#دورهمی_جذاب_مجازی💎
#فیروزه_نشان_ها 🦋
فیروزه نشان ها بشتابید 🤩
دورهمی پنج شنبه های فیروزه ای مجازی شد 📱
قراره دور هم کلی برنامه های جذاب داشته باشیم😍
#چالش
#مسابقه
#مصاحبه
و......
📱 آدرس:
https://chat.whatsapp.com/FfHvKE5RInsEIDge0sUFRl
💠 @firoozeneshan 💠
خواهرانــ♡ـــه
رفیق اونیه که اگر یه روز نباشه
غم میچرخه دورم
ولی با بودنش غرق شادیام
میخوام در دنیایی که تو
برام شاد میکنی غرق شم رفیق...
#رفیق_فیروزه_نشان_من💎
@Firoozeneshan 🦋
#رنج_مقدس
#قسمت_صد_چهل_هشتم
- بعدا حتما می خواید بگید که من باید از این موانع عبور کنم. باید از بدی هایی که دوست دارم دست بکشم ، سواغ خوبی هایی که دوست ندارم برم ، از همه بگذرم و حتما باید محبت هم بکنم، پیش خودم دلیل هم بیارم که عملشون بده؛ و الا خودشون رو نباید دور انداخت. همه ی آدم ها ممکنه باعث امتحان من باشند. نه دلگیر بشم و نه دل خوش.
این ها را با لحن عصبی می گویم. دستانش را بالا می آورد به حالت تسلیم:
- باشه عزیزم ، باشه خانومم، الآن وقت این بحث نیست. لیلاجان!
- لیلاجان گفتن هایش را دوست دارم، اما نه الآن و با این حال زار. حرف هایش را نمی توانم به این راحتی بپذیرم. حس می کنم راست می گوید اما زور می گوید.
- بریم لیلاجان ! بریم توی ماشین. این جور برات خیلی نگرانم.
توی راه می ایستد. برایم معجون می گیرد. معجون خوردن برای من، یک نوع شکنجه ی مدرنه. بی میلم. بنده ی خدا جرئت همه جور مانور را از دست داده است. علی زنگ می زند.
- سلام خواهری کجایید؟
- سلام همین جا!
- راستی لیلا، دماغش چه قدر شد؟
بی اختیار برمی گردم و صورت مصطفی را نگاه می کنم. البته زوم می کنم روی دماغش.
- دماغش چه قدر بود؟
می خندم .
- ضایع! نکنه نگاه کردی به دماغش؟
و می خندد.
- ليلا! دماغش قبلا چه قدر بود. می دونی؟ صدای خنده ی علی و من بلند است.
مصطفی گوشی را می گیرد. علی دارد صحبت
می کند و مصطفی ساکت گوش می دهد.
- یعنی علی! یک دماغی برات بسازم که تا آخر عمرت مجبور بشی هرماه عملش کنی.
وقطع می کند.
- خدایا شکرت حداقل کنار همه ی این سختی ها نعمت علی هست که مثل قاشق چای خوری عمل می کند.
همراهم را می گیرد مقابلم؛ اما رهایش نمی کند.
- چایی تلخه. هر چه قدر هم که شکر تهش باشه اگه هم نزنی مزه ی تلخ رونمی تونی از بین ببری. قاشق چای خوری نقش بزرگی داره توی شیرین کردن و رفع تلخی ها. چایی داغ رو نمی شه با انگشت هم زد.
هردو دقیقه یکبار قاشق را پر می کند و می دهد دستم، از ترس تصادف قاشق را از دستش
می گیرم. وقتی که می رساندم، می گوید:
- لیلاجان ! باور کن که من اسیر توام، نی اسیر عدو.
چشمانم را می بندم. نگاهش می کنم. چشمانش را بسته و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده است. مصطفی هم مثل على، مثل دوقلوها، با محبت یک زن زنده است. می گویم:
- کی بریم کوه؟
چشمانش را با لحظه ای تأمل باز می کند و سرش را می گرداند سمتم:
- هروقت که شما دوست داشته باشی.
چشمانش پر از رگه های خونی شده است:
- سحر جمعه بریم.
چشمانش را آرام روی هم می گذارد و سرش را تکان می دهد.
#نرجس_شكوريان_فرد
#رنج_مقدس
٭٭٭٭٭--💌 #ادامه_دارد 💌 --٭٭٭٭٭
#رنج_مقدس
#قسمت_صد_چهل_نهم
- سحر جمعه می ریم. می ریم برای سلام به آفتاب و شور لیلایی...
پیاده می شوم. شیشه راپایین می دهد و
می گوید:
- امیدوارم همه چیز به خیر تمام بشه لیلا. دعا کن. وقتی می رود همراهم را در می آورم، برایش همان جا می نویسم:
- رفتیم بالای کوه برایم شعر بخوان.
شوخی های شیرین پیامکی اش را پاسخ گفتن اگر چه سختی ها را کمرنگ می کند، اما حرف هایی که ته دل مصطفی می ماند، نگرانی که ته دل من می ماند، می رود برای شاید وقتی دیگر.
شب توی پیاده روی من و علی و مادر که حكما برای تغییر روحيه من است، صدای همراهم بلند
می شود. شماره ی شیرین می افتد و علی
نمی گذارد که جواب بدهم. بد اخلاق شده است:
- دیگه حق نداری تلفنی صحبت کنی.
- این حکم توئه یا مصطفی؟
- هردو.
قطع می شود. دوباره زنگ می خورد. وصل
می کنم.
- چی شد؟ مثل این که پیروز شدی. نیومد سر قرارمون. چه وردی توی گوشش خوندی؟
- جادوگر نیستم؛ اما بیکار هم نیستم. اگر
می خواید این مشکل واقعا حل بشه حضوری بیایید صحبت کنیم.
- حتما. خاله م رو که خوب به جون ما انداختید. بهت نمیاد این قدر پفیوز باشی.
چشمانم را می بندم. نگاه گرم مادر باعث
می شود که کلمات را تحمل کنم. لبم را گاز
می گیرم. خداحافظی می کنم. بی جواب قطع
می کند.
آدمیزاد وقتی در سرازیری سرسره می افتد دیگر نمی تواند خودش را کنترل کند. می رود و می رود تا محکم بخورد زمین. حتی اگر حق با شیرین باشد، این نحوه ی حرف زدنش نشانه ی خیلی بدی است؛ و اگر حق با خانواده ی مصطفی، پس او با روحش چه کرده که حاضر است به خاطر یک آرزو این قدر خبیث شود که دروغ و تهمت و حرمت شکنی را دستمایه کند تا به هدفش برسد. انسان برای رسیدن به بعضی از خواسته های هوسی اش حاضر است چه قدر حقیر شود.
پشت در خانه که می رسیم مادر زود می رود داخل و علی نگه م می دارد توی حیاط.
- ليلا!
- هوم!
- این دو سه روزه سعی کن مصطفی رو اذیت نکنی. فکرناجور هم نکن.
عجب روزگاری است این سیاره ی رنج. این ها چه قدر زور می گویند! تلخی ها را ببین، غفلت هم نکن، روح لذت طلب و عاشق پیشه ات را اگر دلگیر کردند به روی خودت نیاور تا کم کم به وضعیت مطلوب برسی، اما همچنان عاشق بمانی...
همراهم زنگ می خورد. شماره ی مصطفی است. وصل می کنم، دلم برایش تنگ شده؛ هر چند که دوست دارم رها بشوم.
- سلام بانوی من.
- سلام.
- خوبی خانمم ؟ بهتری؟
- الحمدلله . شما خوبید؟
نفسی می کشد که از صد تا حرف بدتر است...
- خوبم. خوبم الان فقط دوست دارم بگم به خوبی شما خوبم ، مثل پیرمردهای قديم.
#نرجس_شكوريان_فرد
#رنج_مقدس
٭٭٭٭٭--💌 #ادامه_دارد 💌 --٭٭٭٭٭
#رنج_مقدس
#قسمت_صد_پنجاهم
- حکمت می گفتند.
- فکرنمی کردم این جوابشون حکیمانه باشه؛ اما قطعا محبانه بوده .
حرفی نمی زنم. ابراز محبت مصطفی برایم شیرین است اگر بگذارند.
- دختر خاله کذایی ام زنگ زد؟
اسمش را حذف کرده است.
- بله.
در صدایم شکستی هست که می شنود.
- لیلاجان! می دونی که بهترین کار رو کردی؟
- این که ...
- اره همین برخورد تو با این رنج وحشتناک، نه فرار کردی، نه بی حرمتی کردی، نه از حق خودت می گذری، نه به قصد زرنگی کردن می خوای رو در رو بشی.
- اما دارم زجر می کشم. هیچ کس حال من رو درک نمی کنه. على تحکم می کنه. شما مدیریت می کنی. مادرم همراهی می کنه. پدرم انکار می کنه. مادرتون شرح واقعه می کنه، اما من باید... باید... مبارزه کنم که بفهم حقم یانه؟ دفاع کنم که اثبات کنم انتخابم درست بوده و آگاهانه ؟ تمام طراحی های محبت و عشقم رو متوقف کردم. مصطفی...
از بردن نامش حالم عوض می شود. تازه
می فهمم که تن صدایم کمی بلند بوده است.
- جان مصطفی!
اشکم راه می گیرد روی صورتم.
- من تمام این ها رو دارم می بینم لیلاجان! تمام سکوت وصبرت رو؛ اما تو به خاطر دو دلیت، به من اجازه تحرک نمی دی.
نفس عمیقی می کشد که از آه هم سوزاننده تر است.
- منصفانه نیست لیلا جان! من برای با تو بودن واثبات خودم و رفع اتهامی که خانواده ی شما رو متحیر کرده، مجبور شدم خیلی از خواسته هامو پس بزنم. و خدا می دونه برای ترمیم این خرابی که یک دیوانه به بار آورده چه قدر باید زمان بذارم و تلاش کنم؛ اما باز هم راضی ام. چون غیر از تو برام هیچ زنی معنا نداره . برای داشتن نعمت وجود تو، از خدا کمک می خوام و می دونم که بهم رحم می کنه. فقط مطمئن باش که من خطایی نکردم.
چشمانم را می بندم. باید چه کنم؟ یعنی انتهای این غصه چه می شود؟
حرف هایش این قدر آرامش دهنده هست که با تمام وجودم بخواهم بیاید و ببینمش؛ اما خجالت حضور سرد خودم را می کشم.
۔ خدا کمک کنه همه چیز برمی گرده سرجاش. حرف بی خودیه اما سعی کن فقط با خیال راحت بخوابی. کارها رو واگذار کن به خدا.
- من نمی خواستم با حرفهام شما رو اذیت کنم.
- نه عزیزدلم. اصلا مگه اهل حرف زدن هستی که ناراحت هم بکنی. من خدا خدا می کنم یه خورده حرف بزنی دلت سبک بشه. بلد نیستم مجنون بازی دربیارم، و الا الآن باید پاشنه ی در خونه تون رو می کندم و می دزدیدمت بریم یه جایی که دست این بشر نامرد به روحت نرسه.
- گیرم بشر نامرد رو درمان کردی شیطون نامرد رو چی؟
- بلاشدی بانو، حرف خودم رو پس خودم
می دی ؟ بروتو، سرماخوردی برو عزیزم .
- باز علی آمار داد؟
- حسودی نکن. برادر مشترکه دیگه. به نفع هر دو مونه ... فعلا.
و می روم داخل... مادر گل گاوزبان دم کرده،
می خورم. می خواهم بخوابم اگر پیامک های مصطفی بگذارد... مجنون پریشان شب گرد شده ...
#نرجس_شكوريان_فرد
#رنج_مقدس
٭٭٭٭٭--💌 #ادامه_دارد 💌 --٭٭٭٭٭
#انگیزشی🍬
#پروفایل🎉
با خودت تکرار کن امروز روز شادی من است هم اینک تمام امواج شادمانی رو به سوی من درجریان است ومن از هر فرصتی برای تقسیم این شادبودنم استفاده می کنم.خداوندا سپاسگزارم...❄️
#صبح_بخیر🍭
@Firoozeneshan ✨
[🎒]
من دلم پر میڪشه برا اینڪه فقط یبار دیگه برگردم ڪلاس اول و با گچ های رنگۍ رو تخته سیاه بنویسم ، آب .
@Firoozeneshan 💎
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استوری
🎥اگه میخوای دختر حاج قاسم باشی...
👤حاج حسین یکتا
@Firoozeneshan 💎