eitaa logo
دختران فیروزه نشان
520 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
83 فایل
╔═💠🌸💠═════════╗ #گروه‌فرهنگی‌دختران‌فیروزه‌نشان‌‌ شهرستان‌کاشان #تمدن_ساز✌🏻 #عرصه_دار_میدان_فرهنگی☝️ @Maryam_kafizadeh: مدیر کانال @kademshohda:ادمین کانال ╚═════════💠🌸💠═╝
مشاهده در ایتا
دانلود
💎 خلاق باشیم👩🏻‍🎨 (\(\     („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━━┓ @Firoozeneshan 💎 ┗━━━━━━━━━━┛
11.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💎 💇🏻‍♀ یه شینیون ساده و شیک در سه سوت با کلیپس😍😍 ••———*💠*~💎~*💠*———•• @Firoozeneshan
💡🔗 ﺭﻭﺯ ﻗﯿــﺎﻣـﺖ🌪 ﻧﯿﮑـے ﻫﺎﯾمــان ﺭﺍ🌸 ﺑـﻪ ﻣﺤﺒـــﻮﺏ ﺗﺮﯾـﻦ❤️ ﻓـــــﺮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿمــان ﻧﺨـﻮﺍﻫیــــم ﺩﺍﺩ...🍃 🔥ﺍﻣـﺎ ﻣﺠﺒــﻮﺭ ﻣﯿﺸﻮیـم ﺑﻪ ﮐﺴﯽ 🔥ﻧﯿـﮑﯽ ﻫﺎیمـان ﺭﺍ ﺑـﺪﻫیـم 🔥ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﺘﻨﻔــﺮ ﺑﻮﺩیـم 🔥ﻭ ﻏﯿﺒﺘﺶ ﺭﺍ ﮐﺮﺩیم!!! 👥حق الناس... اوج حمــاقت است نه زرنـگے!👌🏻 زرنـگے بنـــدگے خــداسـت @Firoozeneshan 💎
📱 ❣ سایه‌ات از سرِ مآ کَݥ نَشۅد حَضࢪݓ یاࢪツ♥ @FirOozeneshan 💎 پروفایل ادمین ساخت🎨 کپی به شرط نزدن آیدی و لوگو خودتون🙃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
- چی رو می خوای بدونی؟ این که از کوچیکی با هم بزرگ شدیم. این که رشته ی تحصیلی م رو به عشق مصطفی انتخاب کردم. این که الآن استادمون توی دانشگاه مصطفی است. بچه های کلاس هم میدونن که پسرخالمه و نامزدمه. دیگه چی می خوای بدونی؟ علی سرش را رو به سقف می گیرد و نفس عمیقی می کشد. تازه می فهمم که نفس کم آورده ام. نفس میکشم. هوای آزاد می خواهم. - این که نشد دلیل. شما خودت مشکل داری، برو حل کن به من ربطی نداره . می خندد. عصبی می خندد. - باشه خودم با مصطفی حل می کنم. فقط خیلی برای عقد برنامه ریزی نکن . تا بیشتر از این افسردگی نگیری. در ضمن منتظر مصطفی هم نباش. امروز بعد از کلاس با ماها قرار داره. خداحافظ عروس ناکام علی گوشی را می گذارد. پدر قاطعانه می گوید: - لیلاجان با تدبیر جلو برو، نه با احساس. و می رود سمت اتاق . امروز باید برای جلسه برود سمت سیستان. عجله دارد. لباس می پوشد؛ دم در مکث می کند. نمی توانم بروم بدرقه اش. چه بی انصافم که در این وضعیت او را با حال پریشان راهی می کنم. علی زنگ می زند اداره و مرخصی می گیرد؛ و مادر که: - لیلاجان صبر کن. فقط صبرکن می خواهم بروم اتاقم که مادر نمی گذارد. به زحمت نصف لیوان شیر و عسل را قورت می دهم. عسل نیست. زهر است. اشکم را نمی توانم کنترل کنم. با علی و مادر از خانه بیرون می رویم. تا امام زاده پیاده می‌رویم. علی ده بار با همراه مصطفی تماس می گیرد. روشن است و بی پاسخ. کنار ضریح می نشینم. این جا راحت می توانم خیالم را کنترل کنم. آرزوهایم رادوست دارم ، هرچند که فقط آرزو باشد و دست نیافتنی ! چشمانم را می بندم . آرزوهایم مثل بادکنک هایی پر از گازند، که با باد بالا رفته اند و مرا هم با خود می کشند . دستم به نخ بادکنک هاست وبالا می روم. باد موهایم را پریشان کرده و من ملتمس و ترسان همراه بادکنک ها شده ام .آن بالا فشار زیاد باد نمی گذارد چیزی را ببینم. لباس هایم دورم پیچیده وکفش هایم دارند از پایم در می آیند. دسته ای از موهایم مقابل چشمانم می افتد . می ترسم که نخ بادکنک ها را رها کنم . نگاهی به زیر پایم می کنم و از ارتفاع زیاد وحشت زده می شوم . چشمانم را باز می کنم. - آدمی که با خودش صادق نباشد ضرر می کند. نمی شود که بر اسب رویاها سوار شوی و به تاخت بتازی به جایی که نیست . روح را نمی شود مثل صورت رنگ کرد .سبزه را سفید ، سفید را برنزه قالب کرد. روح زشت را با صورت رنگ کرده نمایش دادن حماقت است. سرم درد می گیرد. تلخی حقیقت دلم را می زند. مصطفی گفته بود امروز تدریس دارد و بعد هم برای تحقیقاتش کلی کار. بعد از ساعتی، مادر را روانه ی خانه می کنم و می مانم. همراهم زنگ می خورد. علی است: - بیادم در یه چیزی خریدم پیشت باشه بخوری. اگر نروم نمی رود و اجبارا تن به خواسته اش می دهم. - قرار نشد گریه کنی! هنوز که هیچی معلوم نشده . -همین برزخ از همه چیز بدتره. -کلاس داره . زنگ زدم. یکی از بچه ها رفت پرسید. به جای استادش تدریس داره. لیلا خواهش می کنم زود قضاوت نکن صبر کن. کاش با مامان می‌رفتی. همراهم زنگ می خورد، همان شماره است. معده ام به جوشش می افتد. - بله؟ - سلام عروس گلم. کلاسمون با استاد موسوی تموم شد. عکسشو برات فرستادم. دیدی که؟ ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭
- منظورتون از این کارا چیه؟ - منظورم ؟... منظورم واضحه که. چه طور نفهمیدی؟ خودت رو ان قدر ذلیل نکن. مصطفی داره دورت می زنه. تا دیر نشده بفهم. على همراهم را می گیرد. روی نیمکت می نشینم؛ اما حس می کنم که معده ام نمی تواند طاقت بیاورد. می دوم سمت دستشویی. صورتم را با آب خنک می شویم تا کمی آرام بشوم. گوشه ی خلوتی روی زمین می نشینیم. مقابلم پراز سنگ قبر است؛ یعنی اینها که این جا خوابیده اند روزگارشان همین طور پر درد و ناآرام بوده است. - ليلا صبر کن مصطفی بیاد. مأیوسانه نگاهش می کنم. - زنگ زدی؟ - جواب نمی ده مجنون... سرم را تکیه می دهم به دیوار و زمزمه وار می گویم: - چه قدر عمر خوشی ها کوتاهه على... با چشمان تنگ شده، نگاهم می کند: - این طور نگو. - استادمون درست می گفت که غم شما همون قدره که شادی تون. هرچه قدر شادی تون بزرگ تر باشه، رنجی که از غمش می کشید هم بزرگ تره. ابروهایش درهم می رود. می خواهد کمک کند. خودش هم مانده که چه بگوید. - نه لیلا این جمله الآن برای شما نیست. شادی بد دنیا رو می گه. شادی ای که تورو از خدا دور کنه تبدیل به غم میشه. شادی ای که غفلت بیاره . نه شادی ازدواج تو و مصطفی که اصل و پایه اش درست و برای خداست. اتفاقا اونه که الآن دچار غم شده. شادی کاذب داشته حالا هم غم بزرگ. به خاطر همین هم داره خودش رو به آب وآتیش می زنه. مطمئن باش که مصطفی اهل هیچی نیست. و بعد برای خودش زمزمه می کند: لیلا جان باور کن وقتی که یه مشکل رو دائم ضرب در اتفاقات بعدی کنی؛ آن قدر عدد بزرگی می شه که تا بخوای ساده اش کنی وقتت تموم شده. مادربزرگ گاهی که پاهای پدربزرگ را چرب می کرد و آرام آرام ماساژ می داد، می گفت: -《سختی دنیا مثل این دردا می مونه . اگه به موقع چرب کنی و دستمال ببندی زود برطرف می شه. نباید بذاری کهنه بشه که درد سوارت بشه.» پدربزرگ هم با بدجنسی می گفت: «نه خیر بابا جون! دستی که ماساژ می دهد هم مهم است. باید اهل حق باشد، والا دکتر زیاد و نسخه زیاد. شاید این ماساژ دادن با درد همراه باشد، اما درمان کننده است.» | حالا مانده ام که این اتفاق را سونامی ای بدانم که ویران می کند یا دستی که زندگی را ماساژ می دهد تا دردها را بیرون بکشد و آرامشی هدیه بدهد. - من ندیدم، من باور نمی کنم. همراه علی زنگ می خورد. مصطفی است. هنوز هم برایش اسمی انتخاب نکرده ام. اشکم می جوشد؛ اما على اسمش را گذاشته: برادر من. وصل می کند. صورتش جمع می شود. انگار قلب او هم درد را تجربه کرده است. - سلام على جان! چه سرحال است. از کلاس به اضافه ی دختر خاله بیرون آمده است. - سلام. - جانم ؟ ببخش سرکلاس بودم، اما الان در خدمتم. خیلی تماس گرفته بودی. طوری شده؟ - چه کاره ای مصطفی؟ ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭
- طوری شده؟ این را با مکث می گوید. - تاکی کار داری؟ - می شه بگی چی شده؟ علي آرام همیشگی نیست. می ترسم از حالش؛ - می گم تا کی کار داری؟ باز هم صبر می کند: - تاشب، می خواستم یه خرده کاراموجلوببرم؛ اما اگه لازمه بیام. قرارمو کنسل می کنم. فقط على طوری شده. لیلا حالش خوبه؟ علی نگاهم می کند. دستم تیر می کشد. به هق هق می افتم. - صدای گریه ی کیه؟ على حرف بزن خواهشا. - می تونی قرارت رو کنسل کنی؟ صدای مصطفی بلند می شود: - بابا می تونم. می تونم علی، فقط تورو خدا حرف بزن. صدای لیلاست ؟ طوری شده؟ حرف بزن د لا مصب. چادرم را بین دندانم می گذارم تا صدایم را خفه کنم. - علی گوشی رو بده ليلا. صدای علی تحلیل می رود. همانطور که غمگین مرا نگاه می کند می گوید: - ببین یه ساعت دیگه خونه منتظرتیم. بیا. مصطفی به التماس افتاده است. نمی دانم این طوفان می خواهد چه کند با ما: - على قطع نکن. حداقل بگولیلاخوبه؟ بگو چی شده ؟ من تا برسم بی چاره می شم. - ليلا...!ليلاخوبیش بستگی به حرف های توداره، بیا بینیم باید چه کار کنیم؟ - ای خدا ! على قطع نکن. من الان راه می افتم. فقط یه لحظه صدای لیلا رو بشنوم. بی اختیار داد می زند: - صدای لیلا رو؟ صدای گریه شنیدن داره آخه؟ و قطع می کند. بلند می شود و بی رحمانه دستم را می گیرد و بلندم می کند. نگاه می کنم به گنبد امام زاده که بلند است و شب آخری که می خواستم تصمیمم را بگیرم ، متوسل شده بودم که از زندگی زمینی بلندم کند، اوجم بدهد تا آسمان. حالا هم دوست ندارم که غم ها زمین گیرم کند. کجای شادی ام غفلت بوده که تلنگر لازم شده ام ؟ چه قدر این غم تجربه اش سخت است. پدر مدام به من می گوید که دروغ است و صدای مادر که دعوت به صبرم می کند. ● ● ● صبر خوب است اگر بخواهی که اهلش باشی ! با خودش تامل می آورد و آرامش بعدش هم شیرین است، چون تو بی خطا عبورکرده ای. کمکت می کند که نخ تسبیح زندگی ات را خودت دانه دانه پرکنی و سر آخر گره بزنی. دلم معطل گره آخر بود! مصطفی با جت هم آمده بود به این زودی نمی رسید. روسری سر می کنم. مادر از دیدن من لبش را گاز می گیرد و علی اخم می کند. مصطفی مقابلم می ایستد و با تعجب نگاهم می کند. تازه یک روز می شد که توانسته بودم در چشمانش نگاه کنم؛ اما... - لیلا! رو می کند سمت علی: - علی چی شده ؟ چرا... می آید طرف من. بی اختیار عقب می کشم. تلفن دوباره زنگ می خورد. قلبم تیرمی کشد. حال خوبی ندارم. کنار تلفن هستم و با تردید گوشی را برمی دارم. علی دکمه ی بلند گو را می زند. - عروس خانم دزد! کشوندیش خونه تون؟ آب دهانم را قورت می دهم ونگاهم را به صورت متحیر مصطفی می اندازم. ٭٭٭٭٭--💌 💌 --٭٭٭٭٭
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا