آخر این ازدواج می کنن
مامان لیلا:منم همین میگم خیلی زوده یعنی اینا کی وقت کردن باهم آشنا شدن پسرم اینطوری نیست که سریع عاشق یکی بشه بعد سریع ازدواج کنن
مامان زهرا:نمی دونم حتما ی چیزی شده
مامان لیلا:والا نمی دونم 🤷🏻♀️
مامان زهرا:ممکنه چیزی شده
مامان لیلا:یه فکری دارم
مامان زهرا:بیا من یه جشن بگرم بعد ازشون بپرسیم
مامان لیلا: خیلی آیدت خفنه
مامان زهرا: خواهش میکنم عزیزم
مامان لیلا:راستی زهرا هنوز ناهار درست نکردم تو چی درست کردی بگو منم درست کنم
(نویسنده:صحبت های مامانمو خالم )
ادامه داره...
نویسنده: حدیث
#part34
مامان زهرا: منم هنوز ناهار درست نکردم انقدر که فکر و ذکرم پیش این بچه هاست اصلا یادم رفت ناهار درست کنم...
مامان لیلا: والا چی بگم.
آوا: از خونه مامان لیلا زدیم بیرون حامی گفت
حامی: آوا امشب میری کجا؟
آوا: امشب میخوام برم پیش دلارام دختر عموم
حامی: اوکی پس بزار اول بریم یه چی بخوریم چون دارم از گشنگی تلف میشم
آوا: حامی جدی میگی؟؟!!
پسر تازه کلی بستنی خوردی
حامی: مگه بستنی آدمو سیر میکنه؟
آوا: منو سیر میکنه
حامی: تو که آدم نیستی!
آوا: بی شعور په من چیم؟؟؟
حامی: تو فرشته ای عزیزم
آوا: زدم زیر خنده
حامی: خنده دار بود.؟
آوا: حامی خیلی بی نمکی🤣
حامی: 😐
آوا: من گشنم نیست برسونم خونه دلارام
حامی: من گشنمه
آوا: خو منو برسون بعد برو یچی بخور
حامی: باش ولی خونه دختر عموت کجاست
آوا: تو راه بیوفت من بهت میگم کجاست
حامی: بعد نیم ساعت بالاخره رسیدیم دم در خونه دختر عمو آوا
حامی: خدافظ عزیزم میبینمت
آوا: میبینمت✨
ادامه دارد...
نویسنده: غزل