گفت از حالت بگو؟!
گفتم :
دلی ویران، سَری حیران، غمی پنهان، تنی بیجان..
لبام از سیگار های ناتمام میسوخت اما همچنان غمِ تمام جهان در سینه ام سنگینی میکرد.
عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل؟
که تو ای عشق، همان پرسش بی زیرایی!
• در آینه، چهرهیِ آشنا میدید
اما گمان میکرد، غریبهای در خود اسیر است.
نه میخندد، نه میگرید نه میماند، نه میمیرد،
چه کردی با دلم دیگر ندارم اختیارش را ؟