eitaa logo
✦ᩘຼִּꩌ᮫᜔᮫᜔ׄ۫݁۫𝓱𝓪𝓷𝓪𝓴𝓸𝓸/!نفور
347 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
140 ویدیو
8 فایل
بهـ‌ـ︩︪ـ݃ قصرـ‌ـ︩︪ـ݃ یومکوـ‌ـ︩︪ـ݃ خوشـ‌ـ︩︪ـ݃ اومدیـ‌ـ︩︪ـ݃ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ㅤㅤ     ㅤ اصکی از رول و چنل؟ریپ فیل سوژهㅤ            ۫ ׁ ͝  ͡ ✿ ͡  ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ⠀
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝓨𝓾𝓶𝓮𝓴𝓸 𝓐𝓴𝓲𝔂𝓪𝓶𝓪 ✨ ۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬   ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬   ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯‌‌𐇽𐇽⎯ׁ‌‌𐇽𐇽꤬ᩘꨵ🌙‌‌𐇽𐇽꤬ᩘꨵ⎯ׁ‌‌𐇽𐇽⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭ ⤿۪̟۠𝓨𝓾۪̟۠𝓶۪̟۠𝓮𝓴𝓸۪̟۠ ۪̟۠𝓪𝔃 ۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓴۪̟۠𝓪𝓱𝓴۪̟۠𝓪𝓼𝓱۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓭𝓪۪̟۠𝓻 𝓪𝓼۪̟۠𝓶𝓪۪̟۠𝓷 𝔃۪̟۠𝓲𝓫𝓪۪̟۠𝓽𝓪𝓻 ۪̟۠𝓪𝓼𝓽‌ꯣ꙼݁ꩌּ۫۫ั‌ꯣ꙼݁ꩌּ💫‌‌𐇽𐇽꤬ᩘꨵ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان زندگیه یومکو رو شب تر میزارمح
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوشگللم به خاطر شروع مدارس فعالیت کمتر میسه و اروم اروم میفعالم✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌌 داستان یومکو؛ پرنسسی که می‌خواست هاشیرا شود یومکو، پرنسس جوان و زیبای سرزمینش بود؛ دختری با موهای بلند مشکی که نوک‌هایشان به رنگ نارنجی می‌درخشید و چشمانی سیاه و عمیق. اما پشت آن لباس‌های پرنسسی سفید و تاج ظریف، دختری زندگی می‌کرد که رؤیایی بسیار متفاوت با چیزی که خانواده‌اش برایش می‌خواستند داشت. یومکو نمی‌خواست فقط یک پرنسس باشد. او می‌خواست هاشیرا شود. روزی مقابل مادرش، پینا، ایستاد و با صدایی محکم گفت: — «مادر... من نمی‌خوام تمام عمرم فقط یک پرنسس باشم. می‌خوام بتونم از خودم دفاع کنم. می‌خوام قوی بشم... می‌خوام هاشیرا بشم.» پینا با نگرانی به دخترش نگاه کرد. — «یومکو، تو یک پرنسسی. اگر در این راه آسیبی ببینی چی؟ این تصمیم عاقلانه‌ای نیست.» اما یومکو چیزی نمی‌گفت. چون حقیقتی را در قلبش پنهان کرده بود. موزان دوست صمیمی‌اش را کشته بود. و همان حادثه باعث شده بود بخشی از وجود یومکو به یک نیمه‌شیطان تبدیل شود. هیچ‌کس از این راز خبر نداشت. حتی مادرش. یومکو هر روز پنهانی تمرین می‌کرد. شمشیر را در دست می‌گرفت، زمین می‌خورد، دوباره بلند می‌شد و ادامه می‌داد. در میان سربازانی که در قصر بود کسی بود که اورا از دور تماشا میکرد.... پایان قسمت اول*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝓨𝓾𝓶𝓮𝓴𝓸 𝓐𝓴𝓲𝔂𝓪𝓶𝓪 ✨ ۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬   ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬   ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬    ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬         ⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯‌‌𐇽𐇽⎯ׁ‌‌𐇽𐇽꤬ᩘꨵ🌙‌‌𐇽𐇽꤬ᩘꨵ⎯ׁ‌‌𐇽𐇽⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭ ⤿۪̟۠𝓨𝓾۪̟۠𝓶۪̟۠𝓮𝓴𝓸۪̟۠ ۪̟۠𝓪𝔃 ۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓴۪̟۠𝓪𝓱𝓴۪̟۠𝓪𝓼𝓱۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓭𝓪۪̟۠𝓻 𝓪𝓼۪̟۠𝓶𝓪۪̟۠𝓷 𝔃۪̟۠𝓲𝓫𝓪۪̟۠𝓽𝓪𝓻 ۪̟۠𝓪𝓼𝓽‌ꯣ꙼݁ꩌּ۫۫ั‌ꯣ꙼݁ꩌּ💫‌‌𐇽𐇽꤬ᩘꨵ