#part36
آوا: شب شد رفتم خونه حامی بهم زنگ زد تعجب کردم که تا این ساعت بیداره، جوابشو دادم
حامی: آوا کجایی!؟
آوا: خونه
حامی: خونه کی؟
آوا: خونه خودمون
حامی: آها
آوا: حامی واقعا نیازه که به همین زودی عروسی بکنیم؟
حامی: ببین اگر منو تو ازدواج نکنیم خودت میدونی که از دست فاطمه چه کارهایی بر میاد
آوا: هوممم
آوا: حامی تالار واسه 24 روز دیگه رزرو شد
حامی: خیلیم عالی ولی 24 من احتمالا کنسرت دارم
آوا: حامی خب یجوری کنسلش کن
حامی: حالا باید با فرید هماهنگ کنم ببینم چی میشه
آوا: حامی ببینم چی میشه نه جدی باید کنسل بشه
حامی: باشه بابا کنسلش میکنم😂
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
#part37
(بیست و دو روز بعد)
آوا: خیلی هیجان داشتم چون دو روز فقط مونده بود به روز عروسی.
به حامی زنگ زدم
حامی: سلام عزیزم خوبی؟
آوا: ممنون تو خوبی!؟
حامی: خداروشکر، جانم چیشده؟
آوا: حامی هرچی به روز عروسی نزدیک تر میشیم استرسم خیلی بیشتر میشه واقعا نمیدونم چرا!
حامی: نگران نباش هیچی نمیشه راستی کنسرت 24 ام رو انداختم واسه فردا میخواستم ببینم اگر میای واست بلیط بگیرم
آوا: حامی واقعانیییی😍
حامی: آره دیگه پس چی حالا بگیرم یا نه میخوای یا نه؟
آوا: معلومه که آره بگیر😁
حامی: چشم بانو روی چشمم
آوا: حامی خودتو لوس نکن🤣
حامی: 😐
آوا: حامی میشه عروسی اصلا نگیریم
حامی: دختر این همه برنامه ریزی کردیم، این همه لباس و آرایشگاه و اینا رزرو شده
بعد میگی کنسلش کنیم
تو خوبی آوا😂
آوا: حامی آخه خیلی استرس دارم
حامی: استرس نداشته باش مگه مهمونا میخوان بخورنت
آوا: حامی تو استرس نداری جدی!!!
حامی: تو استرسی توی من میبینی؟
آوا: نه، حامی خیلی خوابم میاد میرم بخوابم
حامی: برو عزیزم، منم خیلی خوابم میاد.
+فعلا خدافظ
_خدافظ
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
پارت های جدید رو خوندین؟!
ارههه ولی ببخشید منو درگیر رماناتونم کردین😭😂