یومکو یک دوست صمیمی به نام کیوکی داشت؛ دختری که از کودکی همیشه کنار یومکو بود و از تمام رازهایش خبر داشت. یومکو دو خواهر داشت؛ یوکامی، خواهر بزرگتر و آرامش، و یومی، خواهر وسطی و شیطون و پرانرژی. یک برادر هم داشت به نام یوما. پدرشان هوکامی و مادرشان پینا بودند.
یک شب، وقتی یومکو و کیوکی در راه بازگشت به خانه بودند، ناگهان یک شیطان از تاریکی بیرون آمد. یومکو سعی کرد از کیوکی محافظت کند، اما شیطان به او حمله کرد و کیوکی جلوی چشم یومکو جان باخت.
یومکو با قلبی شکسته، تصمیم گرفت به یک هاشیرا تبدیل شود تا روزی آن شیطان را پیدا کند و انتقام کیوکی را بگیرد.
اما آن شب هنوز تمام نشده بود...
در همان فاجعه، موزان یومکو را پیدا کرد و او را گاز گرفت. یومکو زنده ماند، اما وقتی چشمهایش را باز کرد، فهمید چیزی در وجودش تغییر کرده است؛ او دیگر کاملاً انسان نبود...
یومکو تبدیل به نیمهشیطان شده بود...
ادامه فصل...
_امار:۴۵۰
ا۪̟۠و ۪̟۠د۪̟۠ر تا۪̟۠ری۪̟۠کت۪̟۠ری۪̟۠ن ۪̟۠ش۪̟۠ب۪̟۠ها،۪̟۠
مث۪̟۠ل ۪̟۠س۪̟۠تا۪̟۠ر۪̟۠ها۪̟۠ی ۪̟۠خ۪̟۠ام۪̟۠وش۪̟۪̟۠۠نش۪̟۠دن۪̟۠ی می۪̟۠درخش۪̟۠د
「最も暗い夜に、彼女は最も輝。」
⎯ׁ⎯ׁ⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯ׁ⎯ׁ🌑⎯ׁ⎯ׁ⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯ׁ⎯ׁ
ا۪̟۠و ۪̟۠د۪̟۠ر تا۪̟۠ری۪̟۠کت۪̟۠ری۪̟۠ن ۪̟۠ش۪̟۠ب۪̟۠ها،۪̟۠
مث۪̟۠ل ۪̟۠س۪̟۠تا۪̟۠ر۪̟۠ها۪̟۠ی ۪̟۠خ۪̟۠ام۪̟۠وش۪̟۪̟۠۠نش۪̟۠دن۪̟۠ی می۪̟۠درخش۪̟۠د
「最も暗い夜に、彼女は最も輝。」
⎯ׁ⎯ׁ⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯ׁ⎯ׁ🌑⎯ׁ⎯ׁ⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯ׁ⎯ׁ