چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا...
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا...
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر...
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا...
- رنج دانستن دمار از جان انسان میکشد
خوش به حال بی خیالان ، جاهلان ، خوش باوران!
کاش تورو همانند ماهی در دستانم سفت نمیگرفتم که روزی از دستانم لیز بخوری و بروی
کاش به جای اینکه هر روز فکر از دست دادنت و نبودت مرا دیوانه میکرد فکر آینده و خوشی هایی که خواهیم داشت دیوانه ام میکرد
پس از تو زندگی کردن را یاد نگرفتم،گذر از زندگی را آموختم...
چقدر اشک ، به آغوش هم بدهکاریم
بیا تا سیل دلتنگی ، پیراهنت را به یادِ من ببرد .