#Part11
آوا:منم حرف حامی رو قبول دارم هرچی بگه همونه ما دوتا عاشق همیم بهم علاقه دارم
مامان لیلا:چقدر خوبه شما ها عاشق همین یکی از یکی عاشق تر.! خوب آوا خانم چه پسری تایپته ؟
آوا :پسری که خط قرمزش اشکام باشه.
مامان لیلا:آها خوبه.
مامان زهرا:آقا حامی چی دختری تایپته ؟
حامی: اعتماد به نفس بالا.هوامو داشته باشه. مهربونم باشه. دوستم داشته باشه.همین
مامان زهرا: خیلی خوبه حالا آوا این رو نداشت چی؟
حامی:باهاش کار میکنم ولی می دونم همه اینارو داره.
آوا: حامی خیلی حواسش به من هست. من از این شخصیت حامی خیلی خوشم میاد
حامی: دیگه ما هم رفتیم خیلی خوب بود ولی خیلی خسته بودم سریع مامانمو رسوندم خودم رفتم خونه لباس عوض کردم خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم که گوشیم یه عالمه اسمس زنگ بود اونم از اوا. منم زنگ زدم آوا جواب داد
آوا :آلو حامی کجایی سه ساعت زنگ میزنم جواب نمیدی ؟!
حامی: ببخشید خواب بودم
آوا:زهر مار خواب بودم بودو بیا بیمارستان مهر مامانم حالش بد شده
حامی:وا چرا چی شده بدو بگو جون به لبم کردی
آوا: بیا بهت میگم مامانت هم بیار
حامی:باش.
ادامه دارد...
نویسنده: حدیث
آره سه تا پارت بدیننن
-------------------
غزل: چشم جمعه سه تا پارت میدم😂
حدیث: چشم
آنیتا:چشم میدیم،فعلا درگیریم برا ایده ها😂
هه عمرن بتونی بفهمی من کیم👼🏼 تریـــــــــــــــــــــــــــاک
--------------------
غزل:پرستو خیلی ضایع هستی عزیزوممم🤣
حدیث: ساقی چنل
آنیتا:.......
لعلالهلتنتداذتلعنونلغلزیفعدذ
-------------------
غزل: وات؟؟؟!
حدیث: داداش فازت چیه
آنیتا:واده فاز😐🗿
غزل میگی متاسفانه پرستو همکلاسیمه متاسفانهههه؟؟؟ ناراحتم کردیی😭😭😭😭😭😭😑
----------------------
غزل: نه په خوشبختانه🤣🤣🤣👍
حدیث:😂😂
آنیتا:🤣🤣
#part12
حامی: آماده شدم، حرکت کردم سمت بیمارستان بعد از بیست دقیقه رسیدم بیمارستان.«زنگ زدم به آوا»
حامی: آوا تو کجایی!؟
آوا: حامی ما طبقه چهارمیم تو بخش.(با بغض)
حامی: اوکی دارم میام بالا.
حامی: رفتم رسیدم پیش آوا دیدم داره گریه میکنه رفتم پیشش.
آوا چیشده؟!
آوا: حامی مامانم س... س... سرطان خ... خون گرفته(با گریه)
حامی: یعنی چی، درمانی نیست براش!؟
آوا: دکترا گفتن فعلا باید داروهاش رو مصرف کنه و هر دو هفته یکبار هم باید یکی از دارو های مهمش رو توی بیمارستان بهش تزریق کنن.
حامی: آوا مطمئن باش مامانت حالش خوب میشه تو فقط براش دعا کن.
آوا: تو از کجا میدونی حامی؟؟؟
حامی: من هم تجربه ی تو رو داشتم آوا منم خواهرم رو توی این وضعیت دیدم ولی من به خدا اعتماد داشتم و میدونستم که خدا کمکم میکنه
حالا هم برو وسایلت رو جمع کن برسونمت خونه.
آوا: حامی ممنونم ازت که اومدی ولی من خودم عصر برمیگردم خونه تو برو.
حامی: مطمئنی؟
میخوای پیشت بمونم؟
آوا: نه ممنون تا الان هم خیلی بهت زحمت دادم تو برو خونه من بهت عصری زنگ میزنم.
حامی: باشه پس من میرم خونه ولی باید بهم زنگ بزنی!
آوا: باشه زنگ میزنم
حامی: خب باشه خدافظ
آوا: خدافظ
ادامه دارد...
نویسنده: غزل