- اما عزیزِ من . .
من اگر ترکت کردم ، برای این نبود
که دوستت نداشتم ؛
برای این بود که از التماس کردن برای
دوست داشته شدن ، خسته شده بودم .
او رفت . .
بیآنکه حتی برگردد تا ویرانهای را که از من ساخته تماشا کند.
گفت از حالت بگو؟!
گفتم :
دلی ویران، سَری حیران، غمی پنهان، تنی بیجان..
لبام از سیگار های ناتمام میسوخت اما همچنان غمِ تمام جهان در سینه ام سنگینی میکرد.
عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل؟
که تو ای عشق، همان پرسش بی زیرایی!