15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فونت انگلسی رایگان داریم😍
فونت رایگان چنل نقاشی🫶🏻🐣
ادمین پاسخ گو🙌🏻
@FHM1394
چنل ما🥰
🧩¸,¤°º¤ø,¸¸ https://eitaa.com/Eagles124 °º¤ø,¸,ø🎨
برای انتخاب فونت عدد فونت رو همراه با کلمه مورد نظر بگید(کلمه حتما انگلسی باشه❤️)
راستی نظرتون رو هم تو ناشناس سنجاق بگید🫶🏻
تبلیغات رایگان برای ۳ نفر❤️🥰
نفر اول ۱۰ امشب بنرش گزاشته میشه🫶🏻
نفر دوم ۱۱ امشب☺️
نفر سوم ۱ ظهر امروز🐣
《البته جذب شب معمولا بیشتره پس سریع تر بیاا🫵🥹
ادمین پاسخ گو🙌🏻
@FHM1394
فایر امسی 🔥 — جنگجوی جسور، قوی و اهل مبارزه
لقمه 🍞 — بامزه ولی حرفهای، شاید همونیه که نقشهها و ایدههای هوشمندانه میده
این ترکیب خیلی خوبه — یه جنگجو که قدرت داره و یه دوست بامزه که مغز کاره! 😄
---
فصل اول: شروع یه دنیا
صبح بود. آفتاب تازه از پشت کوههای بلوکیهردم طلوع کرده بود که فایر امسی شمشیرش رو از غلاف درآورد و به آسمون نگاه کرد.
«امروز روز بزرگیه، لقمه!»
لقمه که داشت یه تیکه نون رو با دقت میجوید، سری تکون داد: «آره، ولی اول باید صبحونه بخوریم. یه جنگجوی گرسنه، جنگجوی ضعیفیه!»
فایر امسی خندید. «باشه، ولی بعدش... میخوایم یه قلعه بسازیم که هیچکس ندیده باشه!»
لقمه با دهن پر گفت: «نقشهش رو کشیدم. ولی یه مشکل داریم...»
«چی؟»
«برای ساختش به سنگ ندر نیاز داریم. و اون یعنی...»
هر دو ساکت شدن. رفتن به ندر یعنی خطر. ولی فایر امسی لبخند زد:
«پس بریم!»
ادامه دارد....✨
---
فصل دوم: ردپاها
سه روز از شروع ساخت قلعه گذشته بود. دیوارها کمکم بالا میومدن و فایر امسی هر روز با شمشیرش دور و بر رو گشت میزد.
ولی اون شب، همهچیز عوض شد.
فایر امسی از خواب پرید. سکوت عجیبی بود — حتی صدای جیرجیرکها هم قطع شده بود. شمشیرش رو برداشت و از قلعه بیرون رفت.
همون موقع بود که اونو دید.
توی مه، بین درختها، یه جفت چشم درخشان بهش خیره شده بود. نه چشم زامبی، نه اسکلت... یه چیز دیگه. بزرگتر بود. و ساکت ایستاده بود، انگار منتظر بود.
فایر امسی نفسش رو حبس کرد. موجود هیچ حرکتی نکرد. فقط نگاهش کرد.
صبح روز بعد، لقمه کنار در ورودی قلعه ایستاده بود و به زمین نگاه میکرد.
«فایر... بیا اینجا ببین.»
روی زمین، یه ردپا بود. بزرگ، با پنج انگشت، و یه چیز عجیب: وسطش یه علامت سوخته بود، انگار از آتش ندر.
لقمه آروم گفت: «این ردپا... مال هیچ موجودی که من میشناسم نیست.»
فایر امسی به جنگل نگاه کرد. همون جایی که دیشب چشمها رو دیده بود.
«پس باید بفهمیم مال کیه.»
--
---
فصل سوم: تعقیب
فایر امسی و لقمه ردپاها رو دنبال کردن. ردپاها از جنگل رد میشدن، از کنار یه رودخونه، و بعد... ناگهان تموم میشدن. انگار موجود توی هوا محو شده بود.
لقمه نشست و به زمین خیره شد. «این غیرممکنه. ردپا وسط هیچجا قطع میشه...»
فایر امسی شمشیرش رو محکم گرفت. «یا اینکه میدونه داریم دنبالش میکنیم و میخواد ما رو ببره یه جای خاص.»
همون لحظه، صدای خشخش برگها از پشتشون اومد. هر دو چرخیدن.
یه پرنده بود. فقط یه پرنده.
لقمه نفس راحتی کشید: «فقط یه پرنده بود...»
ولی فایر امسی ساکت موند. چون توی چشمهای اون پرنده، همون درخشش عجیب رو دید. همون چشمهایی که دیشب توی مه دیده بود.
«لقمه... اون پرنده داره ما رو نگاه میکنه. نه مثل یه پرنده... مثل یه نگهبان.»
پرنده یه لحظه ساکن موند، بعد بالهاشو باز کرد و به سمت کوهها پرواز کرد. انگار میخواست نشونشون بده کجا برن.
فایر امسی لبخند زد: «فکر کنم یه دعوتنامه داریم.»
لقمه با نگرانی گفت: «یا یه تله.»
«هر دو. بریم ببینیم کدومشه.»
---
حالا داستان داره هیجانانگیزتر میشه👌🏻!
منطقه تا امن قسمت ۴
چندتا زامبی عجیب بهشون حمله میکنن
فایر امسی شمشیر ندرایتی رو برمیداره و میره به جنگ🔥
لقمه هم سریع یه سپر میسازه و میرم کمک فایر امسی ولی یکم ترسیده
زامبیارو میکشن و میرن دنبال پرنده
اونارو روی یه کوه یخی میبره میبره
و ناگهان پرنده ناپدید میشه
اونا یه پرتال ندر خراب میبنن که به تابلو هم کنارشه که روش نوشته (اینجا جای شما نیست)
پرتالو کامل میکنن و میرن ندر
توی ندر یه سری پیگلین عجیب بود که انگار تسخیر شده بودن و قیافه های عجیبی دارن
اونا همه رو میکشن ولی یه پیگلین با همه فرق داشت
اون یه کتاب داد توش یه سری کلمات نا مفهموم و عجیب داشت
انگار یه سری طلسم بودن
به تابلو میبینن که روش نوشته
شما چقدر بیلدرهای خوبی هستین
سریع برمیگردن به قلعه و میبینن....
قسمت پنجم / پارت 5
❌تخریب
اونا سریع به پورتال برمیگردن و میرن اوورورلد میبنن که قلعه شون خراب شده و کل زحمتشون به باد رفت
لقمه یکم بغض میکنه و میگه آخه چرااااا💔
فایر امسی بهش دلداری میده و خوودشم یکم خیلی ناراحته
لقمه میگه اون پرنده لعنتی....😡
فایر امسی یه نگاه به کتاب میندازه و میگه شاید اینا یه معنی خاص دارن
کم کم شب میشه و اونا یه کمپ فایر میسازن و خودشون رو گرم میکنن و بعد میخوابن
که ناگهان فایر امسی حس کرد یه چیز انگار پشت سرشه
دوباره همون چشمای سفید و عجیب😰
فایر امسی شمشیر رو برمیداره و میره ببینه چه خبره
یه چیز عجیب دید که شبیه به انسان بود ولی چشماش سفید بود
میره که باهاش مبارزه کنه که سریع ناپدید میشه
صبح روز بعد
فایر امسی ماجرا رو تعریف میکنه و لقمه مسخره میکنه و میگه : نکنه دیوونه شدی پسر 😂
اونا یه نگاه به اون کتاب میکنن
فایر امسی میگه من شاید بتونم بفهمم چی نوشته
فایر امسی فهمید که نوشته
به زودی شما دوتا رو میکشم 😡
از طرف هیروبراین
لقمه میگه من یه چیزایی از هیروبراین شنیدم
میگن اون یه معبد مخفی داره که توی بایوم قارچی که خیلی کمیابه پیدا میشه
ولی ناگهان یهو یه سری بلاک طلا جلوشون ظاهر میشه و بعد.....
قسمت 6 / پارت 6
طلسم💀
ناگهان یه مبعد جلوشون با بلاک طلا طلا ظاهر میشه
که روش بلاک ندر بود
ناگهان یه رعد برق میاد درحالی که هوا بارونی نبود
تمام برگ درختا نابود میشه
لقمه و فایر امسی میرن توی غار قایم میشن و چند شب اونجا میمونن
توی غار یه ویلیجر پیدا میشه و میگه
من میدونم چطور باید جلوی هیروبراینو گرفت یه طلسم مخفی داره که باید اونو خنثی کنید
فایر امسی میگه حالا چطوری ؟
ویلیجر میگه باید از نفس اژدها و بلیز راد و گلدن اپل استفاده کنین
ولی من برای انجام این کار امرالد میخوام💸
فایر امسی میگه کاری نکن با همین شمشیر سرتو از تنت جدا کنم
ویلیجر میگه اوکی پس من میرم
لقمه میگه وایسا وایسا ما بهت امرالد میدیم
فایر امسی میگه دیوونه شدی 😐
امرالد خیلی کمیابه
لقمه میگه من جورش میکنم
فعلا باید وسایلو جور کنیم
اونا میرن به ندر که دوباره با اون پرنده مواجه میشن
ویلیجر گفت اونو بکشین
و فایر امسی با شمشیر کارشون تموم تموم میکنه
ویلیجر میگه این پرنده از روح بقیه حیوانات استفاده میکنه
و راستی یادم رفتتتت
ما توتم هم میخوایم
لقمه میگه ای واییییی
فایر امسی میگه من توی یکی از سفرهام توتم گیر آوردم اون مشکلی نیست
لقمه میگه خیالم راحت شد
اونا به فورترس میرسن و بلیز راد جور میکنن
و با طلای اونجا گلدن اپل میسازن
حالا نوبت رفتن به اند بود برای نفس دراگون....
ادامه دارد....