eitaa logo
دختران فیروزه نشان
520 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
83 فایل
╔═💠🌸💠═════════╗ #گروه‌فرهنگی‌دختران‌فیروزه‌نشان‌‌ شهرستان‌کاشان #تمدن_ساز✌🏻 #عرصه_دار_میدان_فرهنگی☝️ @Maryam_kafizadeh: مدیر کانال @kademshohda:ادمین کانال ╚═════════💠🌸💠═╝
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🍃ضیافت غدیر🍃 اطعام در روز غدیر.... شما نیز به قدر وسعتان دراین ضیافت نورانی شریک باشید 6273811048459454 حسین نجیب https://chat.whatsapp.com/HQwzhEWY7zEJ4CETUhmLim سه شنبه های شهدایی (هیئات شهدای گردان امام حسین علیه السلام)
بسم الله الرحمن الرحیم 💠
✨انگیزشی ✨ گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . . 💠 @firoozeneshan
- 🎈 - 👸🏻 - 🖤 چآدُࢪَٺ عِٻنِ بَھآࢪَسٺ.. شُڪوفہ‌ھآٻَش ࢪآ فَقَط خُدآ مےبٻنَد:)🌸🦋 💠 @firoozeneshan
هدایت شده از ڪانون‌فرهنگےام‌ابیها‌"س"
2683815_854.pdf
1.82M
پی دی اف دعای روز عرفھ روز بخشش ╭┅─────────┅╮ @kanun_omeabiha ╰┅─────────┅╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدا هست... :)💛 مبارکه🙈 عید قربان💫 عید شادی🙂🍃 🥰ولی عید سعید قربان بر همه ی شما عزیزان و خانواده ی محترمتون مبارک!! شاد باشید😃 لبخند بزنید😊 مهربان باشید😇 ببخشید☺️ خدا هر جا که تصور می کنید هست ...!!🍃:) (عید سعید قربان مبارک)
🧘🏻‍♀🥤 👟🌱 ●یک کار باحال !👀🧡● یه دفترچه بردار با چنتا خودکار خوش رنگ📚🖇 بشین پشت یه میز . . .🍿👩🏼‍💻! خودکارتو دستت بگیر🖍💛 توی دفترچه ات جمله های انگیزشی بنویس که دوسشون دارے!🔖🍒 پوش دفترچه ات رو رنگی رنگی کن و روش بنویس: دفترچه انگیزشی من !🌻🇧🇼 هر روز صبح که بیدار شدے یک جمله اش رو بخون 🥛🌸!^^ تا با یه حس خوب روزتو شروع کنی :)🍨🧡 ●¡فراموش‌نکن‌‌ڪہ لبخندت‌دنیارو‌قشنگتر‌میکنھ!🇦🇹🍒 💠 @firoozeneshan
6.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جاکلیدی رو خیلی دوست داشتم دست به کارشدمو درستش کردم 😍😍 💎💙 💠@Firoozenashan
📖 🖋 قسمت صد و هشتاد و پنجم عبدالله با سایه سنگینی از اندوه و ناراحتی، دور اتاق می‌چرخید و اسباب شکسته را جمع می‌کرد و من با صدایی که میان هجوم بی‌امان گریه‌هایم گم شده بود، برایش می‌گفتم از بلایی که پدر به خاطر خوش خدمتی به نوریه و خانواده‌اش، به سر من و مجید آورده بود که نفس بلندی کشید و طوری که پدر نشنود، خبر داد: «مجید می‌خواست زنگ بزنه پلیس. هم بخاطر اینکه بابا سرش رو شکسته، هم بخاطر اینکه تو خونه خودش راهش نمیده. ولی ملاحظه تو رو کرد. نمی‌خواد یه کاری کنه که تو بیشتر اذیت شی. می‌خواد یه جوری بی‌سر و صدا قضیه رو حل کنه.» اشکی را که گوشه چشمم جمع شده بود، با پشت دستم پاک کردم و مظلومانه پرسیدم: «چی رو می‌خواد حل کنه؟!!! بابا فقط می‌خواد نوریه برگرده. نوریه هم تا مجید تو این خونه باشه، برنمی‌گرده. مگه اینکه مجید قبول کنه که سُنی بشه!» از کلام آخرم، عبدالله به سمتم صورت چرخاند و با حالتی ناباورانه پرسید: «مجید سُنی بشه؟!!!» و این تنها تصوری بود که می‌توانست در میان این همه تشویش و تلخی، اندکی مذاق جانم را شیرین کند که شاید این آتشی که به زندگی‌ام افتاده، طلیعه معجزه مبارکی است که می‌تواند قلب پاک همسرم را به مذهب اهل تسنن هدایت کند.