با سلاحی که مرا کشت به او جان میداد
با همان لب که به من قول فراوان میداد…
سرانجام دریافتم؛
وقتی کسی تورا دیگر نمیخواهد همان کارهایی را بارها تکرار میکند که میداند آزارت میدهد انقدر قلبت را خسته و زخمی میسازد تا خودت آرام آرام رفتن را انتخاب کنی.
ممکن است به خاک تبدیل شم اما هرگز به تو برنمیگردم تا آخرین نفس به یاد خواهم داشت که چگونه برایم ارزش قائل نبودی.
خیالِ دیدنت چه دلپذیر بود ،
جوانی ام در این امید پیر شد ،
نیامدی ؛ دیر شد.
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صدبار
زین توبه که صد بار شکستم توبه...